X
تبلیغات
نماشا
رایتل
اشعار ترکی آذری و فارسی
مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
مئی ساتانلار کوچه‌سی اشعار ترکی آذری و فارسی تورکی و فارسیجا شعرلر سیاه مشق سیاه مشق سیاه مشق

تشنه سو کنارینده، لبلره سلام اولسون

قانه غرق اولان باشسیز، پیکره سلام اولسون

 

تربت مقدّس که، کیمیادن آرتوقدور

قبّه‌ی منوّر که، نه سمادن آرتوقدور

بقعه‌ی مطهّر که، هر بنادن آرتوقدور

کیم دیه بیلو‌ر کعبه، کربلادن آرتوقدور

اوندا دفن اولان شاه بی‌سره سلام اولسون

روحی روح الارواحه، جسمی روح ذیروحه

سینه که خدنگیله، خنجریله مشروحه

صورت خون‌آلوده، سجده‌گاه مجروحه

هم یَدان مقطوعه، هم قفای مذبوحه

لخته لخته قان دولموش، گوزلره سلام اولسون

کاکل سَمن سایه، قامت دلارایه

شب چراغ مظلومان، نور چشم زهرایه

گوهر شب افروز و اهل بیت طاهایه

طاقت دل زینب، نوجوان لیلایه

قطعه قطعه دوغرانمیش، اکبره سلام اولسون

گُلعذار زیبایه، سرو قّد رعنایه

ابروان قوسینه دیده‌های شهلایه

قانیلن اولان الوان، زلف عنبر آسایه

آتلارین ایاقینده پاره پاره اعضایه

قان حنا خضاب ائتمیش، اللره سلام اولسون

طفل بی‌زبانی که، گُل کیمی سولوب یاندی

اوچ گئجه گونوز عطشان، دل دوداقی اودلاندی

ظهر یوم عاشورا، سو یانیندا اوخلاندی

شهپر آچدی پیکاندان، قوش کیمی قانادلاندی

شاهباز خونین پر، اصغره سلام اولسون

بیر جوان که منصبده، کربلا علمداری

خون سرخیله رنگین، بید‌ق نگونساری

قویدی قان سووا قیمت، مشگی اولدی گُلناری

سو یولیندا سعی ایتدی، تا کسیلدی قولّاری

صاحب دو بازوی احمره سلام اولسون

شدّ‌ت سوسوزلقدان، اودلانان دوداقلاره

آت دوشونده قاچماقدان، زخم‌دار ایاقلاره

شام‌ده قرانلوقدا، آج یاتان اوشاقلاره

بیر ده ام‌کلثومه، زینب دل افکاره

دختران خاتون محشره سلام اولسون

خواهر علی‌اکبر قالدی بیت‌الاحزان‌دا

یوخ چراغی یوخ فرشی، بیر خرابه زندان‌دا

تُپراق اوسته جان ویردی، اولدو کافرستان‌دا

کَفنی بیر قرا معجر، دفنی کُنج ویران‌دا

اول سکینه‌ی محنت پروره سلام اولسون

سیّدالعبادی که بسته‌ی طناب اولدی

شهرلرده حقّینده، ظلم بی‌حساب اولدی

پیشوای اسلامه خارجی خطاب اولدی

آتش شماتتده، خاطری کباب اولدی

اول مریض دل خسته، سروره سلام اولسون

کوفه‌ده عقیل اوغلی مسلم وفاداره

مالک اوغلی ابراهیم، جان نثار مختاره

ابن‌عوسَجه مسلم، هم حبیب سرداره

شاهراه ایماندا، جان ویر‌ن جوانلاره

طفل و پیر و برنایه، یکسره سلام اولسون

یحیوی الون یئتسه، گنبد طلاپوشه

بحر لطف مولانی، آهیلن گتور جوشه

اخذ قیل او درگه‌دن، هر ایکی ایوه توشه

احتراماً عرض ایله، پیش قبر شش‌گوشه

محضر همایون انوره سلام اولسون

شاعر: مرحوم استاد یحیوی اردبیلی(تاج‌الشعرا)

13 مهر 1395 :: 20:58

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم این است

یک روز تحمّل نکنم طاقتم این است

بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو

آسوده دلا بین که ز تو راحتم این است

جایی که بود خاک به صد عزّت سرمه

بی‌قدرتر از خاک رهم، عزّتم این است

با خاکِ من آمیخته خونابه‌ی حسرت

زین آب سرشتند مرا، طینتم این است

میلم همه جایی‌ست که خواری همه آن‌جاست

با خصلت ذاتی چه کنم، فطرتم این است

وحشی نرود از در جانان به صد آزار

در اصل چنین آمده‌ام، خصلتم این است

شعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
25 تیر 1395 :: 13:15

آنکس که مرا از نظر انداخته این است

این است که پامال غمم ساخته، این است

شوخی که برون آمده شب، مست و سرانداز

تیغم زده و کشته و نشناخته، این است

ترکی که از او خانه‌ی من رفته به تاراج

این است که از خانه برون تاخته، این است

ماهی که بود پادشهِ خیل نکویان

این است که از ناز قد افراخته، این است

وحشی که به شطرنجِ غم و نردِ محبّت

یکباره متاع دل و دین باخته، این است

شعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
25 تیر 1395 :: 13:14

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست

بر سینه چنان خورد که از جوشنِ جان جست

این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی

این فتنه دگر چیست که از خوابِ گران جست

من بودم و دل بود و کناری و فراغی

این عشق کجا بود که ناگه به میان جست

در جرگه‌ی او گردن جان بست به فِتراک

هر صید که از قید کمندِ دگران جست

گردن بنِه ای بسته‌ی زنجیر محبّت

کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست

گفتم که مگر پاسِ تفِ سینه توان داشت

حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست

وحشی مِی منصور به جام است مخور هان

ناگاه شدی بی‌خود و حرفی ز زبان جَست

شعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
25 تیر 1395 :: 13:13

بهر دلم که دردکش و داغدارِ توست

دارویِ صبر باید و آن در دیارِ توست

یک بار نام من به غلط بر زبان نراند

ما را شکایت از قلمِ مشکبار توست

بر پاره کاغذی دو سه مَدّی توان کشید

دشنام و هر چه هست غرض یادگارِ توست

تو بی‌وفا چه باز فراموش پیشه‌ای

بیچاره آن اسیر که امیدوار توست

هان این پیامِ وصل که اینک روانه است

جانم به لب رسیده که در انتظارِ توست

مجنون هزار نامه ز لیلی زیاده داشت

وحشی که همچو یار فراموشکار توست

شعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
25 تیر 1395 :: 13:11

ای خدا شیعه دلش محزون است

از غم عشق علی مجنون است

برچسب‌ها: تصاویر
7 تیر 1395 :: 18:35

الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی

نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی

عروس بخت ما را ماه در آئینه می‌رقصد

که شمع حجله می‌خندد بروی چون تو دامادی

من این پیرانه سر تاجی که دارم با تو خواهم داد

که از بخت جوان با دولت طبع خدادادی

به‌صید خاطرم هر لحظه صیّادی کمین گیرد

کمان ابرو ترا صیدم که در صیّادی استادی

چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت

الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی

قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین

خدا را ای شکر پاره مگر طوطیّ قنّادی

عروس ماه شاید چون توئی شیرین پسر زاید

مگر پرورده‌ی دامان حوری یا پری‌زادی

من از شیرینی شور و نوا بی‌داد خواهم کرد

چنان کز شیوه‌ی شوخیّ و شیدایی تو بیدادی

تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی

به‌افسون کدامین شعر در دام من افتادی

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

به‌شرط آن‌که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی

خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن

اگر روزی به رحمت بر سر خاک من اِستادی

جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز

تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی

به‌پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریار آخر

نگارین سایه‌ئی هم دیدی و داد سخن دادی

شعر: استاد شهریار

برچسب‌ها: شهریار
7 تیر 1395 :: 17:31

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگیِ من نیست

گلگشتِ چمن با دلِ آسوده توان کرد

آزرده دلان را سرِ گلگشتِ چمن نیست

از آتشِ سودایِ تو و خارِ جفایت

آن کیست که با داغِ نو و ریشِ کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشی‌ست

آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

شعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
7 تیر 1395 :: 17:03

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه‌گاه رخ او دیده‌ی من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین‌دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شب‌پرّه اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب‌نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهت‌گه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

شعر: حافظ

برچسب‌ها: حافظ
7 تیر 1395 :: 16:06
آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق‌پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

شعر: مولانا

برچسب‌ها: مولوی
21 خرداد 1395 :: 13:11

در راه عشق با دل شیدا فتاده‌ایم

چندان دویده‌ایم که از پا فتاده‌ایم

عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک

ما در میانه‌ی همه رسوا فتاده‌ایم

پشت رقیب را همه قربست و منزلت

مردود درگه تو همین ما فتاده‌ایم

ما بی‌کسیم و ساکن ویرانه‌ی غمت

دیوانه‌های طرفه به یک جا فتاده‌ایم

وحشی نکرده‌ایم قد از بار فتنه راست

تا در هوای آن قد رعنا فتاده‌ایم

شاعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
13 فروردین 1395 :: 23:56

در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم

اگر خود را نمی‌کشتم بسی آزار می‌دیدم

چه بودی گر من بیمار چندان زنده می‌بودم

که او را بر سر بالین خود یکبار می‌دیدم

به من لطفی نداری ورنه می‌کردی صد آزارم

که می‌ماندم بسی تا من ترا بسیار می‌دیدم

به مجلس کاش از من غیر می‌شد آنقدر غافل

که یک ره بر مراد خویش روی یار می‌دیدم

عجب گر زنده ماند شمع‌سان تا صبحدم وحشی

که امشب ز آتش دل کار او دشوار می‌دیدم

شاعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
13 فروردین 1395 :: 23:51

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی‌تابم و از غصه‌ی این خواب ندارم

زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود

درمانده‌ام و چاره‌ی این باب ندارم

آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب

دارم گله از خویش و ز احباب ندارم

ساقی می صافی به حریفان دگر ده

من درد کشم ذوق می ناب ندارم

وحشی صفتم این‌همه اسباب الم هست

غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم

شاعر: وحشی بافقی

برچسب‌ها: وحشی بافقی
13 فروردین 1395 :: 23:20

برچسب‌ها: مناسبت‌ها
29 اسفند 1394 :: 23:36

منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم

بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم

صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشید

طاقت من چو همین بود چه می‌رنجیدم

غیر دانست که از مجلس خاصم راندی

شب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم

یاد آن روز که دامان توام بود به دست

می‌زدی خنجر و من پای تو می‌بوسیدم

وحشی از عشق خبر داشت که با صد غم یار

مرد و حرفی گله‌آمیز از و نشنیدم

شاعر: وحشی بافقی


برچسب‌ها: وحشی بافقی
30 بهمن 1394 :: 23:35
   1      2       3       4       5       ...      70    >>


موضوعات وبلاگ
آمار بازدید
  • تعداد بازدیدکنندگان: 1983363
Free counters!
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای اشعار ترکی آذری و فارسی محفوظ است