اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

سرگذشت

شب ها، به کنج خلوت من می گفت

افسانه های روز جدایی را

با خنده های تلخ، نهان می داشت

در چشم خویش، راز خدایی را

آن آتشی که شعله به جان می زد

دیگر نمی شکفت به چشمانش

وز گریه های تلخ پشیمانی

اشکی نمی نشست به دامانش

شوقی که جاودانه مرا می سوخت

دیگر نمی گداخت نگاهش را

وان قطره های اشک شبانگاهی

از دل نمی زدود گناهش را

چشمی که با نگاه سخن می گفت

افسانه های روز جدایی داشت

چون غنچه ی کبود سحرگاهی

از خواب ناز، دیده گشایی داشت

در چشم او که آینه ی دل بود

دیدم که عشق گمشده پیدا نیست

دیدم که در نگاه گنهکارش

روز و شبان رفته، هویدا نیست

دیدم که با نگاه،‌ مرا می راند

بی آنکه با امید فراخواند

دیدم که با سکوت سخن می گفت

بی آنکه با نگاه سخن راند

می خواستم به دامنش آویزم

تا بشکنم سکوت غم افزا را

چندان کشم به ظلمت شب ها دست

تا واکنم دریچه ی فردا را

می خواستم به گریه فرو خوانم

در گوش او حدیث پریشانی

می خواستم به مویه فرو ریزم

در پای او سرشک پشیمانی

می خواستم چو ابر سیه دامن

از چشم ها ستاره فروبارم

وان اختران گرم فروزان را

در آسمان دامن او بارم

می خواستم به تیرگی شب ها

شمعی ز چشم روشن او گیرم

می خواستم ز وحشت تنهایی

چون شعله ای به دامن او گیرم

می خواستم به گونه ی من لغزد

اشکی ز دیدگان پشیمانش

می خواستم به شانه ی من ریزد

انبوه گیسوان پریشانش

چندان فسانه های عبث خواندم

تا خاطرات گمشده باز آرم

وان عشق دلفریب خدایی را

چونان که رفته بود، فراز آرم

چشمم چه اشک ها که به دامن ریخت

تا با نگاه دوست، سخن گوید

وز دل، غبار تیره ی حرمان را

با قطره های اشک فرو شوید

اما نگاه غمزده اش می گفت

بنگر که آنچه رفت، هویدا نیست

بر گور خاطرات فرو مرده

نوری ز شمع سوخته پیدا نیست

اینک، درون محبس شب ها، من

سر می کنم حدیث جدایی را

تا کی به شامگاه گرفتاری

جویم فروغ صبح رهایی را

سر می نهم به دامن تنهایی

تا در نگاه چشم وی آویزم

وز آتشی که روشنی دل بود

بار دگر، شراره برانگیزم

شاید که یار گمشده باز آید

وان ماجرای رفته ز سر گیرد

تا ناله های وحشت و نومیدی

در سینه ام طنین دگر گیرد

شاعر: نادرپور

پرده ی ناتمام

چشمه در تاریکی شب، برق می زد

باد، رقصان با سرود اهرمن ها

سایه های خفته چون دزدان رهزن

تک درختان، چون نگهبانان تنها

ماه، گاهی ناهویدا، گاه پیدا

خنده ی تلخ و غم انگیز نسیمی

نقش می شد بر لب موج گریزان

دست و پا می زد که بگریزد درختی

باد می آمد به قصد برگ ریزان

برق شلاقش به تاریکی هویدا

روح ناپیدای شب در بیشه زاران

گاه پاورچین و گاهی پر هیاهو

سایه ها را می دوانید از پی هم

بیشه در هم می کشید از خشم، ابرو

برق می زد دیدگان اهرمن ها

خاربن ها، خیره بر تاریکی شب

با هزاران چشم مرموز و خیالی

شب پریشان از غم تنهایی خود

ناله می زد در نیستان های خالی

تا نسیمی سر کند آهسته آوا

باد عابر، در سیاهیی سوت می زد

نغمه ها در سوت او در هم فشرده

همچو دزدان با علامت ها سخنگو

رهروان را با سرانگشتان شمرده

عابران از وحشت دزدان، به نجوا

چشمه می خندید و ذرات ستاره

در دهانش همچو پولک های ماهی

یا چو دندان ها ز مروارید غلتان

با شکرخند نسیم شامگاهی

در سیاهی می درخشید آشکارا

جام ماه از شهد شیری رنگ مملو

نور آن چون خنده های نیکبختان

می چکید از کام شهد آلود ظلمت

چشمه سار تشنه در پای درختان

می گرفت از دست شب جامی گوارا

طبل کوبان، زنگیان آدمی کش

با هزاران چشم سرخ شعله افکن

نقطه ها می ساختند از روشنایی

در فضا چون برق مشعل های روشن

یا چو آتشپاره در دود صحرا

تکدرختی می سرود از شادمانی

زیر لب، افسانه های عاشقانه

در میان حلقه ی تنگ چناران

باد می زد بر درختان تازیانه

چشمه گریان می شد از هول تماشا

در مسیر باد خواب آلوده ی شب

برگ ها پر می زدند از شاخساران

چون وزغ ها بر زمین افتان و خیزان

سایه ها بازیکنان در جویباران

بیشه از باد شبانگاهان به غوغا

گاه کف می زد به تنهایی درختی

باد می آمد به قصد گوشمالش

چون زنی بر شانه ها می ریخت گیسو

چشمه ساران خیره بر نقش جمالش

ماه چون آوارگان خاموش و تنها

پنجه های تکدرختان، باز می شد

با هیاهویی خیال انگیز و مبهم

می گذشت از شاخساران با تأنی

رشته های سیم، چون برق مجسم

دود شب از شاخه ها می رفت بالا

برق چشم ماه نو، چون بندبازان

بر فراز سیم ها جولان گرفته

یا نگاهی از تنی در هم شکسته

پر زده، بر سیم نازک جان گرفته

در افق سوسوکنان چشمان فردا

چون نگهبانان دهشتناک ظلمت

در کنار چشمه ی وحشی، چناران

گاه می آمد صدای باد رهزن

می دوید آن سو، نگاه پاسداران

باد می افتاد و می ماند از تقلا

جاده در خاموشی شب دور می شد

چشمه در تاریکی شب برق می زد

ماه با دندان موجی خرد می شد

باد شیون ها ز بیم غرق می زد

می نهاد آهسته در هنگامه ها، پا

در افق، چون پنبه ها بر صورت شب

ابرها آغشته شد با روشنایی

در فضا، چون برج خاموشی شناور

پر ز وحشت، پر ز اسرار خدایی

آسمان با چهره ی غمگین دریا

شاعر: نادرپور

یادبودها

نیمه شبانست و باد سردی از آن دور

سر کند افسانه های دیو و پری را

در دل خاموش شب به یاد من آرد

بهت و سکوت جهان بی خبری را

نیمه شب آنگه که دختران پریزاد

آب، ز سرچشمه های گمشده آرند

زیر نگاه ستارگان فروزان

بر لب هم، بوسه های عاطفه بارند

نیمه شب آنگه که اشک ماه و ستاره

روی گیاهان نو دمیده نشیند

در دل آن قطره ها ز روشنی ماه

برق لطیفی چو برق دیده نشیند

نیمه شب آنگه که روی برکه ی خاموش

باد برقصاند اختران افق را

رهرو گمراه شب دوباره بجوید

دورنمای مسافران طرق را

نیمه شب آنگه که باد ساحل دریا

زمزمه ی آب را به گوش رساند

قایق درمانده ای ز واهمه ی موج

دامن بادی به سوی خویش کشاند

نیمه شب آنگه که روی تپه ی‌ آرام

پرتو فانوس شبروی بدرخشد

بانگ دلاویز رهروان خوش آواز

ظلمت شب را نشاط گمشده بخشد

نیمه شب ‌آنگه که ساکنان بیابان

جانورانند و بوته ها و گونها

زمزمه ها بشنود چو در وزش آید

باد خبرچین شب میان جگن ها

نیمه شب آنگه که دست کودک شبگرد

آتشی از برگ و بوته ها بفروزد

منتظر رقص شعله ها بنشیند

دیده به بازیگران معرکه دوزد

نیمه شب آنگه که سایه افکن صحرا

لکه ی خارست و بوته های تمشک است

بر رخ عاشق ز گریه های شبانه

قطره ی خونست و دانه های سرشک است

نیمه شب ‌آنگه که چاه تشنه ی کاریز

نوش کند جرعه ای ز آب گوارا

سنگ عطش کرده ای درون وی افتد

تا بچشد قطره ای ز رخنه ی خارا

نیمه شب آنگه که چکه می کند از سقف

در دل غاری کهن ز روزنه ای آب

باد رساند صدای دمبدمش را

با نفس شب به گوش دختر مهتاب

نیمه شب آنگه که ماهیان درخشان

در دل آرام برکه غوطه ورستند

آن همه اختر چو فلس ریخته از ماه

در کف جوشان چشمه جلوه گرستند

نیمه شب آنگه که بر کرانه ی استخر

دسته ی مرغابیان به گرد هم ‌آیند

زمزمه ای دلنشین کنند و به نجوا

عقده ی دل با اشاره ها بگشایند

نیمه شب آنگه که در خموشی دره

زمزمه ی زنگ های قافله پیچد

باد، زند تازیانه ها به درختان

در دل جنگل، صدای غلغله پیچد

نیمه شب آنگه که در سپیدی مهتاب

جلوه فروشد چراغ بادی خرمن

گسترد امواج کاه و گندم افشان

بر سر پاتیگران مزرعه، دامن

نیمه شب ‌آنگه که در کشاکش امواج

بانگ غریقان دست و پازده خیزد

پیرزن راهبی ز غرفه درآید

رهزن شب از صدای پا بگریزد

نیمه شب آنگه که ورد هر شبه را، جغد

سر کند از تکدرخت دامنه ی کوه

زنده شود در سکوت قلعه ی خاموش

خاطره هایی ز مرگ و وحشت و اندوه

نیمه شب آنگه که از شکاف دریچه

رشته ی نوری فتد به کلبه ی دهقان

رخنه ی در راه به کنج کلبه کند وصل

میله ی باریکی از بلور درخشان

نیمه شب آنگه که قرص منحنی ماه

از پس دندانه های کوه برآید

بانگ خروسان شب ز دهکده ی دور

همره بادی به گوش رهگذر آید

نیمه شب آنگه که بر کناره ی چشمه

سایه دواند تمشک و ناله کند آب

نور بتابد ز لای برگ درختان

در دل امواج آب و چشمه ی مهتاب

نیمه شب آنگه که دختران دهاتی

کوزه به دوش از درون دهکده آیند

بر لب سرچشمه آتشی بفروزند

رقص کنان، گیسوان خود بگشایند

نیمه شب آنگه که سایه های درختان

چتر زند بر فراز واحه ی اموات

از سر گلدسته های مسجد موهوم

بشنود آواره ای صدای مناجات

نیمه شب آنگه که گردباد شبانه

چرخ زند در سکوت دره ی خاموش

سر دهد آهنگ نی، جوانک چوپان

تا کند اندیشه های تلخ، فراموش

نیمه شب ‌آن لحظه های خوش که نهفتست

در دل آرام خود، ودیعه ی رازی

زنده کند از گذشته های فرحناک

در سرم اندیشه های دور و درازی

آه چه شب ها، که زنگ برج کلیسا

کوفته می شد به دست صومعه بانان

دستخوش ازدحام خاطره ها، من

گوش فرا داده بر سرود شبانان

آه چه شب ها که پیر مرد مؤذن

بانگ اذان می زد از فراز مناره

خیره بر او، دیدگان مضطرب من

خیره به من، دیدگان ماه و ستاره

آه چه شب ها که باد همهمه انگیز

قهقهه می زد به بیکرانی صحرا

آتش غم ها به حال شعله زدن بود

شعله اش از ماورای سینه هویدا

آه چه شب ها که پشت پنجره ی ذهن

نور ضعیف چراغ خاطره می تافت

حافظه ی من چو عنکبوت کهنسال

پرده ای از خاطرات گمشده می یافت

آه چه شب ها که در شکنجه ی حرمان

پنجه به دل می زد اشتیاق نهانی

در دلم از حسرت گذشته به پا بود

آتش جاوید روزگار جوانی

آه چه شب ها که امتداد نگاهم

دایره می زد در آسمان شبانگاه

عاقبت این چشم انتظار کشیده

غرقه به خون می شد از درازی آن راه

آه چه شب ها که کارگاه وجودم

سربه سر آکنده می شد از غم انبوه

جغد حزین می سرود نوحه ی ماتم

نای شبان می نواخت نغمه ی اندوه

آه چه شب ها که با ترانه ی ساعت

رقص زمان بود و لحظه ها و دقایق

تک تک آن می گسیخت در شب تاریک

رشته ی باریک خاطرات و علایق

آه چه شب ها که چشم شوق و امیدم

دوخته می شد به روشنایی آفاق

فال نکو می زد از سپیدی گردون

دیده ی شب زنده دار و خاطر مشتاق

آه چه شب ها که می گذشت خیالم

بر در بیغوله های واهمه انگیز

روح مجانین و سایه های خیالی

با من بیچاره، کینه جوی و گلاویز

آه چه شب ها که رفت در غم و حسرت

تا من از آن نکته ای به حوصله جستم

سایه ی برگم که چون ز جا کندم باد

در پی بازآمدن به جای نخستم

شاعر: نادرپور

مرگ پرنده

شب، باد پر شکسته

می رفت و ناله می کرد

مستانه در سیاهی

هر سو کشاله می کرد

در گوشه های تاریک

در سایه های نمناک

می سود پنجه بر سنگ

می کوفت سینه بر خاک

می برد شاخه ها را

بازیکنان به هر سو

می راند سایه ها را

چون گله های آهو

خاموش بود صحرا

مهتاب روشنی بخش

می کرد نور خود را

بر سینه ی زمین پخش

از لای شاخساران

سر می کشید و می دید

تاریکی زمین را

در زیر سایه ی بید

اسرار نیمه شب را

می جست و خنده می کرد

برگی ز شاخه می جست

بادش پرنده می کرد

تنها با شاخ فندق

می خواند سهره ی پیر

می بافت نغمه اش را

چون دانه های زنجیر

در زیر آسمان کوه

سرد و سیاه و سنگین

پر کرده بود دامن

از سایه های رنگین

اندام آهنینش

در روشنایی ماه

چون قلعه های جادو

می بست بر نظر راه

دامان موجدارش

از دور دیده می شد

تا گوشه های صحرا

با شب کشیده می شد

بالایش آسمان ها

با اختران در هم

چون کشت نو دمیده

با قطره های شبنم

مرغان نیمه وحشی

بر شاخه ی درختان

آهسته می نشستند

غمگین چو تیره بختان

گاهی پیاده می گشت

لی لی کنان نسیمی

صحرای بیکرانه

پر می شد از شمیمی

خم می شد از نهیبش

هر لظحه شاخ و برگی

می زد نسیم خاموش

شیون ز بیم مرگی

دنبال باد ولگرد

بازیکنان نگاهم

می رفت و شمع مهتاب

تنها چراغ راهم

ناگه به لرزه آمد

انگشت شاخساری

مرغی تپید و افتاد

در موجی از غباری

بر خاک نرم و نمناک

غلتید و پرپری زد

بادی که ناله می کرد

آهنگ دیگری زد

یک لحظه ایستادم

خاموش و سرفکنده

تا دیده بر نگیرم

از جنبش پرنده

چشمم چو آشنا شد

با سایه و سیاهی

دیدم پرنده بر خاک

جان می کند چو ماهی

برگی سپس عقب رفت

تابید نور مهتاب

گویی که مرغ خفته

زد غوطه در دل آب

آنگاه چشم من دید

گنجشکی آرمیده

در تیرگی خزیده

از روشنی رمیده

از حلقه های یاران

رخت سفر گرفته

در زیر بارش ماه

سر زیر پر گرفته

آن روز شامگاهان

او بود و همسفرها

کانگونه می گشودند

مستانه بال و پرها

از روی کوهساران

چون برق می پریدند

ابر سیاه شب را

با سینه می دریدند

گویی به یادشان بود

آن همرهان هشیار

از دره های خاموش

افسانه های بسیار

ناگه پرید و برخاست

سنگی ز یک فلاخن

از ضربتش زیان دید

بال پرنده ی من

افتاد چون ستاره

در پنجه ی درختی

بر شاخه ای برهنه

مسکن گرفت لختی

چون طاقتش ز کف رفت

زان شاخه سرنگون شد

در پیش پایم افتاد

غلتید و غرق خون شد

اینک پرنده ی من

دیگر نفس نمی زد

قلب تپنده ی او

با صد هوس نمی زد

اشک ستاره و ماه

با اشک من درآمیخت

چون قطره های شبنم

بر بال او فرو ریخت 

شاعر:نادرپور

درود بر شب

توده های سیاه درختان

ساکن اندر خموشی چو کوهند

شب به خوابست و در آسمان ها

اختران، روشن و با شکوهند

باد گرمی چو لرزان نفس ها

می خورد بر لب و گونه هایم

می کشد نور رؤیایی ماه

سایه ای نیمرنگ از قفایم

ای شبی کافریدی خدایان

بر لبان کبودم چه نرمی

ای شبی کز تو مهتاب ها زاد

در خم گیسوانم چه گرمی

در من امشب نفوذ تو چون بود

کز بهار تو آبستنم من

زاید از من گلان شکفته

زانکه گر گل نیم، گلشنم من

باد گرمی که می آید از دور

از من خسته، سوزان نفس هاست

بوی عطری که پر کرده صحرا

آرزوها و زیبا هوس هاست

اختران در دو چشم منستند

چون درخشد فروغ نگاهم

بانگ تو ناله ی گنگ دریاست

یا که خاموشی شامگاهم

در نمی یابم این نغمه ی تو

گرچه تأثیر آن کرده مستم

سر چو در پایم اندازد آرام

آب چشمان بشوید دو دستم

شاعر: نادرپور

بنی هاشیم آیێ سوْن آنلارێندا قارداشێن سسله‌ییر

گؤز تیکیبدیر سنه قارداش، دم-ی-خنجر ده باشێـم

تئــز یئتیــش دادیمـه قــوْیما، قالا اللرده باشێم

 

منـه مـیـن یـاره دَگــه، ائتمـــه‌ره‌م البتـه گیلــه

قوْلسۇز اوْلسامدا چتین دوشمنه باشێم اگیلـه

قلبیمیـن نذریـدی بـۇ بـاش قاباغۇندا کسیلــــه

گل ائـده حاجـت-ی-قلبیمـی، بـرآورده بـاشێـم

 

گر گۆلۆن شاخه‌سی صدمه گؤره، خوْش رنگی سوْلا

نــه قـده‌ر دۆز دۇتــاســان، گـۆل آخێنـار ساغـا سـوْلا

منـه ده صـدمـه یئتیـب، سیّــدی! باشـۇن سـاغ اوْلا

قالمۇرێ شاخێ سێنان گۆل کیمی پئیکه‌رده باشێم

 

دئمیره‌م قارداشۇوام، عرصه ده سرلئشگه‌رۇوام

یا الیمده عَلمیــــم واردێ عَلم پرورووام

منده گر سلطنت-ی-عالم اوْلا نوکرووام

خاکبوس اولمایێب اوْلماز در-ی-دیگر ده باشێم

 

سن بیلیر سن، سنه قارداش دئمه‌دیم اؤز باشێما

امر-ی-زهرادی کی زحمت وئریره‌م قارداشێما

گل آیاقونــــدان اؤپۆم قوْی الون السیز باشێما

اوْلا تا آخر-ی-عمرینـــــــــــده نظرکرده باشێم

 

تاپدێم اوْل گۆنکۆ ولادت من ایا شاه-ی-زمـن

اؤز قۇجاغوندا گؤز آچدێم، گۆل-ی-رخساریوه من

نوْلا ایندی یۇمۇلان وقته گؤزۆم سن گله‌سـن

عرشه ناز ائیله‌ر اوْل دامن-ی-اطهر ده باشێم

 

گل خجل ائیله‌دی دونیا سویو، سرلئشگه‌رووی

سربلند ائیله  سرافکنـــــده اوْلان نوکرووی

جان دوْداغێمدادێ، پیشواز ائیلیر لبله‌رووی

ایستیر عمرین وئره باشه، لب-ی-کوثر ده باشێم

 

من هُمای شرفم، حئیف سێنێب بال-وْ-پریم

نه الیم وار نه عمودیم، نه بیر آیرێ کَسه‌ریم

کاسه‌ی-‌ی-سر، کُلَه-ی-جنگیدی، سینه‌م سیپریم

ایستیره‌م دهریده سرمشق اوْلا هر فرده باشێــــم

 

گر چه ذیبح اوْلماغا باشێم قاباغۇندا تله‌سَــر

خنجر-ی-قاتل اسه‌نده اوْدا شوقینده‌ن اَسه‌ر

وار نه جلّادیده جرأت، نه ده خنجر ده کسه‌ر

باخما السیزدی چتین ال وئره نامرده باشێم

 

راضییه‌م قاتل-ی-بیرحم ائله سنگین دل اوْلا

پرده‌لی بیر طبـــــق ایچره باشێما حامل اوْلا

قالا بیر حاله باشێم، قان گؤزۆمــه حایل اوْلا

گؤرمییه زینبی اغیار آرا بی‌پرده باشێـــــــم

 

قۇرۇلان وقته حسین! محکمه‌ی-‌ی-عدل-وْ-جزا

هر شهید اؤز باشێ الده گله‌جک حشـــره اخا

بیر شهید السیز اگر اوْلسا، ندیــــــر چاره شها

من نه نوعی اله آللام صف-ی-محشرده باشێم

 

ای ابوالفضل لیباسین دئییشیب آل-ی-یزیــــــد

جمع ائدیب سفره‌ی-ی-احسانیله باشێنه مُرید

«منزوی» حقّ دانێشاندا ائله‌ییر حمله شدید

گوی چوگان تعدّی، اوْلۇب اللــ‌رده باشێــــــم

     

شاعر: استاد رحیم منزوی اردبیلی

استاد رحیم منزوی اردبیلی

استاد منزوی 

اردبیل، خاستگاه تشیع و مرکز تجلی شور و عشق حسینی، از قرن‌ها پیش پاسدار میراث گران‌قدر فرهنگ عاشورایی بوده و این فرهنگ در اعتقادات مذهبی مردم این سامان عمیقاً ریشه دوانیده است و عشق به امام حسین(ع) در دل هزاران اردبیلی جای گرفته است که نمود بارز آن را می توان شاعران حسینی این منطقه دانست.

در اردبیل از شاعران و سخنوران توانا که در مورد فرهنگ عاشورا شعر سروده‌اند استادان بزرگوار مرحومین شمس عطار اردبیلی، بیضای اردبیلی، تاج الشعراء یحیوی، مضطر، انور اردبیلی، منزوی، ذاکر، شایق، ناطق، میرزا صدرالمالکی، کاتب، حاج مختار نخستین، رحمان نیک‌نژاد، نادر جلیلی‌وند، استاد بهجت خامه‌یار، مطلع، ناصر آزاد، عاصم کفاش، صدیف بختیاری، غمگین الحسینی و... آثار دلنشین خود را در دفتر عشق حسین(ع) ثبت کرده‌اند، که ما از میان این عاشقان حسین(ع)، ذیلاً به گوشه هایی از زندگی استاد مرحوم رحیم منزوی اشاره خواهیم داشت:

رحیم منزوی اردبیلی فرزند اسدالله در محله سیدآباد اردبیل به سال ۱۳۱۶ دیده به جهان گشود؛ وی یکی از شاعران نام‌آور عاشورایی است؛ از آثار وی می‌توان به کتب ذیل اشاره کرد:

نهضت حسینی،

آمال منزوی،

آثار منزوی،

ایثار منزوی،

صد سینه‌زن،

صد قافیه،

صد منظره،

صد زمزمه،

صد مرثیه،

آلام منزوی.

استاد منزوی از دوران کودکی در پرتو شرکت در مجالس سوگواری سالار شهیدان کربلا، به شبیه خوانی و تعزیه گردانی می پرداخت. اولین شعر را در سن 9 سالگی سرود و مرگ مادرش در همان ایام ذوق شاعرانه او را تثبیت کرد. فضای عاشورایی شهر در سال 1326 به بعد او را به نوحه سرایی سوق داد. در پایان تحصیل وارد ارتش گردید. در مراغه از محضر آیت الله سید جواد مجتهد کسب فیض کرد و دروس اسلامی را فرا گرفت. بعد از هفت سال از ارتش استعفا کرد و مدتی بعد به رانندگی پرداخت. استاد با اینکه بر اخبار و احادیث و روایات مذهبی احاطه داشت لیکن سروده هایش را از تفضلات الهی می دانست.

در مورد شاعر دل‌سوخته اردبیل مرحوم رحیم منزوی و سبک نوحه وی حرف‌های زیادی می توان گفت که البته باید اهل خبره به این مورد بپردازند. وی دارای سبک خاص ادبی بوده و در نوع خودش بهترین و فاخرترین آثار را آفریده است؛ معمولاً در سروده‌های ایشان کلمات فارسی و عربی نسبت به سایر نوحه‌ها کم‌تر است و شور و جوشش عشق را در سروده‌های ایشان به وضوح می‌توان دید. وی در زمانی اشعار خود را سرودند که مداحی ترکی با حضور و پیدایش مداحان بزرگی چون حاج سلیم مؤذن زاده اردبیلی، حاج داود علیزاده، حاج جواد رسولی و حاج محمدباقر تمدن و... به تمام لایه‌های اجتماع رسوخ کرده و گسترش فراوانی یافته بود؛ و درست در چنین زمانی است که سروده‌های ناب و بی‌بدیل استاد با اجراهای بی نظیر مداحان بزرگ مخصوصاً استاد سلیم مؤذن زاده اردبیلی که با توانایی تمام و مطابق با دستگاه‌های موسیقی انجام می‌گرفت، مورد استقبال قرار می‌گیرد.

کاست «اکبره باخ، اکبره باخ» حاج سلیم که تماماً سروده‌های مرحوم منزوی بود، شاهکاری در ادبیات عاشورایی می‌باشد؛ شعری با قالب نو و خلاقیت تمام و اجرایی زیبا، توام با خلاقیت استاد سلیم مؤذن زاده، و واقعاً می‌توان گفت که این اثر بی‌نظیر بوده و هست و باعث شروع سبک جدیدی در مرثیه‌سرایی و مداحی ترکی گردید.

در مورد شخصیت مرحوم منزوی نقل است که ایشان درباره مضامین و حتی کلماتی که در سروده‌هایش به کار می‌برد، بسیار حساس بود و اشعارش را در حال و هوای عاشورایی می‌سرود، حتی می‌گویند که برای سرودن شعری در مورد حضرت رقیه(س) مسیری خاردار را که نسبتاً هم طولانی بود، چندین بار با پای برهنه دویده بود تا بتواند شعر سوختن خیام و فرار بچه‌ها به صحرا را بسراید.

استاد منزوی سحرگاه روز ۹ مرداد ۱۳۷۱در پی عارضه قلبی در تهران درگذشت و پیکر پاکش به اردبیل انتقال یافته و در قبرستان بهشت فاطمه به خاک سپرده شد.

روحش شاد باد

زندگی‌نامه حکیم ابوالقاسم فردوسی

فردوسی 

حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستان‌های کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می‌آید، مدت‌ها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه‌ی اصلیی داستان‌های شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد. او خود می‌گوید:

بسی رنج بردم بدین سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سال‌هایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند

چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی

به جای عنانم عصا داد سال

پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سال‌ها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستان‌های پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته‌اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. برخی گفته‌اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد(در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.

ادامه مطلب ...

زندگی‌نامه محمدتقی بهار

بهار 

خاندان پدری بهار خود را از نسل میرزا احمد صبور کاشانی(درگذشته‌ی ۱۲۲۹)، قصیده‌سرای سرشناس عهد فتحعلی شاه می‌دانند و به همین جهت پدر بهار تخلص صبوری را برگزید.

بهار در چهارسالگی به مکتب رفت و در شش سالگی فارسی و قرآن را به خوبی می‌خواند. از هفت سالگی نزد پدر را آموخت و اولین شعر خود را در همین دوره سرود. اصول ادبیات را نزد پدر فراگرفت و سپس تحصیلات خود را نزد میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری تکمیل کرد. در بیست سالگی به صف مشروطه طلبان خراسان پیوست و به انجمن سعادت خراسان راه یافت. اولین آثار ادبی- سیاسی او در روزنامه خراسان بدون امضا به چاپ می‌رسید که مشهورترین آنها مستزادی است خطاب به محمدعلی شاه.

بهار در ۱۳۲۸، روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب دموکرات بود، منتشر ساخت و به عضویت کمیته ایالتی این حزب درآمد. این روزنامه پس از چندی به دلیل مخالفت با حضور قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت، به امر کنسول روس تعطیل شد. او بلافاصله روزنامه تازه بهار را تأسیس کرد. این روزنامه در محرم ۱۳۳۰ به امر وثوق الدوله، وزیر خارجه تعطیل و بهار نیز دستگیر و به تهران تبعید شد. در ۱۳۳۲ به نمایندگی مجلس سوم شورای ملی انتخاب شد. یک سال بعد دوره سوم نوبهار(روزنامه) را در تهران منتشر کرد و در ۱۳۳۴ انجمن ادبی دانشکده و نیز مجله دانشکده را بنیان گذاشت که به اعتقاد او مکتب تازه ای در نظم و نثر پدید آورد. علاوه بر بهار عده‌ای از اهل قلم مانند عباس اقبال آشتیانی، غلامرضا رشید یاسمی، سعید نفیسی و تیمورتاش با این مجله همکاری داشتند.

انتشار نوبهار بارها ممنوع و دوباره آزاد شد. یکی از معروفترین قصیده‌های بهار، «بث‌الشکوی»، در ۱۳۳۷ به مناسبت توقیف نوبهار(روزنامه) سروده شده است. کودتای ۱۲۹۹ بهار را برای سه ماه خانه نشین کرد و در همین مدت، یکی از به یادماندنی‌ترین قصیده‌های خود، «هیجان روح»، را سرود. چندی بعد که زندانیان رژیم کودتا آزاد شدند، و قوام‌السلطنه نخست‌وزیر شد، بهار به نمایندگی مجلس چهارم انتخاب شد. از این دوره با سیدحسن مدرس رهبر فراکسیون اقلیت همراهی می‌کرد. بهار در این دوره نزد هرتسفلد زبان پهلوی می‌آموخت.

در مجلس پنجم بهار در صف مخالفان جمهوری رضاخانی جای گزید و معتقد بود که موافقت سردارسپه با جمهوری، اسباب تردید مردم شده است و مردم نتیجه چنین جمهوری را دیکتاتوری رضاخان می‌بینند. بعدها بهار در این دوره خطر مخالفت با سردار سپه را دریافت و اشعاری ظاهراً در تحسین جمهوری سرود. در پایان دورهٔ ششم مجلس، با استقرار سلطنت رضاشاه، دیگر زمینه‌ای برای فعالیت سیاسی بهار وجود نداشت و او هوشمندانه از سیاست کناره‌گرفت. وی پیش از آن در تیر ماه ۱۳۰۵ به عضویت شورای عالی معارف منصوب شده بود که این سمت را تا ۱۳۲۲ حفظ کرد.

بهار در این دوران به فعالیت علمی و آموزشی روی آورد و در کنار استادانی چون عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر، صادق رضازاده شفق در سال تحصیلی ۱۳۰۷-۱۳۰۸ در "دارالمعلمین عالی" به تدریس پرداخت. در ۱۳۰۸، به اتهام مخالفتهای پنهان با رضاشاه، برای مدتی به زندان افتاد و تا ۱۳۱۲ چند بار به حبس و تبعید محکوم شد. در ۱۳۱۲ از زندان آزاد و به اصفهان تبعید شد و در ۱۳۱۳ با وساطت محمدعلی فروغی برای شرکت در جشنهای هزاره فردوسی به تهران فراخوانده شد.

ادامه مطلب ...

یک گل ز باغ دوست

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند

گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

گفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس

هیچ اکتفا، به شوهری او نمی‌کند

آن کو نوید آیهٔ «لا تقنطوا» شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد بهائی، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند 

شیخ بهایی

الهی، الهی!

الهی الهی، به حق پیمبر

الهی الهی، به ساقی کوثر

الهی الهی، به صدق خدیجه

الهی الهی، به زهرای اطهر

الهی الهی، به سبطین احمد

الهی، به شبیر الهی! به شبر

الهی به عابد! الهی به باقر

الهی به موسی، الهی به جعفر

الهی الهی، به شاه خراسان

خراسان چه باشد! به آن شاه کشور

شنیدم که می‌گفت زاری، غریبی

طواف رضا، چون شد او را میسر:

من اینجا غریب و تو شاه غریبان

به حال غریب خود، از لطف بنگر

الهی به حق تقی و به علمش

الهی به حق نقی و به عسکر

الهی الهی، به مهدی هادی

که او مؤمنان راست هادی و رهبر

که بر حال زار بهائی نظر کن!

به حق امامان معصوم، یکسر 

شیخ بهایی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی 

شیخ بهایی

ایرج میرزا کیست؟

ایرج میرزا 

ایرج زاده ی ۱۲۵۱ خورشیدی در شهر تبریز، درگذشته ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در شهر تهران است. ایرج میرزا در خانواده ای شاعر پیشه به دنیا آمد. ملقب به «جلال‌الممالک» و فخرالشعرا بود، از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت(اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) است. اشعار ایرج میرزا اثر عمیقی بر شعر دوره مشروطیت داشت. اشعار ایرج میرزا در قالب‌های گوناگون سروده شده و ارزشمندترین اشعار او مضامین انتقادی، اجتماعی، احساسی و تربیتی دارند.

او فرزند صدرالشعرا غلامحسین‌میرزا، نوه ایرج پسر فتحعلی‌شاه و نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در همان مدرسه مقدمات عربی و فرانسه را آموخت. وقتی امیرنظام گروسی مدرسه مظفری را در تبریز تاسیس کرد، ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت و در این سمت مدیریت ماهنامه ورقه(نخستین نشریه دانشجویی تبریز) را برعهده گرفت. در نوزده سالگی لقب«ایرج بن صدر الشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی از جمله کار در وزارت فرهنگ(معارف آن‌زمان) پرداخت. سپس به استخدام اداره گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور در سمت فرماندار آباده و معاونت استانداری اصفهان خدمت کرد. ایرج میرزا به زبان‌های فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می‌دانست.

ایرج به طیفی از شاهزادگان قاجار تعلق داشت که در حکمرانی بر کشور سهم موثری نداشتند. ولی تعلق خاطر خود را به نسب و اشرافیت خود حفظ کرده بودند. ایرج نیز مانند پدرش صدرالشعرا، گاه دچار فقر و تنگدستی می‌شد و به همین لحاظ همفکری و همدردی با تهیدستان و روح اعتراض به نابرابری‌های اجتماعی در وی زنده بود. او به واسطه خصلت ولخرجی، سفرهای مداوم و تغییر مکرر شغل، برخلاف میل باطنی خود گاه مجبور به مدیحه سرایی اعیان و اشراف می‌شد ولی به نحو ملایم اما موثر از این کار ابراز دلتنگی و بیزاری می‌نمود.

کسانی که از نزدیک با ایرج حشر و نشر داشته‌اند، نقل کرده‌اند که او در زندگی روزمره مردی متین و موقر بوده و در جمع به لفظ قلم سخن می‌گفته است. ولی هنگام حضور در محافل خصوصی و در میان دوستان، این حریم به یکباره از میان می‌رفت و به بذله‌گویی مبدل می‌شد. یک پروفسور خاورشناس روسی که در زمان حیات ایرج او را ملاقات نموده در باره او می‌گوید: مردی بود سیاه سوخته و لاغراندام و متوسط القامه و در رفتار و گفتار شکیبا و بردبار. اشعار ایرج وقتی خودش آنها را می‌خواند، جان می‌گرفت... .

ایرج هنگامی که به سن نوجوانی رسید تحت تعلیم و تربیت استاد قرار گرفت تا پارسی را بیاموزد سپس به مدرسه دارالفنون تبریز جهت یادگیری زبان فرانسه رفته و نیز در حوزه ای که آشتیانی ها ترتیب داده بودند منطق، معانی و بیان را آموخت و در اوایل سن 14 سالگی، برای تحصیل علم او را نزد مرحوم میرزای عارف و نزد، مسیو لامپر فرانسوی، فرستادند. همچنین او در این سنین شعر نیکو می سرود و امیرنظام در زمینه شعر او را بسیار ترغیب و تشویق می کرد و خط تحریر و نستعلیق را به خوبی فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفری در تبریز توسط امیرنظام، سمت معاونت آنجا را به عهده گرفت و در اواخر ولیعهدی مظفرالدین شاه در معارف و دارالفنون به سمت جانشینی منصوب شد و مظفرالدین شاه لقب امیرالشعرایی به وی اعطا کرد. ایرج میرزا خدماتی شامل تاسیس کابینه ایالتی، اداره موزه و... را انجام داد و یکی از مسائل مهمی که در زندگی ایرج به پیشرفت او کمک شایانی کرد آشنایی او با امیرنظام گروسی بود. امیرنظام مانند پدری دلسوز و مهربان برای ایرج بود و از هیچ گونه کمک و همراهی دریغ نداشت به او نامه های دلگرم کننده می نوشت هدایای مختلف برای او می فرستاد و از همه مهمتر او را با فرزند خود هم درس کرد و در محافل اهل فضل و کمال او را معرفی کرده و خلاصه تا آخر عمر یاری غم خوار و رفیقی شفیق برای ایرج بود.

اشعار ایرج در ابتدا جز تعدادی قصیده مدیحه سرایی نبود و خود این چنین نمی پسندیده و اشعار خوب و کامل او در نیمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع که در دستگاه دولتی مشغول کار بود، بیشتر اشعار انتقادی و اجتماعی می سرود. ایرج در سفرهایی که همراه امین الدوله به اروپا داشت و آشنایی او با زبان فرانسه به او کمک فراوانی کرد تا وی را مردی آزاد فکر و متجدد و ترقی خواه بار آورد، در نتیجه او در ابزار عقاید خود بسیار شجاعانه و بی باکانه سخن می گفت، اشعارش دارای روانی و سادگی خاصی بود تا همگان گفته هایش را دریابند. به رسم و رسومات خرافی و نقص های اجتماعی، تعارفات بیهوده خرده می گرفت و از آنها به دور بود. آموزگاری دلسوز، توانا و اندیشمند بود. نه برای پاداش گرفتن و نه برای مقام گرفتن و ستایش شدن شعر می سرود و از طریق زحمت و تلاش مجدانه به جایی رسیده بود. به تعلیم و تربیت کودکان بسیار اهمیت می داد و در این حین علاقه وافری به زنده کردن ادبیان غنی فارسی داشت از جمله کارهای او که برای کودکان و نوجوانان سروده است می توان به: شوق درس خواندن، مهر مادر، کلاغ و روباه، پسر بی هنر و... اشاره کرد. یکی از پسران ایرج به نام

جعفر قلی میرزا در زمان حیات پدر به دلیل نامعلومی خودکشی کرد و پدر حساس خود را داغدار و ماتم زده ساخت. ایرج یک پسر دیگر به نام خسرو و یک دختر دیگر به نام ربابه نیز از خود به جای گذاشت. وفات ایرج ناگهانی و بسیار تاثر انگیز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجری قمری که مطابق با یکی از آخرین روزهای ماه اسفند سال 1304 هجری شمسی بود اتفاق افتاد و علت آن را سکته قلبی نگاشته اند.

مهمترین آثار و اشعار ایرج میرزا عبارتند از:

1- دیوان اشعار

2- مثنوی‌های زهره و منوچهر(ناتمام)

3- مثنوی عارف‌نامه

4- ادبیات ایرج

شوق لقای دلدار

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

شیخ بهایی

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

شیخ بهایی