X
تبلیغات
بازی تراوین
اشعار ترکی آذری و فارسی
مئـی ساتانلار کوچـه‌ســی- تورکـــی و فارسیجا شعـرلـــر

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا

بازدید : مرتبه
تاریخ : 13 تیر 1393
دون اولدوم ذؤق مئی‌دن ائیله کیم، اوفتاده بیر یئرده

اؤزوم بیر یئرده دوشدوم، مست قالدیم، باده بیر یئرده

بساطِ مئی‌ده سوز یوخ‌کی، دئییرلر، حال اولور آمما

«اولا گر باده بیر یئرده، نگارِ ساده بیر یئرده»

ینه، زاهید، اقلاً بیر صفا وار، سُفره‌ی مئی‌ده

نه گوسترمیش کدورت‌دن سوای سجاده، بیر یئرده؟

آلیبدیر کؤنلومی، حیرتده‌یه‌م کی، گؤزلرین فکری

نئجه بیر صید اولوب قسمت، ایکی صیّاده بیر یئرده

اسیری من کیمی مینلرجه وار، اول سروِ رعنانین

نه بیر دم اؤلدورور، نه ائیله‌ییر آزاده، بیر یئرده

منیم بو داغلار کی، سینه مه، اول لاله رخ چکمیش

که هرگز ائتمه‌میش شیرین، اونی فرهاده بیر یئرده

مقام و شأنین ایسترسه‌ن، اوجالسین «واحد» عالمده

چالیش تا خدمت ائت، تکمیل اولان اوُستاده بیر یئرده

شاعر: علی آقا واحد



برچسب‌ها: واحد، شعر ترکی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 13 تیر 1393
کیمده واردیر گؤزلیم، سنده اولان جاذبه‌لر

سنه دنیاده مگر، عاشق اولان‌دا، غم ائلر؟

بسدیر اولدورمه‌یه جکسن، گؤزلیم دنیانی

هر اوزی گؤیچک اولاندا، بوقدر چم خم ائلر

اینجیمه گؤزیاشیم، آخسا سنی گؤردوکده گولوم

گول آچیل‌دیکده باهار فصلی بولود شبنم ائلر

ناز و غمزه‌ن، یئریشین، شوخ باخئشین، عالم‌دیر

بیرده زولفون اوزه توکسؤن اودا بیر عالم ائلر

حیف سن، گزمه یاراشماز سنه بیگانه‌ایله

او آچیب سرّینی دونیایه سنی، محرم ائلر

«واحدم» عمریمی من عشقیله صرف ایله‌میشم

عشق یا اؤلدورر آخر منی یا، آدم ائلر

شاعر: علی آقا واحد



برچسب‌ها: واحد، شعر ترکی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 13 تیر 1393
اؤلمزدیم اگر سن کیمی بیر، دلبریم اولسا

بیر آفت جان، شوخ ملک، منظریم اولسا

هر گون دولانیب باشینا، قربان سنه اول‌لام

پروانه صفت، اوُچماقا، بال و پریم اولسا

دنیاده سئویننم بوتون عاشیقلر ایچینده

آهولری، مجنون ائلییه‌ن، گؤزلریم اولسا

شؤق‌ایله نثار ائیلرم، هر بیر قدمینده

دریا قدری الده، دُور و گؤهریم اولسا

کویینده منه قوی نه بیلیر، ائیله‌سین اغیار

البته جزاسین چکر «آللاه کریم» اولسا

بیگانییه من، بیر بئله منّت می ائدردیم؟

کونلوم کیمی بیر یار وفا پروریم اولسا

«واحد» دئمه‌رم دردیمی من باشقا نگاره

یاریم بیلیر عشقینده نه درد و سریم اولسا!

شاعر: علی آقا واحد



برچسب‌ها: واحد، شعر ترکی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 26 خرداد 1393
دریای محیط جوشه گلدی

کون‌ایله مکان خروشه گلدی

سرّ ازل اولدی آشکارا

عارف نئجه ائیله‌سون مدارا

هر ذرّه گونش‌دن اولدی ظاهر

توپراغه سجود قیلدی طاهر

نقاش بیلیندی نقش ایچینده

لعل اولدی عیان بدخش ایچینده

آجی سو شراب کوثر اولدی

هر زهر نبات شکّر اولدی

تریاک مزاجی توتدی آغو

لؤلؤی مدوّر اولدی دارو

کلّ یئر و گوگ حق اولدی مطلق

سؤیلر دف و چنگ و نی انا الحق

معشوق‌ایله عاشق اولدی بیر ذات

محو اولدی وجود نفی و اثبات

هر قطره محیط اعظم اولدی

هر ذره مسیح و مریم اولدی

تاش و کسک اولدی ورد نسرین

فرهاد ایله خسرو اولدی شیرین

مسجود ایله ساجد اولدی واحد

مسجود حقیقی اولدی ساجد 



ادامه مطلب...
برچسب‌ها: نسیمی، شعر ترکی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته‌ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم

بر این سرای ماتم و در این دیار رنج

بی‌خود امید بسته و بی‌جا نشسته‌ایم

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته‌ایم

گر دست ما ز دامن مقصود کوته است

از پا فتاده‌ایم نه از پا نشسته‌ایم

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته‌ایم

یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده‌ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته‌ایم

از عمر جز ملال ندیدم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته‌ایم

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته‌ایم

ای گل بر این نوای غم‌انگیز ما ببخش

کز عالمی بریده و تنها نشسته‌ایم

تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر

مانند سایه در دل شب‌ها نشسته‌ایم

تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما

ما یک‌دل و هزار تمنا نشسته‌ایم

چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم

سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته‌ایم

شاعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393
ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

   

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی‌رود

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

   

ای شعر من، بگو که جایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به‌جز ناله برنخاست،

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

   

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

    

ای روشنان عالم بالا، ستاره‌ها!

رحمی به حال عاشق خونین‌جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی‌درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

    

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی‌برم

جز ناله‌های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

      

آخر اگر پرستش او شد گناه من؛

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زنده گی و آرزوی من؛

او هستی من است که آینده دست اوست.

   

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما -اگر خدا بدهد- عمر دیگری!

شعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393
مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سِرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی؟

شاعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393
باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این همه هنوز به جان می‌پرستمت

یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

می‌بینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که: فریدون خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من: هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده‌ای زد و آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی‌کنم

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی‌کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یادگار باد

ماند به سینه‌ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

دیگر ز پا افتاده‌ام ای ساقی اجل

لب تشنه‌ام بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

شاعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393
دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

     

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

    

نمی‌دانم این چنگی سرنوشت

چه می‌خواهد از جان فرسوده‌ام

کجا می‌کشانندم این نغمه‌ها

که یک‌دم نخواهند آسوده‌ام

  

دل از این جهان بر گرفتم دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه‌ی زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

   

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیابم به هوش

     

مگر وا رَهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه‌ی ماتم است

نمی‌خواهم این ناخوش آهنگ را

شاعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 11 فروردین 1393
چه صدف‌ها که به دریای وجود

سینه‌هاشان ز گهر خالی بود!

ننگ نشناخته از بی‌هنری

شرم ناکرده از این بی‌گهری

سوی هر درگهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز...

زندگی-دشمن دیرینه‌ی من-

چنگ انداخته در سینه‌ی من

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینه‌ی تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه کوبیده به سنگ

شاعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 23 اسفند 1392
صبح بهار است-

وقت نشاط است-

   

بلبل خاموش!

نغمه برآور

شور به پا کن

گل بدر آمد

غصّه سرآمد

باغ، پر از غنچه شد جوانه برآمد.

   

مطرب بی‌دل!

وقت طرب شد

چنگ به برگیر-

نغمه ز سر گیر

قول و غزل را به شعر شاد برآمیز-

شور برانگیز-

روز مراد است-

گرم به‌پاخیز

زخمه به تاری بزن ز ناله بپرهیز

زانکه زهر گوشه مژده‌ی ظفر آمد.

     

عاشقِ غمگین!

فصل بهارست

نرگس زیبا میان باغ، خمارست

باغ، پُر از دختران نادره کارست

صبح نشاط است

زیر درختان، طنین خنده‌ی یارست

کار، به کام است

طرفه غزالان به دشت، مست نشاطند

وقت شکارست

دوره‌ی غم رفت و فرصت دگر آمد.

       

ای دل خلوت گزیده ناله میاموز

شب سفری شد

روز امیدست

هر چه که باغ است از شکوفه سپیدست

موسم غم نیست

شادی عیدست

مژده ی فتح است-

وقت نویدست

لشکر شب رفت و قاصد سحر آمد.

   

ای مه طنّاز!

دشت و چمن از شکوفه رنگ به رنگ است

زود به پا خیز!

وقت چمیدن بود، نه جای درنگ است

گل به درختان برای نغمه‌ی بلبل-

گوش به زنگ است

لاله و نرگس نگر که رُسته به کوه است

چشمه‌ی جوشان ببین که در دل سنگ است.

   

سرو دلارام!

نازِ خرامت

چنگ بزن چنگ

دولت عشق و امید باد به کامت

شادنشین، شاد

سکّه‌ی پیروزی زمانه به نامت

ای همه اقبال

مرغ سعادت نشسته بر لب بامت

نوش بکن، نوش

شهد سرور و شراب فتح به جامت

نغمه برآور

مرغ غزل‌خوان آرزوست به دامت.

     

ناز، بیا غاز

زلف فرو ریز

ما همه دلداده‌ایم یک‌دله برخیز

نازِ قیامت!

با لب شیرین خویش، گل بپَراکن

قصه فروخوان

جانِ همه عاشقان نثار کلامت

هر چه در اندام تست دلکش و زیباست

راست بگو راست، دل دهم به کدامت؟

   

عشقِ جهانی

ماهِ زمانی

کی به چنین جلوه در جهان بشر آمد؟

ای همه شادی!

با همه عالم بگو که ماه بر آمد

ای همه لبخند!

با لب شیرین بگو که غم سپری شد

غصه سر آمد

مرکب شور و نشاط از سفر آمد.

شاعر: مهدی سهیلی، کتاب در خاطر منی



برچسب‌ها: سهیلی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 23 اسفند 1392
زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه‌ها نشسته‌ام

سال‌های سال

صبح‌های زود

در کنار چشمه‌ی سحر

سر نهاده روی شانه‌های

یکدگر

گیسوان خیس‌شان به دست باد

چهره‌ها نهفته در پناه سایه‌های شرم

رنگ‌ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می‌ترواد از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه‌ها

می‌برد مرا سبک‌تر از نسیم

از بنفشه‌زار باغچه

تا بنفشه‌زار چشم تو

که رُسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه‌ها و عطرها

بهترین هر چه بود و هست

بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه‌زار چشم تو

من ز بهترین بهشت‌ها گذشته‌ام

من به بهترین بهارها رسیده‌ام

ای غم تو همزبان بهترین

دقایق حیات من

لحظه‌های هستی من از تو پر شده‌ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه‌ی گریستن

بی تو من به اوج حسرتی

نگفتنی رسیده‌ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته‌ام

در بنفشه‌زار چشم تو

برگ‌های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه‌های ناشنیده ساز می‌کنند

بهتر از تمام نغمه‌ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه‌هات

غنچه‌های رنگ رنگ ناز

برگ‌های تازه تازه باز می‌کنند

بهتر از تمام رنگ‌ها و رازها

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می‌کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب

می‌کنم

بهترین بهترین من

شعر: فریدون مشیری



برچسب‌ها: فریدون مشیری

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 23 اسفند 1392
مرو که درد مرا با نگاه، چاره کنی

بخند تا که شبم را پر از ستاره کنی

تبسّم تو دلم را ستاره باران کرد

رسم به ماه، اگر خنده‌ی دوباره کنی

به دانه دانه‌ی اشکم نگاه کن ای ماه

که از ستاره فزون است اگر شماره کنی

به عشق، در برت آیم اگر اجازه دهی

به شوق، جان بسپارم اگر اشاره کنی

عقیقِ بوسه به لب‌های من، نگینِ وفاست

نهم به لاله‌ی گوشت که گوشواره کنی

شاعر: مهدی سهیلی، کتاب در خاطر منی



برچسب‌ها: سهیلی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 28 بهمن 1392
با سلام و تشکر از تمامی خوانندگان این وبلاگ؛
مئی ساتانلار کوچه‌سی چهارساله شد.


چهارمین
سال انتشار وبلاگ
«مئی ساتانلار کوچه‌سی»



برچسب‌ها: مناسبت‌ها

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
بازدید : مرتبه
تاریخ : 28 بهمن 1392
بگو به خواجه که از شهر عافیت دوری

گرسنه چشم جهانی، اگر چه گنجوری

تو را به جز لب نانی ز گنج، بهره نبود

بدین معامله مالک نیی که مزدوری

فغان که گنج سلیمانی‌ات رود بر باد

به خاک تیره سرانجام طعمه‌ی موری

کمند خویش فرا چین، اگر چه بهرامی

فریب صید مخور زانکه دانه‌ی گوری!

چه لحظه‌های سرور آفرین که از تو گذشت

چو راه باغ ندانی، به لانه مسروری!

سخن درست بگویم، چو کرم ابریشم-

درونِ پیله، به جان کندنیّ و معذوری!

درون جان تو شیطان نشسته، آدم کو؟

چرا ز سجده گریزی مگر که مغروری؟

شرار عشق نداری، چو شمع خاموشی

نه در نهاد تو سوزی نه در دلت نوری

رخ از وصال مگردان که یار نزدیکست

به جهد چاره‌ی خود کن که از خدا دوری

شاعر: مهدی سهیلی، کتاب در خاطر منی



برچسب‌ها: سهیلی

طبقه بندی:
ارسال توسط N_Behzad
   1      2      3      4      5      ...      68    >>

آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
اوقات شرعی
ارسال به دوستان
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
نظرسنجی