-
آغوش رنجها
6 خرداد 1390 10:40
وه! که یک اهل دل نمییابم که به او شرح حال خود گویم محرمی کو که، یک نفس، با او قصهی پرملال خود گویم؟ هر چه سوی گذشته مینگرم جز غم و رنج حاصلم نبود چون به آینده چشم میدوزم جز سیاهی مقابلم نبود غمگساران محبتی! که دگر غم ز تن طاقت و توانم برد طاقت و تاب و صبر و آرامش همگی هیچ نیمه جانم برد گاه گویم که: سر به کوه نهم...
-
خون بها
6 خرداد 1390 09:26
مرکبی از توانگری مغرور آفتی شد به جان طفلی خرد طفل در زیر چرخ سنگینش جان به جان آفرین خویش سپرد پدر و مادر فقیرش را خلق از این ماجرا خبر دادند آن دو بدبخت روزگار سیاه شیون و آه و ناله سر دادند مادر از جانگدازی آن داغ بر سر نعش طفل رفت از هوش خشک شد اشک دیدگان پدر خیره در طفل ماند، لال و خموش وان توانگر پیام داد چنین...
-
زن در زندان طلا
6 خرداد 1390 09:25
مرا زین چهرهی خندان مبینید که دل در سینهام دریای خون است به کس این چشم پر نازم نگوید که حال این دل غم دیده چون است اگر هر شب میان بزم خوبان به سان مه میان اخترانم به گاه جلوه و پاکوبی و ناز اگر رشک آفرین دیگرانم اگر زیبایی و خوشبویی و لطف چو دست من، گل مریم ندارد اگر این ناخن رنگین و زیبا ز مرجان دلفریبی کم ندارد...
-
هر گونوم
2 خرداد 1390 20:30
منیم بختیم کیمی طاق و رواقین فلک، گؤروم، دؤنسون او اوز بو اوزه! گونش چیخار مگر سمت مغریبدن، اگر بیر یول دیسین او اوز بو اوزه؟ هر گونوم هیجریندن دؤنوب بیر آیه، گئجه- گوندوز ذکر ائلرم بیر آیه، سنی تاری، اوزون گؤستر بیر آیه، هئچ گؤروم اوخشارمی او اوز بو اوزه؟ کؤوکب طالعین اولدو سونبوله، یاخشی مقابل ائت گونو سونبوله،...
-
چکیب هارای
2 خرداد 1390 20:30
آمان- آمان منی بیر زولف یار یاندیردی! گؤرون منی نئجه بو زهرمار یاندیردی! چکیب هارای، قیلیب نؤوحه ائیلرم فریاد، نه گؤزلوسوز، منی بیر گولعزار یاندیردی! قیلیب کباب منی، چکدی شیشه هر ساعت، تؤکوب گؤزوم یاشینی، زار- زار یاندیردی نئجه دئییم کی، منی یاندیریب نه غایتده، مجوس آلوس و کیمی تؤکدو خار یاندیردی او جادو گؤز، سنه...
-
بیر بت مه پیکری
31 اردیبهشت 1390 10:58
آه کی، گؤردوم گئنه بیر بت مه پیکری، مو- کمر و غنچه لب، گول رخ و شوخ– منظری بیر صنمی شوخ و شنگ، سیم– بر و لاله رنگ، زولف سیاهین گؤرن ناره یاخار عنبری نافهی آهوی چین سنده دیر، ای نازنین، باد صبا تک عبث ائتمه منی سرسری گئتدی الیمدن، اینان، ساقی، آماندیر، آمان، باغریمی قان ائیلمه، وئر منه اول ساغری! هیکل جان دیر بوس اؤز...
-
یار اینجیمیش
31 اردیبهشت 1390 10:57
آه، بیلمم کی، نئچون بیزدن گئنه یار اینجیمیش، بوی آیاق آلتیندا قالمیش، سانکی شاهمار اینجیمیش بند ائدیب طرف بناگوشوندا مشکین زولفلرین، یوخسا باد اسمیش، داغیلمیش لاله روخسار اینجیمیش قویمادین بیر دم باخیم اول چشم مستین دؤورونه، بیز نه قیلدیق تا کی، بیزدن چشم دیلدار اینجیمیش؟! هارداسان، ای بینوا مجنون، ائشیت آوازیمی، گل...
-
ائیله مستم
31 اردیبهشت 1390 10:57
ائیله مستم بیلمزم کیم، مئی نه دیر، مینا ندیر! گول ندیر، بولبول ندیر، سونبول ندیر، صحرا ندیر! اود توتوب جانیم سراسر یاندی، اما بیلمدیم دیل ندیر، دیلبر ندیر، باشیمدا بو سئودا ندیر؟ بیلمدیم عمرومده هئچ بیر کفر و ایمان هانسی دیر، احمد محمود کیمدیر، موسی و عیسی ندیر؟ شاهباز اؤوج وحدت، واحد و حی و قدیم، خالیق ارض و سما اوْل...
-
ای زن
28 اردیبهشت 1390 20:36
ای زن، چه دلفریب و چه زیبایی گویی گل شکفتهی دنیایی گل گفتمت، ز گفته خجل ماندم گل را کجاست چون تو دلارایی؟ گل چون تو کی، به لطف، سخن گوید؟ تنها تویی که نوگل گویایی گر نوبهار، غنچه و گل زاید ای زن، تو نوبهار همی زایی چون روی نغز طفل تو، آیا کس کی دیده نوبهار تماشایی؟ ای مادر خجستهی فرخ پی در جمع کودکان به چه...
-
من با توام
28 اردیبهشت 1390 20:35
من با توامای رفیق! با تو همراه تو پیش مینهم گام در شادی تو شریک هستم بر جام می تو میزنم جام من با توامای رفیق! با تو دیری ست که با تو عهد بستم همگام توام، بکش به راهم همپای توام، بگیر دستم پیوند گذشتههای پر رنج اینسان به توام نموده نزدیک هم بند تو بودهام زمانی در یک قفس سیاه و تاریک رنجی که تو بردهای ز غولان...
-
بستر بیماری
28 اردیبهشت 1390 20:34
همراز من! ز نالهی خود هر چند چشم تو را نخفته نمیخواهم یک امشبم ببخش که یک امشب نالیدن نهفته نمیخواهم بر مرغ شب ز نالهی جانسوزم امشب طریق ناله بیاموزم تب،ای تب! از چه شعله کشی در من؟ آتش به خرمنم ز چه اندازی؟ شب،ای شب! از سیاهی تو آوخ من رنگ بازم و تو نمیبازی مردم ز درد، رنجه مرا بس کن بس کن دگر، شکنجه مرا بس...
-
جیب بر
28 اردیبهشت 1390 20:33
هیچ دانی ز چه در زندانم؟ دست در جیب جوانی بردم ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلیِ سختی خوردم من ندانم که پدر کیست مرا یا کجا دیده گشودم به جهان که مرا زاد و که پرورد چنین سر پستان که بردم به دهان هرگز این گونهی زردی که مراست لذت بوسهی مادر نچشید پدری، در همهی عمر، مرا دستی از عاطفه بر سر نکشید کس، به غمخواری،...
-
دنگ ...
19 اردیبهشت 1390 19:08
دنگ...، دنگ.... ساعت گیج زمان در شب عمر میزند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است میشود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظهام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد، پس اگر میگریم گریهام بی ثمر است. و اگر میخندم خندهام بیهوده است. دنگ...، دنگ.... لحظهها میگذرد. آنچه بگذشت، نمیآید...
-
درهی خاموش
19 اردیبهشت 1390 19:07
سکوت، بند گسسته است. کنار دره، درخت شکوه پیکر بیدی. در آسمان شفق رنگ عبور ابر سپیدی. نسیم در رگ هر برگ میدود خاموش. نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین. کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر. ز خوف دره خاموش نهفته جنبش پیکر. به راه مینگرد سرد، خشک، تلخ، غمین. چو مار روی تن کوه میخزد راهی، به راه، رهگذری. خیال دره و تنهایی...
-
دلسرد
19 اردیبهشت 1390 19:07
قصهام دیگر زنگار گرفت: با نفسهای شبم پیوندی است. پرتویی لغزد اگر بر لب او، گویدم دل: هوس لبخندی است. خیره چشمانش با من گوید: کو چراغی که فروزد دل ما؟ هر که افسرد به جان، با من گفت: آتشی کو که بسوزد دل ما؟ خشت میافتد از این دیوار. رنج بیهوده نگهبانش برد. دست باید نرود سوی کلنگ، سیل اگر آمد آسانش برد. باد نمناک زمان...
-
جان گرفته
19 اردیبهشت 1390 19:06
از هجوم نغمهای بشکافت گور مغز من امشب: مردهای را جان به رگها ریخت، پا شد از جا در میان سایه و روشن، بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده و به خاک روزهای رفته بسپرده؟ لیک پندار تو بیهوده است: پیکر من مرگ را از خویش میراند. سرگذشت من به زهر لحظههای تلخ آلوده است. من به هر فرصت که یابم بر تو میتازم. شادیات را با عذاب...
-
خراب
19 اردیبهشت 1390 19:05
فرسود پای خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود. دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود، پایان شام شکوهام. صبح عتاب بود. چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست: این خانه را تمامی پی روی آب بود. پایم خلیده خار بیابان. جز با گلوی خشک نکوبیدهام به راه. لیکن کسی، ز راه مددکاری، دستم...
-
غمی غمناک
19 اردیبهشت 1390 19:05
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. میکنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها. سایهای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها. فکر تاریکی و این ویرانی بیخبر آمد تا با دل من قصهها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است: هر دم این بانگ...
-
رو به غروب
19 اردیبهشت 1390 19:04
ریخته سرخ غروب جابجا بر سر سنگ. کوه خاموش است. میخروشد رود. مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کبود. سایه آمیخته با سایه. سنگ با سنگ گرفته پیوند. روز فرسوده به ره میگذرد. جلوهگر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک. جغد بر کنگرهها میخواند. لاشخورها، سنگین، از هوا، تک تک، آیند فرود: لاشهای مانده به دشت کنده منقار ز جا چشمانش،...
-
سراب
19 اردیبهشت 1390 19:04
آفتاب است و، بیابان چه فراخ! نیست در آن نه گیاه و نه درخت. غیر آوای غرابان، دیگر بسته هر بانگی از این وادی رخت. در پس پردهای از گرد و غبار نقطهای لرزد از دور سیاه: چشم اگر پیش رود، میبیند آدمی هست که میپوید راه. تنش از خستگی افتاده ز کار. بر سر و رویش بنشسته غبار. شده از تشنگیاش خشک گلو. پای عریانش مجروح ز خار....
-
روشن شب
19 اردیبهشت 1390 19:03
روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانههای دور. گر به گوش آید صدایی خشک: استخوان مرده میلغزد درون گور. دیرگاهی ماند اجاقم سرد و چراغم بینصیب از نور. خواب دربان را به راهی برد. بیصدا آمد کسی از در، در سیاهی آتشی افروخت. بی خبر اما نگاهی در تماشا سوخت. گرچه میدانم که چشمی راه دارد بافسون شب، لیک میبینم ز...
-
مرغ معما
19 اردیبهشت 1390 19:03
دیر زمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست. نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی. چون من در این دیار، تنها، تنهاست. گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست، مانده بر این پرده لیک صورت خاموش. روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف، بام و در این سرای میرود از هوش. راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدایی گویاست. میگذرد...
-
سپیده
19 اردیبهشت 1390 19:02
در دور دست قویی پریده بیگاه از خواب شوید غبار نیل ز بال و پر سپید. لبهای جویبار لبریز موج زمزمه در بستر سپید. در هم دویده سایه و روشن. لغزان میان خرمن دوده شبتاب میفروزد در آذر سپید. همپای رقص نازک نی زار مرداب میگشاید چشمتر سپید. خطی ز نور روی سیاهی است: گویی بر آبنوس درخشد زر سپید. دیوار سایهها شده ویران. دست...
-
دود میخیزد
19 اردیبهشت 1390 19:02
دود میخیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانهام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان میرسد افسانهام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب، لیک از ژرفای دریا بی خبر. بر تن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم میدوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید....
-
در قیر شب
19 اردیبهشت 1390 19:01
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا میخواند، لیک پاهایم در قیر شب است. رخنهای نیست در این تاریکی: در و دیوار بهم پیوسته. سایهای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته. نفس آدمها سر بسر افسرده است. روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. دست جادویی شب در به روی من...
-
ناشناس
18 اردیبهشت 1390 16:44
آه، ای ناشناس ناهمرنگ بازگو، خفته در نگاه تو چیست؟ چیست این اشتیاق سرکش و گنگ در پس دیدهی سیاه تو چیست؟ چیست این؟ شعلهیی ست گرمی بخش چیست این؟ آتشی ست جان افروز چیست این؟ اختری ست عالمتاب چیست این؟ اخگری ست محنت سوز بر لبان درشت وحشیِ تو گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست لیک در دیدهی تو لبخندی ست که چو او، هیچ خنده زیبا...
-
فوق العاده
18 اردیبهشت 1390 16:43
نیمی از شب میگذشت و خواب را ره نمیافتاد در چشم ترم جانم از دردی شررزا میگداخت خار و سوزن بود گفتی بسترم بر سرشکم درد و غم میبست راه میشکست اندر گلو فریاد من بی خبر از رنج مادر، خفته بود در کنارم کودک نوزاد من خیره گشتم لحظهیی بر چهرهاش بر لب و بر گونه و سیمای او نقش یاران را کشیدم در خیال تا مگر یابم یکی مانای...
-
فرشتهی آزادی
18 اردیبهشت 1390 16:42
سالها پیش از این، فرشتهی من بند بر دست و مهر بر لب داشت در نگاه غمین درد آمیز گلهها از سیاهی شب داشت سالها پیش از این، فرشتهی من بود نالان میان پنجهی دیو پیکرش نیلگون ز داغ و درفش چهرهاش خسته از شکنجهی دیو دیو، بیرحم و خشمگین، او را نیزه در سینه و گلو کرده مشتی از خون او به لب برده پوزهی خود در آن فرو کرده...
-
تسکین
18 اردیبهشت 1390 11:03
نیمه شب در بستر خاموش سرد ناله کرد از رنج بی همبستری سر، میان هر دو دست خود فشرد از غم تنهایی و بی همسری رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند در دل آشفتهاش بیدار شد گرمی خون، گونهاش را رنگ زد روشنیها پیش چشمش تار شد آرزویی، همچو نقشی نیمه رنگ سر کشید و جان گرفت و زنده شد شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس چهرهاش در تیرگی تابنده...
-
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
18 اردیبهشت 1390 11:02
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا شراب نور، به رگهای شب دوید، بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شکفت و سحر دمید، بیا شهاب یاد تو در آسمان خاطر من پیاپی از همه سو خطّ زر کشید، بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا به وقت مرگم اگر تازه میکنی دیدار به هوش باش که هنگام آن رسید،...