اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

یا علی

ای تاپان بیت خدا ایچره ولادت یا علی

ای وجوددین عالم امکانه رحمت یا علی

سن ازلدن ایلمیشدون دعوت حقی قبول

سوره اخلاصه ائتمیشدون شهادت یا علی

تا رسول الله تاپیپ فیض رسالت حقدین

سن همان گون دعوتین ائتدون اجابت یا علی

محضر  پیغمبریله گئچدی عومرون خوش گونی

چوخ چتین اولدی ایدن ساعتده رحلت یا علی

اولمادی بیر کس سلونیدن بوله منظوریوی

دوتموشیدی گوزلرین دست جهالت یا علی

اولمادی بیر کس سنه مونس سوزون چاهه دئدون

چکمیسن تاریخ بویوندا درد غربت یا علی

سن نه بیر گون نه بیر ایل نه قرن تاریخین بویی

تاپمیوبسان درد غربتدن فراغت یا علی

اولمادی هئچ عصریده بیر همدم و مونس سنه

آچدیلار هر عرصه ده باب عداوت یا علی

سن هدایت رکنی سن افسوس دست ظلمیله

قانه غرق اولدن سینیب رکن هدایت یا علی

اولماسیدون سن رواج اولمازدی قران مبین

سن وئروبسن دین و قرانه شرافت یا علی

ای نماز اوسته وئرن انگشترینی سائیله

روح تاپدی سنله محراب عبادت یا علی

کوفه ده یوزلر یتیمه باش چکیردون هر گئجه

سن شهید اولدون چوخالدی در د حسرت یا علی

ناطق قران سنیدون ای عدالت معدنی

تپراقا دوشدون تمام اولدی عدالت یا علی

کوفه محرابینده قانلی صبحیده اولدون شهید

یاره لندی باش سینیب رکن هدایت یا علی

ایندی اون دورت قرندن صونرا یئنه تک قالموسان

یوخدی بیر کیمسه ایده دینه حمایت یاعلی

دولدوروب ریب و ریا کفر و جفا محفلری

حقین اهلی باشلییبدور راه عزلت یا علی

مدعی‌لر دولدورب دونیانی یوخ مرد عمل

کور ایدوب  دی گوزلری حب ریاست یاعلی

اوندا کی جسم شریفون دفن اولدی قبریده

سن نه بلکه قویلانیب عدل و عدالت یا علی

ایلدون جنگ و جهادیله عدالت برقرار

آرزو ایتدون نصیب اولدی شهادت یا علی

آه او گوندن نهروانین شیخلری ایتدی ستم

قرمزی قانه  دونوب محراب طاعت یا علی

ایستورم منده یازام مدحینده نچه بیت شعر

نیلیوم یوخ الده سرمایه بضاعت یا علی

روز محشر کی اولار آشکار تمام سریلر

وار اومیدیم بیزلره ایله شفاعت یا علی

بیلمیرم گورمور ندن گوزلر آغیزلار باغلانیب

گر آچیلسا باشلانور بهتان و غیبت یا علی

تیکمیشیخ گوز یوللارا بلکه گله مهدی بالان

ایلیه تفسیر قرانی قیامت یا علی 

محمد هوشمند

سودای بتان دین من است

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

حافظ

رسید مایده از آسمان به اهل صیام

زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم

مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم

چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلا

نه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم

اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو

ز سوز ناله برآید ز سینه‌ات هر دم

هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز

هزار پایه برآری به همت و به قدم

شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیاز

شکم تهی شو و اسرار گو به سان قلم

چو پر شود شکمت در زمان حشر آرد

به جای عقل تو شیطان به جای کعبه صنم

چو روزه داری اخلاق خوب جمع شوند

به پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم

به روزه باش که آن خاتم سلیمان است

مده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم

وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریخت

فراز آید لشکرت بر فراز علم

رسید مایده از آسمان به اهل صیام

به اهتمام دعاهای عیسی مریم

به روزه خوان کرم را تو منتظر می باش

از آنک خوان کرم به ز شوربای کلم

مولوی، دیوان شمس

آمد شهر صیام

 

آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید

دست بدار از طعام مایده جان رسید

جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست

قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید

لشکر والعادیات دست به یغما نهاد

ز آتش والموریات نفس به افغان رسید

البقره راست بود موسی عمران نمود

مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید

روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست

تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید

صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او

زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید

نفس چو محتاج شد روح به معراج شد

چون در زندان شکست جان بر جانان رسید

پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید

چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید

زود از این چاه تن دست بزن در رسن

بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید

عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول

دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید

دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو

آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید

مولوی، دیوان شمس

دوباره مژده های گل

جان زخود رمیده را، مژده یار می رسد

بر دل و جان عاشقان صبر و قرار می رسد

ز مشرق سپیده آن، طلایه دار می رسد

طلایه دار مشرقی، سپیده وار می رسد

آب زنید راه را، زان که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

رسید مژده سحر، شبان انتظار را

شکست خنده های گل سکوت شام تار را

سرود لاله می برد ز جان ما قرار را

و جاودانه می کند شکوه روزگار را

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را

کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد

گل ستاره می چکد ز حجم سبز آسمان

دوباره مژده های گل، دوباره بوی ارغوان

شکفته باغ آرزو، ز خنده های ناگهان

ترانه ساز می کند به شاخه مرغ نغمه خوان

چاک شده است آسمان غلغله ایست در جهان

عَنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

تا دل سبز آسمان، بانگ و ترانه می رود

سرود عاشقانه مان به هر کرانه می رود

بنفشه سوی نسترن، چه عاشقانه می رود!

خزان باغ لاله ها ز یادمان نمی رود

تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم پس، شه ز شکار می رسد

عطر نسیم صبحدم ز باغ و داغ می رسد

ز کوی یار مرهمی به درد و داغ می رسد

نوبت غصّه می رود، گاه فراغ می رسد

تیرگی شبانه را طرفه ایاغ می رسد

رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد

غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد

باده خوشگوار را، باغ به جام می کند

لاله که باده می کشد، عیش مدام می کند

زیر و زبر زمانه را به یک پیام می کند

حجت خویش را به ما باز تمام می کند

باغ سلام می کند، سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد

ز جام نور، لاله ها دوباره آب می خورند

فصل گل است و عاشقان، باده ناب می خورند

باده ناب ناب را چه بی حساب می خورند

به شور و شوق روی گل، مست وخراب می خورند

خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند

روح خراب و مست شد، عقل خمار می رسد

به گل نشسته ناگهان، نهال آرزوی ما

پر از شراب نور شد، سبوی ما سبوی ما

به سر رسید عاقبت تمام های و هوی ما

ز راه عشق می رسد نگار مشک بوی ما

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار می رسد

«میلاد مسعود حضرت حجت خجسته باد»

فجر ماه

امشب زمین و آسمان ها غرق نور است

ذرات عالم را سراپا شوق و شور است

امشب تمام کهکشان ها در خروشند

زیبا رخان آسمانی نقره پوشند

بر طاق ها رنگین کمان نور بستند

از عرش تا دروازه های دور بستند

در بزم هستی شور و حالی جاودانه است

آهنگ سبز یک سرود عاشقانه است

افلاکیان در انتظار یک ظهورند

در اضطراب لحظه پاک حضورند

درهای رحمت را ملائک باز کردند

مرغان عاشق، تا خدا پرواز کردند

هر ذره را در دل هزاران پیچ و تاب است

شور و شرار و شعله های التهاب است

دریا، نوایی خوش ز رقص موج دارد

هر قطره ای در سر هوای اوج دارد

از بهر دیداری زمین در انتظار است

هر دیده در راه است و هر دل بی قرار است

بانگ طرب خیزد ز خاک لاله زاران

هر لاله می خواند سرود نو بهاران

لبخند نرگس صد هزاران راز دارد

بوی وصال و شور یک اعجاز دارد

از خاک می جوشد زلال زندگانی

بر پاست در افلاک بزم شادمانی

گل های عشق و مهر و ایمان فرش راه است

آری! جهان در انتظار فجر ماه است

ماهی درخشان بر جبین عالم پاک

تاج سر، هستی، نگین عرش و افلاک

عطرگل روی محمد(ص) را نشان است

دین خدا را همچو گنجی شایگان است

او ارمغان بی نظیر ملک هستی است

اسطوره عدل و نشان حق پرستی است

او آیه ای ز آیات پاک ذوالجلال است

دریای عشق و مظهر عدل و کمال است

گنجینه اسرار حق، فجر رهایی ست

آیینه انوار پاک کبریایی ست

او برفرازد پرچم عدل خدا را

احیا کند آیین پاک مصطفی(ص) را

ماهی فروزان از زلال نور سرمد

منجی عالم، قائم آل محمد(ص)

می آید و با او طلوعی جاودانی ست

پایان ظلمت ها و فصل شادمانی ست

«میلاد مسعود حضرت حجت خجسته باد»

خدا کند که بیایی

امام زمان 

ای موعود! ای بر رواق چشم نشسته! ای حجت! ای زیباتر از تمام گل ها! ای امید روشنایی در دل تار شب ظلمانی دروغ، بیداد، شکنجه، فریاد، غم، آتش و انفجار! در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏کشیم! آن روز که بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است، آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جوییم، این گریه را پایانى است اگر، اشک راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را مغز و سال را روز و زیستن را کام و بودن را نام تویى. من کیستم؟ تو کیستى؟ من اینک نه آنم که بودم! تو اما، تو همچنان آنى که بودى:

این مــن نـه منم اگر منی هست تویی

ور در بر مــــن پیرهنـــــی هست تویی

در راه غمت نه تن به من ماند و نه جان

گر زان که مرا جان و تنـی هست تویی

مگذار که بگویم در تن من، امید را به خاک سپردند و سنگى صنوبرى شکل بر سر آن نهادند؛ هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه کس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

بی تو هیچم هیچ همچون سال بی ایام خویش

بی تو پوچم پوچ همچون پوست بی بادام خویش

ای تو همچون غنچه عطر عصمتم را پاسدار

ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش

ای تو روشن تر ز هر مقیاس با دیدار تو

دیده ام صد کهکشان خورشید را در شام خویش

ای تو در من هر چه هستی ای تو در من هر چه شور

خون تاکستان هستی کرده ام در جام خویش

عطر نرگس های چشمم با نسیم هر نگاه

تا بهار سبز چشمت می برد پیغام خویش

در تو خواهم خفت همچون قطره در دریای ژرف

در تو خواهم جست هم آغاز و هم فرجام خویش

در خزان عمرم و در سینه پروردم بهار

در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش

دلى داریم به پریشانى دود؛ سرى داریم به حیرانى رود؛ چشمى به گریانى ابر؛ غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.

رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار. کار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن. حکومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غم هاى تو. محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق. این است معناى حقیقى کلمات.

دل کویری ام را بسرایم یا نگاه آبی عنایتت را که مواج ترین انتظار دریایی ام در برهوت تنهایی من است؟ دریا! بیا و تنهایی کویری ام را از من بگیر و از دلم، ساحلی بساز که می خواهم تا همیشه، زیرنوازش دست های مواج تو باشم...

من از تبار تشنه غروب هاى انتظار

که سبز مى‏تپد دلم به شوق دیدن بهار

بیا میان ذهن این همیشه‏هاى شب به دوش

نهال روشن سپیده را، تو مهربان، بکار

بیا براى آسمانِ خسته سکوت پوش

نوید بال بالِ آبى پرنده‏اى بیار

بیا بخوان دوباره قصه قشنگ آسمان

به گوش بالِ بسته کبوتران این دیار

تمام لحظه‏هاى ما، غبار غم گرفته‏اند

مگر به یمن چشم تو فرو نشیند این غبار 

... و تو سلام بر تو آن دم که از مشرق انتظار، طلوع می کنی، تا تفسیر خلقت انسانی باشی! سالیانی است باد، بر گلدسته کوه، اذان تو را مویه می کند و موج، در سینه دریا، از بی قراری تو سر بر صخره می کوبد. خاک، گوش به زنگ موسیقی قدم هایت مانده و آتش در هرم عطش تو، شعله می سراید.

ای ترجمه آسمان به زبان خاک!

ای شرح بی نهایت آب و ای شأن نزول آفتاب!

آیا هروله انسان را در عطش عدالت می بینی و آیا سعی عاشقان را در وادی انتظار درمی یابی؟!

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بى تو حتى مهربانى حالتى از کینه دارد

بى تو مى‏گویند تعطیل است کار عشقبازى

عشق اما کى خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه مى‏خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه‏ها بویى از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد

در هواى عاشقان پر مى‏کشد با بى قرارى

آن کبوتر چاهى زخمى که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مى‏گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

ای خلاصه رسالت انسان! ای تفسیر بعثت پیامبران! ای محصول خلوت حرا! ای نتیجه پیوند غدیر! ای مسند مستند فاطمه علیهاالسلام! ای پاسخ سکوت مجتبی علیه السلام! ای امتداد رگ بریده حسین علیه السلام! ای حنجر توفانی سجاد علیه السلام! ای منشور دانش باقرالعلوم علیه السلام! ای پایان نامه مکتب صادق علیه السلام! ای پنجره رهایی امام کاظم علیه السلام! ای نهایت خشنودی رضا علیه السلام! ای تصویر کرامت جوادالائمه علیه السلام! ای تعبیر هدایت امام هادی علیه السلام! ای یگانه میراث امام حسن عسگری!

دریاب این سرگردانی عالم را و به فریاد عدالت متروک، در این غفلت ستان زمین برس! زمین، سراسر، کربلای عطش است و نینوای جنون!

سلام بر تو که آخرین پاسخ خداوند به اولین نیاز خلقتی! سلام بر تو که چشم خدایی در میان آفریده هایش و مگر چشم خدا را حجابی است؟ مگر می توان چیزی را از چشم خدا پنهان کرد؟

آه، با خیالات کودکانه مان، چه زشتی ها را از چشم مردم پنهان کردیم و پنداشتیم که از چشم تو نیز... آه، چه مکان هایی را خلوت و به دور از نگاه غیر یافتیم و به آلودگی گناه رضایت دادیم؛ غافل از آنکه...!

آه! فدای چشم هایت شوم؛ چند قرن است این همه سیاهی و آلودگی و ستم را می بینی و می سوزی؟ آخر تو غیرت اللّه هم هستی. حال می فهمم چرا گفته اند چشمانت سرخ نامه است. وای که دود این همه ستم و بی عدالتی وگناه، با آن چشمان آسمانی ات چه کرد!

«السلام علیک یا عین الله فی خلقه»

ای آخرین بازمانده سلسله نور! بیا که بی نفس گرمت، جرعه جرعه اندوه سر می کشیم و دامن دامن اشک می ریزیم.

بیا ای نامت، یادآور سال ها رنج و انتظار!

بیا ای آخرین یادگار، ای گل همیشه بهار!

اگر تو بیایی، تمام پنجره های بسته، به روی وسعت بی کرانه اشراق باز خواهد شد.

اگر تو بیایی، آینه های غبار آلود، سرشار از سخاوت باران می شوند.

اگر تو بیایی، چهار فصل پاییزی دل هامان، پرشکوفه می شود.

اگر تو بیایی، زمین تمام ثروت های نهفته اش را نثار قدومت می کند.

اگر تو بیایی، هیچ اشک غربتی بر گونه ها نمی چکد و صدای هیچ دادخواهی بی پاسخ نمی ماند.

اگرتو بیایی، هیچ بغضی در گلو نمی شکند و هیچ حنجره ای از غم فراقت مویه سر نمی دهد.

بیا که دیده‌ام از انتظار لبریز است

کویر سینه تفتیده‌ام عطش­خیز است

شکوه رویش سُکرآور بهارانى

که بی‌طراوت رویت، بهار، پاییز است

به باغ عاطفه، عطر نگاه تو جاری است

مشام جان ز شمیم تو عطرآمیز است

همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد

که در هوای تو پرواز، خاطرانگیز است

بخوان که نغمه تو معجز مسیحایی است

نوای گرم تو شورآور و شکربیز است

ز کوچه­سار دیار دلم عبور نکرد

به غیر دوست که این کوچه کوی پرهیز است

بیا و بر دل آلوده‌ام نگاهی کن

که پیش عفو تو کوه گناه ناچیز است 

تنظیم و گردآوری مطالب: بهزاد.ن

مبعث رسول مکرم اسلام مبارک باد

 

بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترین فراز از تاریخ اسلام بوده و نزول قرآن کریم نیز از این زمان آغاز می‌گردد. کلمه بعثت به معنای «برانگیخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انسانی از سوی خداوند متعال برای هدایت دیگران می‌باشد.

همانطور که از روایات اسلامی و مطالعات تاریخی برمی‌آید، مسأله بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در ادیان الهی با برخی از خصوصیات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسیاری از اهل کتاب و پاره‌ای از اعراب مشرک نیز با آن آشنایی قبلی داشته‌اند. نوید و بشارت ظهور پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم)، به تصریح قرآن در تورات و انجیل ذکر گردیده و حضرت عیسی(علیه السلام) نیز پس از تصدیق توراتی که به حضرت موسی(علیه السلام) نازل شده بود، به برانگیخته شدن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده است. همچنین در این کتب، حتی به خصوصیات رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانشان نیز اشاره شده است.

بنابراین(و همانگونه که قرآن نیز ذکر می‌نماید) دانشمندان اهل کتاب، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون نزدیکترین کسان خود می‌شناخته اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان افراد زیادی را یافت که در انتظار ظهور و بعثت پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادی از میان آنها، حتی به امید دیدار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و یا حتی گذرگاه عبور و مرور آینده پیامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، می‌توان به بحیرای راهب اشاره نمود.

ادامه مطلب ...

بابکم من آذربـایجان اوغلویام

گئـچیب جـاندان اؤز ائلیـه جـان وئره ن

بابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

آنـا یوردا اوره کدن عئشق بسلــه یه ن

بـابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

ایللــر بـویـو، جـللاد بـوینـو بـورمـوشام

سینـه گـریب دوشمـه نیمـی یورموشام

ائللریمیــن خیدمتینــده دورمـوشــام

بـابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

بـاغلی قوللا معتصــم'دن قــورخمــادیم

اؤلوم گلدی من سؤزومدن چـیخمادیم

آل قانیمی مه یر اوزه یـاخمادیم

بـابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

تـاریخیمی آل قــانیمــلا یــازمیشــام

قودوزلارا دریــن قـبیر قــازمیشـام

کیم دئییری من یولومو آزمیشام

بابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

هوندور داغـام سئللــر منــی ییخـمادی

دوشمنیم ده اوزومه خــور بـاخمادی

آخدی قانیم گؤز یاشلاریم آخمادی

بـابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

سینمــده بیر یـانـار اود وار سـؤنولمـه ز

شرف یولو گئده ن یـولچو دؤنولمه ز

محببتیم ائللریمدن اوزولمـــه ز

بـاشـی اوجـــا آذربـایجـــان اوغلویـام

قودرتیمی اؤز ائلیمدن آلمیشــام

چـراغ اولـوب قــارانلیقــدا یــانمیشــام

ظفـر مارشی وطنیمده چالمیشـام

بابکم من آذربـایجـان اوغلویـام

ایران بـدن آذربـایجان جـانیمدیر

تورکو دیلـی دامارلاردا قــانیمدیر

بورا منه وطنیمــدیــر شانیمــدیـر

بـابکم من آذربـایجــان اوغلویـام

نچون آذر به جان اولدون

سن آذربایجان سویله، نچون آذر به جان اولدون

اونوتدون اوز درین دردین، آلان اولدون

چتین گونلرده ایرانین بلاسیندا، یانان اولدون

وئریب ائولادینی، اوزون  یالقیز قالان اولدون

یاشیل یوردوم باهار ایکن، نه دن سولدون خزان اولدون

گئچن یوز ایلده یوزلر یول دویوشدون، مین یارا گوردون

دایاندین، سینمادین، دوزدون، وفا ائتدین، جفا گوردون

کیمین چکدین بلاسین سن، همان یئردن بلا گوردون

سویولدون، پای بولوش اولدون، یاد اللرده تالان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

دویوشدون، دوشمنه غالیب گلیب مشروطه نی آلدین

قیز- اوغلان قهرمانلارلا، آدین دیلدن دیله سالدین

سونوندا یادلارا اویدون، الی بوش چاره سیز قالدین

بوتون ایرانه باش اولدون، اوزون باش سیز قالان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

ایگید ستار یوین، قبری، آیاق آلتیندا غوربت ده

آدی سردار ملی دور، ولی بوش سوزده صوحبت ده

وطن قوینوندا یاتسایدی، یاشاردی اوج غیرت ده

ایناندین فیتنه کار یادی، اوزون قبرین قازان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

ائدیبدیر پای بولوش اوزگه یه، پایین اولوبدور چول

مین ایللر شاه اولساندا، دیلین باغلی، اولوبسان قول

نه یین یوخدور دئیم یوخدور، قوی اولسون ائلرین یوخسول

دویوردون اوزگه لر قارنین، ائوین ده آجیاتان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

سن اوز فیکرینده اولسایدین، بوگون بو گونده اولمازدین

وفاسیز اوزگه یه خاطیر، اوزون مین درده سالمازدین

کویرین کندلری آباد، سن ویرانه قالمازدین

گلنده هر جاتیری، بیرینجی سن نیشان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

غازان خانلار سراییدین، قوجا شرقین چیراغیدین

نیظامیلر، فضولیلر، هونر علمین اوجاقییدین

تمدنله، ترقیله، بیرینجی سن ایاغییدین

یادا وئردین کهر آتین، اوزون آخسار چاپان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

گووه ن ائولادینا آنجاق، اوزون قیل دردینه چاره

کونول وئرمه شکردیللی، هر آن اویناشلی دیلداره

فیریلداقدیر دئیه هر نه، بوراخ گئتسین اوزو قاره

جانین قویدون سوزون اوسته، بویولدا ایمتحان اولدون

سن آذربایجان سویله نچون آذر به جان اولدون

پریشان سئوگیلی یوردوم، سنه قوربان غریب جانیم

توکنمز وارلیغیم سن سن، سنینله وار آدیم سانیم

اوزون چون بیر اوزون گوستر، دیریلسین شوهرتیم شانیم

گلیب دیر آزادلیغین عطری، او گون کی سن عیان اولدون

سن آذربایجان  بیرده بو خئیر ایشده گومان اولدون

شاعر: اسماعیل جمیلی

دوشونجه

کال آلما کیمی بیر اوزو تورپاغا دوشونجه

گوردوم کی

یاتیر هر اوتون آلتیندا دوشونجه

گویلرده فلک لر دوشونور

یئرده چیچک لر

گوردوم

دوشونور گوللره قونموش

کپنک لر

تورپاق دا

آغاجلاردا

هر شئی یارانیب

وارلیغا چئوریلمه دن اونجه

باشدان- باشا، معنالی- معمالی دوشونجه

یازان: بختیار وهاب زاده

بختیار وهاب زاده ده ن بیر شعر

کیمسه بیله نمز تانری داغین یاشینـــی

دومان آلمیش آلتای لارین باشینـــی

اوچور موشدور باشدان دوولت قوشونو

ثروتینه اوز چوورمــوش زامان هئــی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئی

دؤرد بیر یانا داغیلمـــیش تورک سوی لاری

سونموش اوجاق چوکوب گئتمیش بوی لاری

درددی، درددی، آخــار بوز قیر چــای لاری

ساخلار ایچدن گیزلی امو گومـان هئــی

قوجا تورکون دوشدوغو گون یامــان هئــی

آغ آنینــا، قـــارا یــــازی یازیلمـــیش

یایلالاردا دویــون درنه یی پوزولـموش

گلین نرین گــؤر ساچ لاری چوزولموش

یادا قالمیش دیلر ائللدن آمان هئـــی

قوجا تورکون دوشدوغو حال یامان هئی

داغدان داغا چارپیپ گئتمـــیش دوغاننار

قــایالاردا ایزی گالمـــیش آغ قاننــار

اردولارا بویرو وئرمــز ایلـهام نــار

هاردا گالمیش سئللر ییخـان فرمان هئی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئـی

خاراب اولموش بوخاراسی، باشکـــندی

ماتم توتموش سمرقندی، داش کنــدی

کندی سویلر توچر گؤزدن یاش کنــدی

نه اوزان وار، نه یازان نه شامان هئــی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئـی

قازان باش گؤرت باتمیش، کیریل سورولموش

منیم بادام گؤزلو یاریـم سورولمــوش

قوهوم، قونشوم، بوتون واریم سورولموش

بولونورمو ســیبریا دا ایمــان هئــــی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئـی

تورک ائللری بیــر بیرینه یادلا نیـــر

قازاق، قیرقیز، تورکمن، اوزبک آدلا نیـر

آذری تورک یانـار ایچــدن اوددلا نیـر

آنا یوردون ایچدن حالی دومان هئـی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئی

گئچن چاغــلار یاتمیش ائللـر آییلمــاز

تارین چایی دوغـرو یـولا گویولمــــاز

هی سسلنیـر آمــو دریـــا دویولمــتاز

سیر دریادا گالمامیشدی درمان هئــی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئی

خزر جوشار، خبـــر ســــالار کورونــه

آخیب گئدر کـور سورونـه سورونـه

ایدیــل آغـــلار آلتــون اردو یئــد ینــه

آرال دا اؤز وارلـــیغینان پـشمــان هئـی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئی

آذربایجان، درد ایچینـــده بــوغولـموش

سئوننــری دیـــــار دیــــار گووولـــموش

آغلا شاعییر، آغلا یوردون داغیلمــیش

نِرده قوپوس، نرده قیریغ کامان هئـــی

نرده بویوک وطن، نـرده توران هئـی

قوجا تورکون دوشدوغو درد یامان هئی

ایکی کور

بیر کور تانیرام، گؤزو کورسادا، اؤزو کور دئییل

بعضن غم اودوندا قوورولسادا

عاغلینا حیسسینه، او نان کور دئییل

گئجه لی گوندوزلو یازیر اوخویور

عاغیلی گؤزویله او گؤرور، دویور

آنجاق بیری ده وار کور دئییل سه ده

گؤزو گؤرمور

دوستو گؤز اؤنونده اؤلدورولسه ده

گؤرمه دیم دئییر

یاخشی یا اورتاقدیر یامانی گؤرمور

او ساعاتا باخیر زامانی گؤرمور

فیکرینی حیسسینی اوجادان دئمه ز

بعضن گؤردویونو گؤرمه ک ایسته مه ز

گؤزلری گؤرمویه ن کور دئییل هله

گؤرمه ک ایسته مییه ن کوردور، دئییرم

بئله موغاویله بئله جاهیله

حیاتین اؤزوره قوردور دئییرم

ترجمه:
دو کور

کوری می شناسم، چشمانش هم کور باشد، خودش کور نیست

اگر گاهی هم در آتش غم بسوزد

نمک نشناس عقل و احساسش نیست

شب و روز می خواند و می نویسد

با چشم عقل می بیند و می شنود

اما یکی هست اگر چه کور نیست

چشمانش نمی بیند

دوستش را جلو چشمش هم بکشند

ندیدم، می گوید

شریک خوب است، درد را نمی بیند

ساعت را نگاه می کند، زمان را نمی بیند

فکر و احساسش را آشکار نمی کند

گاهی دیده اش را نمی خواهد ببیند

آنکه چشمانش نمی بیند کور نیست

آنکه نمی خواهد ببیند کور است

برای این نادان جاهل

خود زندگی نیزمثل آتش است

شاعر: بختیار وهاب زاده

اوچماق ایسته ییرم

اوچماق ایسته ییرم، من، ائله اوچماق

قاناد وئرمه سه ده طبیعت منه

قوجماق ایسته ییرم، دونیانی قوجماق

وئردی بو آرزونو محبت منه

محبت قاناددیر گزیر هر یئری

اولمایان قدرتی او وئریر بیزه

گوزله گورونمه ین درینلیک لری

محبت گوستریر گوزلریمیزه

محبت اوزومو درک ائدیم دییه

منی یئردن آلیب قالدیریر گویه

اوچماق ایسته ییرم یالنیز زیروه دن

سئیر ائدیم بو گونو، اوتن چاغلاری

او قده ر اوجالیم، یوکسه لیم کی من

گورمه ییم یئرده کی خیردالیقلاری

اوچماق ایسته ییرم آرزو دالینجا

اوزومو سسله ییم، های وئرین منه

خیالدان اوتایا من اوجالینجا

یئر منه دار گلیر، گوی وئرین منه

اوچماق ایسته ییرم، عصب لریمی

عصرین اوز کوکونده چکیب تاریما

اوچماق ایسته ییرم، درد سریمی

درمانا یئتیرن ناغیل لاریما

یازان: بختیار وهاب زاده

مصفّـا کردنش با من

دلت را خانه ی مـا کن، مصفّـا کردنش با من

به‌ ما درد دل افشا کن، مـداوا کردنش با من

اگر گم کرده‌ای ای ‌دل، کلید استجــابت را

بیا یک لحظه با ما باش، پیــدا کردنش با من

بیفشان قطره ‌اشکی که من‌ هستـم خریدارش

بیاور قطره‌ای اخــلاص، دریـا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شـد دل برمکن بازآ

درِ این خانه دق‌البـاب کُـــن وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی

کن آنچه می‌خواهی، مهیّـــا کردنش با من طلب

بیا قبل از وقـوع مرگ روشـن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را، جمـع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شـکر نعمت کن

غم فردا مخور، تأمیــن فـــردا کردنش با من

به‌ قـرآن آیه‌ی‌ رحمت فـراوان است ای انسان

بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنـه کردی، مشو نومیــد از رحمت

تو نامه توبه را بنویس، امضـا کردنش با من

شاعر: مرحوم ژولیده ی نیشابوری