اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

تاریم منیم

سیزلاییر احوالیما صبحه قدر تاریم منیم

تکجه تاریم دیر قارا گونلرده غم‌خواریم منیم

چوخ وفالی دوستلاریم واردیر، یامان گون گلجه‌یین

تاردان اوزگه قالماییر یار وفاداریم منیم

یئر توتوب غمخانه ده، قیلدیم فراموش عالمی

من تارین غمخواری اولدوم، تار غم‌خواریم منیم

گوزلریمه هر تبسم سانجیلیر نئشتر کیمی

کیپریگی خنجردی، آه، اول بی وفا یاریم منیم

آسمان آلدی کناریمدان آی اوزلو یاریمی

یاش توکر اولدوز کیمی بو چشم خون‌باریم منیم

ای بو غملی کونلومون تاب و توانی، سویله بیر

عهد و پیمانین نه اولدو، نولدو ایلغاریم منیم

شهریارم گر چی من سوز مولکونون سلطانی‌یم

گوز یاشیمدان باشقا یوخدور در شهواریم منیم

استاد محمدحسین شهریار

پروانه و شمع

برق اولمادی، قیزیم گئجه یاندیردی لاله‌نی

پروانه‌نین، اودم ده باخیردیم اداسینه

گؤردوم طواف کعبه ده یاندیقجا یالواریر

سؤیلور: «دؤزوم نه قدر بو عشقین جفاسینه؟

یا بو حجاب شیشه‌نی قالدیرکی ساورولوم

یا سوندوروب بو فتنه‌نی، باتما عزاسینه!»

باخدیم کی شمع سؤیله دی: «ای عشقه مدعی !

عاشق هاچان اولوب یئته اؤز مدعا سینه؟

بیر یار مه لقادی بیزی بئیله یاندیران

صبر ائیله یاندیران دا چاتار اؤز جزاسینه»

اما بو عشقی آتشی عرشی‌دی، جاندا دیر

قوی یاندیریب خودینی یئتیرسین خدا سینه

محمدحسین شهریار

یار قاصدى

سن یاریمین قاصیدی سن

اگلش سنه چاى دئمیشم

خیالینى گوندره‌یب دیر

بس کى من آخ- واى دئمیشم

آخ! گئجه‌لر یاتمامیشام

من سنه لاى- لاى دئمیشم

سن یاتالى، من گؤزومه

اولدوزلاری سای دئمیشم

هر کس سنه اولدوز دئیه

اؤزوم سنه آى دئمیشم

سندن سونرا، حیاته من

شیرین دیسه، زاى دئمیشم

هر گوزه‌لدن بیرگول آلیب

سن گؤزه‌له پاى دئمیشم

سنین گون تک باتماغیوى

آی باتانا تای دنمیشم

ایندى یایا قیش دئییرم

سابق قیشا یاى دئمیشم

گاه طویووی یاده سالیب

من ده لى، ناى- نای دئمیشم

سونرا یئنه یاسه باتیب

آغلاری های هاى دئمیشم

اتک دولو دریا کیمى

گؤز یاشیما، چاى دئمیشم

عمره سوره‌ن من قره گون

آخ دئمیشم، وای دئمیشم

استاد شهریار

معجزین ترکی شعری بایرام اوچون

سنی تاری بایرام خانیم

راضی اولما من اوتانیم

بایرام دا یوخدور تومانیم

گئت تبریزه، گلمه بیزه

من ده یوخ حوصله بایرام!

الیم بوشدور هله بایرام!

شیل اولاسان بئله بایرام

گئت تبریزه، گلمه بیزه

بایرام اگر گلسن بیزه

بیر شال گتیر قارا قیزه

گتیرمه سن، گت تبریزه

گلمه بیزه، گلمه بیزه

گلسن بیزه آغام جانی

باشین یاررام، آخار قانی

اوغلانین یوخدور تومانی

گئت تبریزه، گلمه بیزه

گؤرسن آخیر چرشنبه‌نی

سؤیله اینجتمه سین منی

پلووون یوخ یاغی– دنی

گئت تبریزه، گلمه بیزه

ساققیزی سالمیشام انگه

اوغلان گتدی منی تنگه

پول یوخدور وئرم فیشنگه

گئت تبریزه، گلمه بیزه

بایرام! واللاه یوخدور ناریم

یاری گورمه یه آپاریم

نار وئرمه سم، کوسر یاریم

گئت تبریزه، گلمه بیزه

وارلی یئییر یاغلی چیلوو

یوخسول چکر، غصه– خینوو

بیزده یوخدور، خوروز پیلوو

گئت تبریزه، گلمه بیزه

یوخسول مین درده توش اولار

مئی ایچمه دن سرخوش اولار

تبریز حالواسی خوش اولار

گئت تبریزه، گلمه بیزه

معجز شبستری

رسوای دل

همچو نی می‌نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ ناپیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه‌ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواری‌های دل

رهی معیری

نیلوفر

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده‌ام

شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده‌ام

گرچه خاموشم ولی آهم به‌گردون می‌رود

دود شمع کشته‌ام در انجمن پیچیده‌ام

می‌دهم مستی به دل‌ها گرچه مستورم ز چشم

بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده‌ام

جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی

شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده‌ام

نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی

همچو نیلوفر به‌شاخ نسترن پیچیده‌ام

رهی معیری

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سرا پا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله‌ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بی‌جا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری

طوفان حادثات

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است

وین موج گریه سیل خروشان نداشته است

آگه ز روزگار پریشان ما نبود

هر دل که روزگار پریشان نداشته است

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت

صبح بهار این لب خندان نداشته است

ما را دلی بود که ز طوفان حادثات

چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک

گیتی سری سزای گریبان نداشته است

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره‌ای

این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه ایام فارغ‌اند

دریای بی‌کران غم طوفان نداشته است

آزار ما به‌مور ضعیفی نمی‌رسد

داریم دولتی که سلیمان نداشته است

غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ

این سیم‌گون ستاره به‌دامان نداشته است

رهی معیری

غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی

نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به‌دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

به‌بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها

به‌اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

رهی معیری

زندان خاک

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده‌ام

نور مهتابم که در ویرانه‌ها افتاده‌ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟

تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده‌ام

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا

عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده‌ام

پایمال مردمم از نارسایی‌های بخت

سبزه‌ی بی‌طالعم در زیر پا افتاده‌ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی‌قدرم ز چشم آشنا افتاده‌ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده‌ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غم‌های عشق

تا جدا افتاده‌ام از دل جدا افتاده‌ام

لب فرو بستم رهی بی‌روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان از نوا افتاده‌ام

رهی معیری

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه‌ای ز آن می که بی‌خویشم کند

بر حسن شورانگیز تو عاشق‌تر از پیشم کند

زان می که در شب‌های غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می‌خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

رهی معیری

حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایه‌ی گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوه‌ی شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده‌ام

رهی معیری

شاهد افلاکی

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

رهی معیری

کابوس

همچو دودی کز آتشی خیزد

از تن خویشتن جدا گشتم

سر خوش و شادمان از این سودا

که ز بندی گران رها گشتم

نگهی سوی پیکر افکندم

سرد و آرام، روی بستر بود

از غم چند لحظه پیش هنوز

چهره‌اش خسته، دیده‌اش تر بود

نرم و آرام از شکاف دری

چنگ انداختم به پیکر شب

جان پر موج و نرم من لرزید

در سکوت خیال پرور شب

پر کشیدم و میان تاریکی

سرخوش و بی‌شکیب و بی‌آرام

گه در آمیختم به ناله‌ی جغد

گه به بانگ خروس بی‌هنگام

همره کاروانیان نسیم

از دل شهر شب گذر کردم

گوشه‌ی خوابگاه عاشق خود

جا گرفتم بر او نظر کردم

عاشق شوخ چشم خود سر من

روی بستر غنوده بود به ناز

فتنه‌ی چشم او نهان شده بود

زیر مژگان دل‌فریب دراز

بانگ بر او زدم که: سنگین دل

خفته‌یی؟ گور خوابگاه تو باد

دیده بر هم نهاده‌یی آرام؟

خاک در دیده‌ی سیاه تو باد

چون سپند از میان بستر جست

از سر او پرید خواب گران

دیدگان دریده از بیمش

در پی‌ام شد به هر طرف نگران

گفتمش از پی چه می‌گردی؟

این منم! انتقام خونینم

آمدم تا به سان سایه‌ی مرگ

دست در گردن تو بنشینم

پنجه‌های اثیریِ سردم

می‌دود در دو زلف چون شب تو

وین لب مرگ‌زای ناپیدا

می‌زند داغ مرگ، بر لب تو

بانگ زد: ‌ای خیال، ‌ای کابوس

رحم کن، پوزش مرا بپذیر

گفتمش: رحم برای تو‌ ای بی‌رحم؟

هیچ‌گه، هیچ‌گه، بمیر،‌ بمیر

دست او شمعدان مرمر را

کرد پرتاب سوی گفته‌ی من

تا مگر بگسلد ز هم بدرد

پیکر از نظر نهفته من

خنده کردم، چنان هراس انگیز

که ز رخ رنگ زندگیش پرید

ناله‌ی دلخراش جان‌کاهش

موج زد،‌ بر جگر خراش کشید

پیکرش خسته بر زمین افتاد

در میان خموشیِ شب تار

گوش کردم، نمی‌کشید نفس

دل او باز مانده بود از کار

نرم و آرام از شکاف دری

چنگ انداختم به پیکر شب

جان پر موج و نرم من لرزید

در سکوت خیال پرور شب

باز گشتم،‌ به سوی کلبه‌ی خویش

کلبه تاریک بود و ماه نبود

خواستم در شوم به پیکر باز

هر چه کردم تلاش، راه نبود

سیمین بهبهانی

فریاد شکسته

گفتم مگر به صبر فراموش من شوی

کی گفتم آفت خرد و هوش من شوی؟

فریاد را به سینه شکستم که خوش‌ترست

آگه به دردم از لب خاموش من شوی

سوزد تنم در آتش تب ای خیال او

ترسم بسوزمت چو هم‌آغوش من شوی

بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح

تا باخبر ز حال شب دوش من شوی

ای اشک، نقش عشق وی از جان من بشوی

شاید ز راه لطف، خطاپوش من شوی

می‌نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم

کز دست او اگر برسی، ‌نوش من شوی

گر سر نهد به شانه‌ی من آفتاب من

ای آفتاب، ‌جلوه‌گر از دوش من شوی

سیمین ز درد کرده فراموش خویش را

اما تو کی شود که فراموش من شوی؟

سیمین بهبهانی