-
فعل مجهول
18 اردیبهشت 1390 11:01
بچهها صبحتان بخیر... سلام درس امروز فعل مجهول است فعل مجهول چیست؟، میدانید؟ نسبت «فعل» ما به «مفعول» است *** در دهانم زبان، چو آیزی در تهیگاه زنگ میلغزید صوت ناسازم آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ، میلغزید *** ساعتی دادِ آن سخن دادم حقّ گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه «ژاله» را زان میان صدا کردم *** ژاله!...
-
برو ای دوست برو!
18 اردیبهشت 1390 11:01
برو ای دوست برو! برو ای دختر پالان محبت بر دوش! دیده بر دیدهی من مفکن و نازم مفروش... من دگر سیرم... سیر...! به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست! تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست! *** کم بگو، جاه تو کو؟! مال تو کو بردهی زر! کهنه رقاصهی وحشی صفت زنگی خر! گر طلا نیست مرا، تخم طلا، ... مَردم من! زادهی رنجم و...
-
من یقین دارم که برگ
17 اردیبهشت 1390 23:43
من یقین دارم که برگ کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد فارغ است از یاد مرگ لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست پای تا سر، زندگیست آدمی هم مثل برگ میتواند زیست بیتشویش مرگ گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را میتواند یافت لطف هرچه بادا باد را فریدون مشیری
-
تضمین شعری از سعدی توسط استاد شهریار
17 اردیبهشت 1390 23:22
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی» مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر عشق تو زادم نغمهی بلبل شیراز نرفته است زیادم «دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو...
-
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
17 اردیبهشت 1390 23:19
نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل زِ دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل از این دل، داد من بستان خدایا زِ دستش تا به کی گویم: خدا دل؟ درون سینه آهی هم ندارد ستم کش دل، پریشان دل،...
-
هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار من
17 اردیبهشت 1390 23:11
هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار من هرچه بَری بِبر مَبر سنگدلی به کار من هرچه هِلی بِهل مَهل پرده به روی چون قمر هرچه دَری بِدر مَدر پردهی اعتبار من هرچه کِشی بِکش مَکش باده به بزم مدعی هرچه خوری بخور مخور خون من ای نگار من هرچه دَهی بِده مَده زلف به باد ای صنم هرچه نَهی بِنه مَنه پای به رهگذار من هرچه کُشی بُکش...
-
دید مجنون را یکی صحرانورد
17 اردیبهشت 1390 23:05
دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم میزند حرفی به دست خود رقم گفت ای مفتون شیدا چیست این مینویسی نامه سوی کیست این؟ هر چه خواهی در سوادش رنج برد باد صرصر خواهدش حالی سترد کی به لوح ریگ باقی ماندش تا کس دیگر پس از تو خواندش گفت مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم...
-
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی
17 اردیبهشت 1390 23:01
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟ بستی میان به کینه کشیدی به غمزه تیغ جانم فدای تو در پی آزار کیستی؟ دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر تا خود تو مرهم دل افگار کیستی؟ هر شب من و خیال تو و کنج محنتی تا با کهای و مونس و غمخوار کیستی؟ من با غم تو یار بعهد و وفای خویش ای بیوفا تو یار وفادار کیستی؟...
-
اگر زلفت به هر تاری اسیر تازهای دارد
17 اردیبهشت 1390 22:57
اگر زلفت به هر تاری اسیر تازهای دارد مبارک باشد اما دلبری اندازهای دارد تغافل برد از حد شوخ چشم من، نمیداند جفا قدری، ستم حدی و ناز اندازهای دارد محبت را لب خاموش و گویا هر دو یکسانست چو بلبل، آتش پروانه هم آوازهای دارد اگر سودای لیلی بر سرت افتاد مجنون شو که هر شهری به صحرای جنون دروازهای دارد دل مجذوب خود را...
-
شهادت بانوی بزرگ اسلام
17 اردیبهشت 1390 12:54
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه!ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانهات بوسه میزند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخمها و داغها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در...
-
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من
13 اردیبهشت 1390 21:04
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشین میکند کار سمندر، بلبل بستان من طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من گفتمش: از کاو کاو سینهام، مقصود چیست؟ گفت: میترسم که بگذارد در آن پیکان من بس که بردم آبروی خود به...
-
شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان
13 اردیبهشت 1390 21:03
شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان که صبح وصل نماید در آن، شب هجران شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشید سیاه روی نماید چو خال ماهرخان ز آه تیرهدلان، آنچنان شده تاریک که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان زمانه همچو دل من، سیاه روز شده گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد که دوش با فلک مست، بستهام...
-
پای امیدم، بیابان طلب گم کردهای
13 اردیبهشت 1390 21:02
پای امیدم، بیابان طلب گم کردهای شوق موسایم، سر کوی ادب، گم کردهای باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل نالهی ایوب دردم، راه لب گم کردهای میکند زلفت منادی بر در دلها که من گوهر خورشید در دامان شب گم کردهای گوهر یکتای بحر دودمان دانشم لیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کردهای ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشق در ره...
-
تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز
13 اردیبهشت 1390 21:02
تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز در پیرهن از ذوق نگنجیدهام امروز من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم از طرز نگاه تو چه فهمیدهام امروز تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد بر خود، چو سر زلف تو پیچیدهام امروز هشیاریم افتاد به فردای قیامت زان باده که از دست تو نوشیدهام امروز صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا این ژندهی...
-
عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود
13 اردیبهشت 1390 21:01
عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود حاصل ما از جهان نیست بجز درد و غم هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا پردهی تزویر ما، سد سکندر نبود نام جنون را به خود داد بهائی قرار نیست بجز راه عشق، زیر...
-
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند
13 اردیبهشت 1390 21:00
یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمیکند تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمیکند روشن نمیشود ز رمد، چشم سالکی تا از غبار میکده، دارو نمیکند گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست گفتند: او به دردکشان خو نمیکند گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما خوش میکشد پیاله و خوش بو نمیکند رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت: تب را کسی علاج، به...
-
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
13 اردیبهشت 1390 21:00
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند چون رشتهی ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر یک رشته از زنار خود، بر خرقهی من دوختند یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند در گوش اهل...
-
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است
13 اردیبهشت 1390 20:59
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال است ز مراحم الهی، نتوان برید امید مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال است؟ به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا! به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال است غم هجر را بهائی، به...
-
به عالم هر دلی کاو هوشمند است
13 اردیبهشت 1390 20:58
به عالم هر دلی کاو هوشمند است به زنجیر جنون عشق، بند است به جای سدر و کافورم پس از مرگ غبار خاک کوی او، پسند است به کف دارند خلقی نقد جانها سرت گردم، مگر بوسی به چند است؟ حدیث علم رسمی، در خرابات برای دفع چشم بد، سپند است پس از مردن، غباری زان سر کوی به جای سدر و کافورم، پسند است طمع در میوهی وصلش، بهائی مکن، کان...
-
راه مقصد دور و پای سعی لنگ
13 اردیبهشت 1390 20:56
راه مقصد دور و پای سعی لنگ وقت همچون خاطر ناشاد تنگ جذبهای از عشق باید، بیگمان تا شود طی هم زمان و هم مکان روز از دود دلم تاریک و تار شب چه روز آمد ز آه شعله بار کارم از هندوی زلفش واژگون روز من شب شد، شبم روز از جنون شیخ بهایی
-
ای نسیم صبح، خوشبو میرسی
13 اردیبهشت 1390 20:55
ای نسیم صبح، خوشبو میرسی از کدامین منزل و کو میرسی؟ میفزاید از تو جانها را طرب تو مگر میآیی از ملک عرب؟ تازه گردید از تو جان مبتلا تو مگر کردی گذر از کربلا؟ میرسد از تو نوید لاتخف میرسی گویا ز درگاه نجف بارگاه مرقد سلطان دین حیدر صفدر، امیرالموئمنین حوض کوثر، جرعهای از جام او عالم و آدم، فدای نام او یارب امید...
-
دلا تا به کی، از در دوست دوری
13 اردیبهشت 1390 20:47
دلا تا به کی، از در دوست دوری گرفتار دام سرای غروری؟ نه بر دل تو را، از غم دوست، دردی نه بر چهره از خاک آن کوی، گردی ز گلزار معنی، نه رنگی، نه بویی در این کهنه گنبد، نه هایی، نه هویی تو را خواب غفلت گرفته است در بر چه خواب گران است، الله اکبر چرا این چنین عاجز و بینوایی بکن جستجویی، بزن دست و پایی سؤال علاج، از...
-
حکایة فی بعض اللیالی
13 اردیبهشت 1390 20:45
شب که بودم با هزاران کوه درد سر به زانوی غمش، بنشسته فرد جان به لب، از حسرت گفتار او دل، پر از نومیدی دیدار او آن قیامت قامت پیمان شکن آفت دوران، بلای مرد و زن فتنهی ایام و آشوب جهان خانه سوز صد چو من، بیخانمان از درم ناگه درآمد، بیحجاب لب گزان، از رخ برافکنده نقاب کاکل مشکین به دوش انداخته وز نگاهی، کار عالم ساخته...
-
فی العلم النافع فی العماد
13 اردیبهشت 1390 20:44
ای مانده ز مقصد اصلی دور! آکنده دماغ، ز باد غرور! از علم رسوم چه میجویی؟ اندر طلبش، تا کی پویی؟ تا چند زنی ز ریاضی لاف؟ تا کی بافی هزار گزاف؟ ز دوائر عشر و دقایق وی هرگز نبری، به حقایق پی وز جبر و مقابله و خطاین جبر نقصت نشود فیالبین در روز پسین، که رسد موعود نرسد ز عراق و رهاوی سود زایل نکند ز تو مغبونی نه «شکل...
-
ای مرکز دایرهی امکان
13 اردیبهشت 1390 20:41
ای مرکز دایرهی امکان وی زبدهی عالم کون و مکان تو شاه جواهر ناسوتی خورشید مظاهر لاهوتی تا کی ز علایق جسمانی در چاه طبیعت تن مانی؟ تا چند، به تربیت بدنی قانع به خزف ز در عدنی؟ صد ملک ز بهر تو چشم به راه ای یوسف مصری، به در آی از چاه تا والی مصر وجود شوی سلطان سریر شهود شوی در روز الست، بلی گفتی امروز، به بستر لا خفتی...
-
ای که روز و شب زنی از علم لاف
13 اردیبهشت 1390 20:38
ای که روز و شب زنی از علم لاف هیچ بر جهلت نداری اعتراف ادعای اتباع دین و شرع شرع و دین مقصود دانسته به فرع و آن هم استحسان و رأی از اجتهاد نه خبر از مبداء و نه از معاد بر ظواهر گشته قائل، چون عوام گاه ذم حکمت و گاهی کلام گه تنیدت بر ارسطالیس، گاه بر فلاطون طعن کردن بیگناه دعوی فهم علوم و فلسفه نفی یا اثباتش از روی...
-
جامهی عرفان
13 اردیبهشت 1390 20:23
به درویشی، بزرگی جامهای داد که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق چو میبخشند کفش و جامهات خلق چو خود عوری، چرا بخشی قبا را چو رنجوری، چرا ریزی دوا را کسی را قدرت بذل و کرم بود که دیناریش در جای درم بود بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش بجان پرداز و با تن سرگران باش تن خاکی به پیراهن نیرزد و گر...
-
دیوانه و زنجیر
13 اردیبهشت 1390 20:19
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیدهاند دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند عاقلان با این...
-
ای عجب! این راه نه راه خداست
13 اردیبهشت 1390 20:15
ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست تا تو ز بیغوله گذر میکنی رهزن طرار تو را در قفاست دیده ببندی و درافتی بچاه این گنه تست، نه حکم قضاست...
-
گرت ایدوست بود دیدهی روشن بین
13 اردیبهشت 1390 20:08
گرت ایدوست بود دیدهی روشن بین بجهان گذران تکیه مکن چندین نه بقائیست به اسفند مه و بهمن نه ثباتی است به شهریور و فروردین پی اعدام تو زین آینه گون ایوان صبح کافور فشان آید و شب مشکین فلک ایدوست به شطرنج همی ماند که زمانیت کند مات و گهی فرزین دل به سوگند دروغش نتوان بستن که به هر لحظه دگرگونه کند آئین به گذرگاه تو...