اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

آزادلیق قوشی وارلیق

هر چند قوتولماق هله یوخ دارلیغمیزدان

اما بیر آزادلیق دوغولوب وار لیغمیزدان

(وارلیق)نه بیزیم تکجه آزادلیق قوشوموز دیر

بیر مژده ده وئرمیش بیزه همکار لیغمیزدان

به به نه شیرین دیللی،بو جنت قوشی،طوطی

قندین آلیب الهام له دیندار لیغمیزدان

دیل آچامدا کارلیق داگئدر،کورلوغلوموزدا

چون لا للیغمیز دوغموش ایدی کار لیغمیزدان

دشمن بیزی ال بیر گؤره،تسلیم اولی ناچار

تسلیم اولوروق دشمنهناچار لیغمیزدان

هر انقلابین وور- ییخی صون بنالیق ایسته ر

دستور گرگ آلماق داها معمار لیغمیزدان

هشیار اولاسوز،دشمنی مغلوب ائده جکسیز

دشمنلریمیز قورخوری هشیار لیغمیزدان

بیرلیک یارادون،سؤز بیر اولاربیز کیشی لرده

یوخلوقلاریمیز بیتدیره جک وار لیغمیزدان

استاد شهریار

یار قاصدی

ســـن یاریمین قاصدی سـن

ایلش ســنه چای دئمیشم

خـیالینی گوندریب دیــــر

بسکی من آخ- وای دئمیشم

آخ! گئجه لَر یاتمامیشام

من سنه لای- لای دئمیشم

سن یاتالی،مـن گوزومه

اولدوزلاری سای دئمیشم

هــر کس سنه اولدوز دییه

أوزوم سنه آی دئمیشم

سننن سونرا، حیاته من

شیرین دیسه، زای دئمیشم

هــر گوزلدن بیــر گول آلیب

سن گوزه له پای دئمیشم

سنین گون تک باتماغیوی

آی باتانا تای دئمیشم

ایندی یایا قیش دئییرم

سابق قیشا، یای دئمیشم

گاه طوییوی یاده سالیب

من ده لی، نای نای دئمیشم

ســونرا یئنه یاسه باتیب

آغلاری های های دئمیشم

اتک دولی دریا کیمی

گوز یاشیما، چای دئمیشم

عمره سوره ن من قره گون

آخ دئمیشم، وای دئمیشم

استاد شهریار

یتیم مالی

آتامیز یوردی بؤلونمکده دیمه اویناش آراسیندا

بؤلونر یوزیاشینون جرمه سی فراش آراسیندا

آتامیز(کوروشی) دنیا یاسوبن دخمه سی ایچره

آنامیز ایرانی بؤلمکده دیر اویناش آراسیندا

داراشوب جانیمه دشمن هره بیر دیش قوپاریلار

بو یتیم مالی قالوب بیر سوری کلاش آراسیندا

باخ نجه قیزلاری، عورتلری، سائلیک ائدیلر

ملتین ناموسی دیر، فیرلانیر اوباش آراسیندا

تاپسا ملت یاوان آش، ئوزلری بوزباشی یسینلر

گنه بیر نسبت اولور آشیله بوزباش آراسیندا

قره ملت قالوب آج، جانی گئدیر، اوستلیک ایمان

بؤلونور باغ بالی اربابیله آغ باش آراسیندا

آش ایچنده علما آز قالیر اودسون قاشیقندا

نیلسون شک ائلیوب قاشیقلن آش آراسیندا

آغ گؤرچین، نه روادیر که ایشیقلیق، قوشی سن تک

یاتا بایقوش یوواسیندا قالا خفاش آراسیندا

گوز یاشیمسان سن آراز قویما گوزوم باخادا گؤرسون

نه یامان پرده چکوبسن ایکی قارداش آراسیندا

دئمه داغ داشدی سلیمان سنی مندن آییران شئی

بیر چیبباندیر کی چیخوب دور گوزیلن قاش آراسیندا

خلقی دارتیر، بو دگرمان داشی تک داغلاری ایله

بیزی دارتاندا قالایدی الی بیر داش آراسیندا

شهریار سن یازان اشعاری اوزاقدان تانیرام من

بیر ایوشماخ داغی وار نقشیله نقاش آراسیندا

استاد شهریار

اویون اولدوق

ایتیمیز قورد اولالی، بیزده قاییتدیق قویون اولدوق

ایت ایله قول- بویون اولدوق

ایت الیندن قاییدیب، قوردادا بیرزاد بویون اولدوق

ایت ایله قول- بویون اولدوق

قوردوموز دیشلرینی هی قارا داشلاردا ایتیلتدی

قویونون دا ایشی بیتدی

سون، سوخولدی سورویه، بیر سورونی سؤکدی- داغیتدی

اکیلیب، ایت گئدیب ایتدی

بیزده باخدیق ایت ایله قورد آراسیندا اویون اولدوق

ایت ایله قول- بویون اولدوق

استاد شهریار

مرغِ آمین

مرغ آمین، درد ‌آلودی ست کاواره بمانده

رفته تا آن سوی این بیدادخانه

بازگشته، رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده

می‌شناسد آن نهان بین نهانان(گوش پنهان جهان دردمند ما)

جور دیده مردمان را

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،

می‌دهد پیوندشان در هم

می‌کند از یاس خسران بار آنان کم

می‌نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را

رشته در رشته کشیده(فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته‌ی سر در گمش را

او نشان از روز بیدار ظفرمندی ست

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته

از درون استغاثه‌های رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می‌آید نمایان

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه‌ای از آن رهایی

می‌دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی

رنگ می‌بندد

شکل می‌گیرد

گرم می‌خندد

بال‌های پهن خود را بر سر دیوارشان می‌گستراند

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می‌دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر

وز پی آن که بگیرد ناله‌های ناله‌پردازان ره در گوش

از کسان احوال می‌جوید

چه گذشته ست و چه نگذشته ست

سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می‌گوید

داستان از درد می‌رانند مردم

در خیال استجابت های روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می‌خوانند مردم

زیر باران نواهایی که می‌گویند:

«باد رنج ناروای خلق را پایان»

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می‌افزاید)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می‌گشاید

بانگ بر می‌دارد:

آمین!

باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده‌های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش

خلق می‌گویند:

آمین!

در شبی این گونه با بیدادش آیین،

رستگاری بخش- ای مرغ شباهنگام- ما را!

و به ما بنمای راه ما به سوی عافیت گاهی

هر که را- ای آشنا پرور- ببخشا بهره از روزی که می‌جوید

رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد، مرغ می‌گوید

خلق می‌گویند:

امّا آن جهان خواره

(آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یک سر

مرغ می‌گوید:

در دل او آرزوی او محالش باد

خلق می‌گویند:

امّا کینه‌های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می‌کوبد به طبلش

مرغ می‌گوید:

زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری

وز پس روزان عزّت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری!

خلق می‌گویند:

امّا نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد

ور نیاید ریخته‌های کج دیوارشان

بر سر ما باز زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی

مرغ می‌گوید:

جدا شد نادرستی

خلق می‌گویند:

باشد تا جدا گردد

مرغ می‌گوید:

رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود

خلق می‌گویند:

باشد تا رها گردد

مرغ می‌گوید:

به سامان باز آمد خلق بی سامان

و بیابان شب هولی

که خیال روشنی می‌برد با غارت

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

و درون تیرگی‌ها، تنگنای خانه‌های ما در آن ویلان،

این زمان با چشمه‌های روشنایی در گشوده است

و گریزانند گمراهان، کج‌اندازان،

در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر

و خراب و جوع، آنان را ز جا برده ست

و بلای جوع آنان را، جا به جا خورده‌ست

این زمان مانند زندان‌هایشان ویران

باغشان را در شکسته

و چو شمعی در تک گوری

کور موذی چشمشان در کاسه‌ی سر از پریشانی

هر تنی ز آنان

از تحیّر بر سکوی در نشسته

و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان(بی سود) اینک می‌کشد در گوش

خلق می‌گویند:

بادا باغشان را، در شکسته‌تر

هر تنی زانان، جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته‌تر

وز سرود مرگ آنان، باد

بیشتر بر طاق ایوان‌هایشان قندیل‌ها خاموش

بادا! یک صدا از دور می‌گوید

و صدایی از ره نزدیک

اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:

این، سزای سازگاراشان

باد، در پایان دوران‌های شادی

از پس دوران عشرت‌بار ایشان

مرغ می‌گوید:

این چنین ویرانگی شان، باد همخانه

با چنان آبادشان از روی بیدادی

بادشان! (سر می‌دهد شوریده‌خاطر، خلق آوا)

باد آمین!

و زبان آن که با درد کسان پیوند دارد باد گویا!

باد آمین!

و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!

آمین! آمین!

و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان

هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواهانیست

و در زندان و زخم تازیانه‌های آنان می‌کشد فریاد:

اینک درد و اینک زخم

(گر نه محرومی کجی شان را ستاید

ور نه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)

آمین!

در حساب دستمزد آن زمانی که به حق‌گویان

بسته لب بودند

و بدان مقبول

و نکویان در تعب بودند

آمین!

در حساب روزگارانی

کز بر ره، زیرکان و پیش‌بینان را به لبخند تمسخر دور می‌کردند

و به پاس خدمت و سودایشان تاریک

چشمه‌های روشنایی کور می‌کردند

آمین!

با کجی آورده‌های آن بد اندیشان

که نه جز خواب جهانگیری از آن می‌زاد

این به کیفر باد!

آمین!

با کجی آورده‌هاشان شوم

که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می‌گردید

و از آن خاموش می‌آمد چراغِ خلق

آمین!

با کجی آورده‌هاشان زشت

که از آن پرهیزگاری بود مرده

و از آن رحم آوری واخورده

آمین!

این به کیفر باد

با کجی آورده‌هاشان ننگ

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا

و از آن، چون بر سریر سینه‌ی مرداب، از ما نقش برجا

آمین! آمین!

و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم

(چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آن گه گم)

مرغ ِ آمین گوی

دور می‌گردد

از فراز بام

در بسیط خطه ی آرام، می خواند خروس از دور

می‌شکافد جرم دیوار سحرگاهان

وز بر آن سرد دود اندود خاموش

هر چه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می‌افزاید

می‌گریزد شب

صبح می‌آید

نیما یوشیج- زمستان 1330

تلخ

پای آبله ز راه بیابان رسیده‌ام 

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او 

برده به سر به بیخ گیاهان و آب تلخ 

در بر رخ ام مبند، که غم بسته بر درم 

دل خسته‌ام به زحمت شب زنده داری ام 

ویرانه‌ام ز هیبت آباد خواب تلخ 

عیب ام مبین، که زشت و نکو دیده ام بسی 

دیده گناه کردن شیرینِ دیگران 

وز بی گناه دل شدگانی ثواب تلخ 

در موسمی که خستگی ام می برد ز جای 

با من بدار حوصله، بگشای در ز حرف 

امّا در آن نه ذرّه عتاب و خطاب تلخ 

چون این شنید، بر سرِ بالینِ من گریست 

گفتا: کنون چه چاره؟ بگفتم: اگر رسد 

با روزگارِ هجر و صبوری، شراب تلخ! 

12 آبان 1327 نیما

فتح اولدی یوزمین باب لر

رخلرون مصحف، نیگارا! خط لرون اعرابلر

باخدوم، اول یوزون منه فتح اولدی یوزمین باب لر

ذرّه ایدوم، گون تکی، عالمده مشهور اولموشام

تا منه دوشدی سنون مهر رخندن تاب لر

گر سنون یوزون دگول عاشیق لر ایچون قبله گاه

پس ندن بولدی هلال قاشلارون محراب لر؟

تا سنون زولف و رخونی گورمیشیم هر صبح و شام

گئجه- گوندوز، گریه دن گلمز گوزومه خواب لر

چین زولفون بندینه دوشدی "خطایی" خسته دل

شربت لعلوندور اونا قند ایلن عنّاب لر

شاعیر: شاه اسماعیل صفوی(خطایی)

یا علیّ المرتضی

عرضه یازدیم من سنه، ای شاه خوبانیم مدد

عرض حالیم سن بیلورسن، دین و ایمانیم مدد

شرمسارم، پرگناهم، سن باغیشلا یا کریم!

جمله لرنی یارلیغایین، کامل احسانیم مدد

مست و مجنون اولمیشام من فرقتیندن یا حبیب!

ای حقیقت عالمینده اینجه ارکانیم مدد

بو الیم دور دامنینیز یا علیّ المرتضی

بوی وصلیندور سنون هر درده درمانیم مدد

هر یانا عزم ائیلر اولسان سوره ی فتح اولدی فتح

آچیلور باغلو قاپی، دولتلی دربانیم مدد

بو "خطایی" نین گناهین سن گتورمه یوزینه

شاه مردان، شیر یزدان، سرّ سبحانیم مدد

یارلیغایین= باغیشلایین

شاعیر: شاه اسماعیل صفوی(خطایی)

رسواى جهان

ای ستمگر منی رسوای جهان ائیله میسن

گوزومون یاشینی چون دجله روان ائیله میسن

همنشین ائیله میسن دشمنی ای مایه ی ناز

رشگدن جانیم آلیب، باغریمی قان ائیله میسن

گون کیمی عارضووه زلف چلیپانی سالیب

گونی گور ابر سیه آلتدا نهان ائیله میسن

نازیله، عشوه ایله، سیر ائله ییب گلزاری

گوستریب معجزه سن سرو روان ائیله میسن

بیر جانیم وارایدی ای شوخ کی آلدین او زمان

اوزگه جان داهی بو بی کسده گمان ائیله میسن

قاشلارون تیغ ستم آلمیش اله، کیرپیگون اوخ

اولدوروبسن منی ناحق یئره قان ائیله میسن

نه اوچون ای شوخ نقابین گوتوروبسن اوزدن

روی خورشید وشی خلقه عیان ائیله میسن

آلمیسان عقلیمی سردن منیم ای آفت جان

قددیمی محنت هجرونده کمان ائیله میسن

هوس وصلویله ای مه من «حیران» ی

باشی یئرده، گوزی یولدا نگران ائیله میسن

حیران خانیم

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

اوندا کی اولاد وطن خام ایدی!

اوز حق مشروعینی بیلمزدی ائل

چهره ی حریته گولمزدی ائل

گوزلرینی بیر کره سیلمزدی ائل

غزته یه، ژورناله اییلمزدی ائل

دائم ائشیتدیکلری اوهام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

اولکه ده بونجا یوخ ایدی عیب جو

نئیلردیگه گورونوردی نکو

خلق ده دیداریمیزه آرزو

بیزده وارایدی نه گوزل آبرو

حرمتیمیز واجب اسلام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

میللته چاتدیقجا غم عیاش ایدیق

حاکمه یار، آمره قارداش ایدیق

قبله ی طاعتگه اوباش ایدیق

هاردا باش اولسایدی اورا باش ایدیق

هر گئجه، هر گون بیزه بایرام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

گرچه ریا ایدی بوتون کاریمیز

کاریله برعکس ایدی کرداریمیز

لیک همان وارایدی مقداریمیز

حجت ایدی هر کسه گفتاریمیز

خلقین ایشی بیزلره اکرام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

عیبیمیزی چولغالامیشدی عبا

هر نه گلیردی بوشالیردی قابا

کیم نه قانیردی نه دی زهد و ریا

ناخوشه خاک دریمیزدن شفا

صومعه میز کعبه ی احرام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

بیزلرایدیق خلقین ایناندیقلاری

پیر هدایت دئیه قاندیقلاری

نور گورولردی قارانلیقلاری

بیزده ایدی جمله قازاندیقلاری

کیم بیزه پول وئرمه سه بدنام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

 

ایندی آداملار دئیه سن جن دیلر

جن نه دی شیطان کیمی بی دیندیلر

لاپ بیزی اوسارلادیلار میندیلر

آی گئچن ایام اولاسان ایندیلر

اوندا کی اولاد وطن خام ایدی

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی!

صابیر

منیم ربابیم

دئمه سوسدی ربابیمین تئللری

هر پرده ده بیر نواسی وار اونون

خبر وئرین، سئویندیرین ائللری

ایندی بئله یوز هاواسی وار اونون

 

منیم شعریم اولاد اولدی توپراغا

حیات وئردی هر سارالمیش یاپراغا

نفسیمدن داغلار قالخدی آیاغا

بو یئرلرده مین صداسی وار اونون

 

ترلان طبعیم هاوالانیب اوچسادا

شیمشک اولوب، بولوتلاردان گئچسه ده

فضالاردان سیزه صحبت ائتسه ده

وطن آدلی اوز یوواسی وار اونون

 

سئودیم قیزیل بایراغینی ای سحر!

خوشبخت اولور بو دنیادا سئونلر

حیات دئدی یاراتدیغیم هر سحر

ائللر بیلیر نه معناسی وار اونون

 

سینه مده دیر وطنیمین حق سسی

سازیمدادیر آزادلیغین نغمه سی

سعادتدیر اونون عشقی، هوسی

احتشاملی بیر دنیاسی وار اونون

 

اودلار یوردی، عهدیمیز وار ازلدن

بو ایلغاردان نه من دوندوم نه ده سن

آنا قلبین بیر عماندیر، ای وطن!

"وورغون" کیمی بیر غواصی وار اونون

صمد وورغون

یار مرا غار مرا

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی

مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضه ی امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی

پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

مولوی، دیوان شمس، غزلیات

ای یوسف خوش نام ما

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من

این جان سرگردان من از گردش این آسیا

ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله

اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا

نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو

از چون مگو بی‌چون برو زیرا که جان را نیست جا

گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد

گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا

از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای

چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها

گویی مرا چون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی

بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا

گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل

می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا

هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد

بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

مولوی، دیوان شمس، غزلیات

حرم قدس

روی در کعبه این کاخ کبود آمده ایم

چون کواکب به طواف و به درود آمده ایم

در پناه علم سبز تو با چهره زرد

به تظلم ز بر چرخ کبود آمده ایم

تا که مشکین شود آفاق به انفاس نسیم

سینه ها مجمره عنبر و عود آمده ایم

پای این کاخ دل افروز همایون درگاه

چون فلک با سر تعظیم و سجود آمده ایم

پای بند سر زلفیم و پی دانه خال

چون کبوتر ز در و بام فرود آمده ایم

شاهدی نیست در آفاق به یک روئی ما

که به دل آینه غیب و شهود آمده ایم

بلبلانیم پر افشانده به گلزار جمال

وز بهار خط سبزت به سرود آمده ایم

سرمه عشق تو دیدیم و ز زهدان عدم

کورکورانه به دنیای وجود آمده ایم

شهریارا به طرب باش که از دولت عشق

فارغ از وسوسه بود و نبود آمده ایم

استاد شهریار

جمال کعبه

اگر که شبرو عشقی چراغ ماهت بس

ستاره چشم و چراغ شب سیاهت بس

گرت به مردم چشم اهتزار قبله نماست

به ارزیابی صد کعبه یک نگاهت بس

جمال کعبه چمن زار می کند صحرا

برو که خار مغیلان گل و گیاهت بس

تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبود

شعاع چشمه حیوان چراغ راهت بس

دلا اگر همه بیداد دیدی از مردم

غمین مباش که دادار دادخواهت بس

نصیب کوردلان است نعمت دنیا

تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس

چه حاجت است به دعوی عشق بر در دوست

دل شکسته و اشگ روان گواهت بس

به تاج شاهی اگر سرگران توانی بود

گدای درگه میخانه پادشاهت بس

ترا که صبح پیاله است و آسمان ساقی

چو غم سپاه کشد پای خم پناهت بس

بهار من اگرت با خزان نبردی بود

قطار سرو و گل و نسترن سپاهت بس

چنین که شعله زدت شهریار آتش شوق

به جان خرمن غم یک شرار آهت بس

استاد شهریار