اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

نای خروشان

چو نی به‌سینه خروشد دلی که من دارم

بناله گرم بود محفلی که من دارم

بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب

به‌روی آب بود منزلی که من دارم

دل من از نگه گرم او نپرهیزد

ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم

به‌خون نشسته‌ام از جان ستانی دل خویش

درون سینه بود قاتلی که من دارم

ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق؟

که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم

رهی چو شمع فروزان گرم به‌سوزانند

زبان شکوه ندارد دلی که من دارم

رهی معیری

چشمه‌ی نور

هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم

رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم

خاریم و طربناک‌تر از باده بهاریم

خاکیم و دلاویزتر از بوی عبیریم

از نعره مستانه ما چرخ پر آواست

جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم

از ساغر خونین شفق باده ننوشیم

و ز سفره رنگین فلک لقمه نگیریم

بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند

آیینه صبحیم و غباری نپذیریم

ما چشمه‌ی نوریم بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه

روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم

از شوق تو بی‌تاب‌تر از باد صباییم

بی روی تو خاموش‌تر از مرغ اسیریم

آن کیست که مدهوش غزل‌های رهی نیست؟

جز حاسد مسکین که بر او خرده نگیریم

رهی معیری

قویما گلدی

خان دوستی، آماندی، قویما، گلدی!

دیداری یاماندی، قویما گلدی!

     

وای، وای، دئیه سن بشر دگیل بو؟

بیر شکله اویان تهر دگیل بو،

آللاهی سئورسن، ار دگیل بو،

اردودی، قاباندی، قویما، گلدی!

دیداری یاماندی، قویما گلدی!

     

اول گون کی، آداخلادیز، اوتاندیم،

اوغلاندی، دئدیز ارین، ایناندیم!

اَر بویله اولورموش، ایندی قاندیم!

خان دوستی، آماندی، قویما، گلدی!

کرداری یاماندی، قویما گلدی!

      

قورخدوم، آی آمان، یاریلدی باغریم

بیر نازیک ایپه ساریلدی باغریم

گوپ- گوپ دویونوپ داریلدی باغریم،

جانیم اودا یاندی، قویما، گلدی!

کرداری یاماندی، قویما گلدی!

       

دودکش کیمی بیر پاپاغ باشیندا،

آغ توکلری بللی دیر قاشیندا،

گرچی قوجادیر، بابام یاشیندا،

اما سوراغاندی، قویما گلدی!

کرداری یاماندی، قویما گلدی!

     

ایگرنمیشم آغزی‌نین سویوندان،

قطران قوخوسی گلیر بویوندان،

لاپ دوغروسو، قورخموشام خویوندان

بیر افعدی ایلاندی، قویما، گلدی!

کرداری یاماندی، قویما گلدی!

شاعیر: میرزه علی اکبر صابیر

زنجیر

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده‌ام،

خوار در جولان‌گهِ باد خزان افتاده‌ام

اشک ابرم کاین‌چنین بر خاک ره غلتیده‌ام

واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده‌ام

قطره‌یی بر خامه‌ی تقدیر بودم، رو سیاه

بر سپیدی‌های اوراق زمان افتاده‌ام

جای پای رهروِ عشقم، مرا نشناخت کس

بر جبین خاک، بی نام و نشان افتاده‌ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم

غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده‌ام

کوه پا بر جا نِیم، سرگشته‌ام، آواره‌ام

پیش راه باد، چون ریگ روان افتاده‌ام

شاخه‌ی سر درهم‌ام، گر بر بلندی خفته‌ام

جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده‌ام

استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:

همچنان از این دهان در آن دهان افتاده‌ام

قطره‌یی بی‌رنگ بودم، نور عشق از من گذشت

بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده‌ام

آه، سیمین، نغمه‌های سینه سوز عشق را

این زمان آموختندم کز زبان افتاده‌ام!

سیمین بهبهانی

درخت تشنه

ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است

ز شهر عشقم و، دیوانگی شمار من است

منم ستاره‌ی شام و تویی سپیده‌ی صبح

همیشه سوی رهت چشم انتظار من است

چو برکه، از دل صافم فروغ عشق بجوی

اگر چه آیت غم چهر پرشیار من است

مرا به صحبت بیگانگان مده نسبت

که من عقابم و، مردار کی شکار من است؟

دریغ، سوختم از هجر و، باز مُرد حسود

درین خیال که دلدار در کنار من است

درخت تشنه‌ام و، رسته پیش برکه‌ی آب

چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است؟

به شعله‌یی که فروزد به رهگذار نسیم

نشانی از دل پرسوز بی‌قرار من است

چو آتشی که گذارد به جای خاکستر

ز عشق، این دل افسرده یادگار من است

سیمین بهبهانی

تاریکی شب

من به رغم دل بی‌مهر تو دلدار گرفتم

گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم

خنده‌یی کردم و دل بُردم و با لطفِ نگاهی

تا بمیری ز حسد وعده‌ی دیدار گرفتم!

دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟

گله‌یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم

بعد ازین ساخته‌ام با، نی و چنگ و می و ساقی

بی تو من دامنِ ‌این چار با ناچار گرفتم

لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم

انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!

من کجا یاد تو از خاطر سودا زده راندم؟

یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

تا رُخت شمع فروزنده‌ی بزم دگران شد

من چو تاریکی شب گوشه‌ی دیوار گرفتم

گله کردی که چرا یار تو یار دگران شد

دیدی،‌ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟

سیمین بهبهانی

شراب

بودم شراب ناب به مینای زرنگار

مستی ده و لطیف و فرح‌بخش و خوش‌گوار،

رنگم به رنگ لاله‌ی خودروی دشت‌ها

بویم چو بوی وحشی گل‌های کوهسار

او، از رهی دراز به نزدیک من رسید

آزرده جان و تشنه و تب‌دار و خسته بود

در دیده‌اش تلاطم اندوه، آشکار،

بر چهره‌اش غبار ملالت نشسته بود

چشمش به من افتاد و به ناگاه خنده زد؛

من همچو گل ز خنده‌ی خورشید وا شدم

پُر کرد جامی از می و شادان به لب نهاد

آه از دمی که با لب او آشنا شدم

نوشید او مرا و درنگی نکرد و، من

آمیختم به گرمیِ کام و گلوی او؛

مستی شدم، ز جان و تن او برآمدم،

چون آتش دمیده بر افروخت روی او،

زان خستگی که در تن او بود اثر نماند،

سرمست، خنده‌ها زد و گُلْ از گُلشنش شکفت،

مینای بی‌شراب مرا گوشه‌یی فکند؛

زان پس میان قهقهه فریاد کرد و گفت:

هر چند کام تشنه‌ی من ناچشیده بود

زین خوب‌تر شراب گوارای دیگری،

زان پیشتر که رنج خمارم فرا رسد

باید شراب دیگر و مینای دیگری

سیمین بهبهانی

سنگ گور

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زان‌که به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

‌ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟

گر آمده‌ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه‌ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ‌ای بت بی‌مهر! به سر داشت

من او نیم این دیده‌ی من گنگ و خموش است

در دیده‌ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگیِ شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی‌رنگ

دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده‌ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می‌خفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه

چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش

افسردگی و سردیِ کافور نهادم

او مرده و در سینه‌ی من،‌ این دل بی‌مهر

سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم

سیمین بهبهانی

اگر دردی نباشد

اگر دستی کسی سوی من آرد

گریزم از وی و دستش نگیرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخی

سیاه و دلکش و مستش نگیرم

به رویم گر لبی شیرین بخندد

به خود گویم که: این دام فریب است

خدایا حال من دانی که داند؟

نگون بختی که در شهری غریب است

گهی عقل آید و رندانه گوید

که: با آن سرکشی‌ها رام گشتی

گذشت زندگی درمان خامی‌ست

متین و پخته و آرام گشتی

ز خود پرسم به زاری گاه و بی‌گاه

که: از این پختگی حاصل چه دارم؟

به جز نفرت به جز سردی به جز یأس

ز یاران عاقبت در دل چه دارم؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی

که هر شب به امیدی دل ببندم؟

سحرگه با دو چشم گریه آلود

بر آن رؤیای بی‌حاصل بخندم؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی

که هر کس خنده زد گویم صفا داشت؟

مرا بهتر نبود آن زندگانی

که هر کس یار شد گویم وفا داشت؟

مرا آن سادگی‌ها، چون ز کف رفت؟

کجا شد آن دل خوش باور من؟

چه شد آن اشک‌ها کز جور یاران

فرو می‌ریخت، از چشم تر من؟

چه شد آن دل تپیدن‌های بی‌گاه

ز شوق خنده‌یی، حرفی، نگاهی...؟

چرا دیگر مرا آشفتگی نیست

ز تاب گردش چشم سیاهی؟

خداوندا شبی همراز من گفت

که: نیک و بد در این دنیا قیاسی‌ست

دلم خون شد ز بی‌دردی خدایا

چو می‌نالم،‌ مگو از ناسپاسی‌ست

اگر دردی در این دنیا نباشد

کسی را لذت شادی عیان نیست

چه حاصل دارم از این زندگانی

که گر غم نیست شادی هم در آن نیست

سیمین بهبهانی

سه تار شکسته

ای سایه‌ی او ز من چه خواهی؟

دست از من رنجدیده بردار

بر خاطر خسته‌ام ببخشای

بگذار مرا به خویش، بگذار

هر جا نگرم، به پیش چشمم

آن چشم چو شب سیاه آید

وانگه به نظر در آن سیاهی

آن چهره‌ی بی‌گناه آید

برقی جهد از دو دیده‌ی او

سوزد دل رنجدیده‌ام را

چشمک زند و زود، چو بیند

این اشک به رخ دویده‌ام را

گاهی، به شتاب پیشم آید

بر سینه‌ی من نهد سر خویش

بر آتش سینه‌ام زند آب

با اشک دو دیده‌ی تر خویش

گه بوسه رباید از لب من

آن سایه‌ی دلکش خیالی

بی‌خود شوم و به خود چو آیم

او رفته و جای اوست خالی

آن‌گه دود از پیش خیالم

تا دامن او به دست گیرد

اصرار کند که اعترافی

زان دیده‌ی نیمه مست گیرد

خواهد که در آن دو چشم،‌ بیند

اقرار به عشق و بی‌قراری

وان‌گه فکند به گردنش دست

از شادی و از امیدواری

این سایه که هر کجاست با من

جز جلوه‌ی او در آرزو نیست

با من شب و روز و گاه و بی‌گاه

او هست و هزار حیف، او نیست

دانی که چه نغز و دلپذیرست

آن‌گه که سه تار نغمه ریزد؟

یک روز دل من آن چنان بود

یعنی که هزار نغمه می‌زد

یک شب،‌ بر جمع نکته سنجان

جانم به نگاهی آشنا شد

غم آمد و در دلم درآویخت

شادی ز روان من جدا شد

یکباره چه شد؟ دلم فرو ریخت

از دیدن آن دو نرگس مست

گفتی که سه تار نغمه پرداز

بر خاک ره اوفتاد و بشکست

سیمین بهبهانی

سودای محال

شب گذشت و سحر فراز آمد

دیده‌ی من هنوز بیدار است

در دلم چنگ می‌زند، اندوه

جانم از فرط رنج، بیمار است

شب گذشت و کسی نمی‌داند

که گذشتش چه کرد با دل من

آن سر انگشت‌ها که عقل گشود

نگشود، ای دریغ،‌ مشکل من

چیست این آرزوی سر در گم

که به پای خیال می‌بندم؟

ز چه پیرایه‌های گوناگون

به عروس محال می‌بندم؟

همچو خاکسترم به باد دهد

آخر این آتشی که جان سوزد

دامن اما نمی‌کشم کاتش

سوزدم، لیک مهربان سوزد

سیمین بهبهانی

نگاه تو

این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست

باز در عین حال چون مهتاب

دل‌فریب و عمیق و مرموزست

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیز از چه روی دلدوزست؟

با چنان دلکشی که می‌دانم

از نگاهت چرا گریزانم؟

چشم‌های سیاه چون شب تو

بی‌خبر از همه جهانم کرد

حال گمگشتگان به شب دانی؟

چشم‌های تو آن چنانم کرد

محو و سرگشته‌ی نگاه تو‌ام

این نگاهی که ناتوانم کرد

ناچشیده شراب مست شدم

بی‌خبر از هر آنچه هست شدم

چون زبان عاجز ایدت ز کلام

نگه از دیده‌ی سیاه کنی

رازهای نهان مستی و عشق

آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می‌ترسم

وقت گفتار اشتباه کنی

کی زبان تو این توان دارد؟

چشم مست تو صد زبان دارد

سیمین بهبهانی

آشنایی با هاتف اصفهانی

سید احمد حسینی‌ متخلص‌ به «هاتف‌اصفهانی» از شعرای‌ نامی‌ قرن دوازدهم ایران در عهد افشاریه‌ و زندیه‌ است‌. وی‌ اصالتاً از خانواده‌ای‌ آذربایجانی(اردوباد آذربایجان) بود ولی‌ در نیمه‌ی اول قرن دوازدهم هجری در اصفهان‌ به دنیا آمد. سید احمد در کودکی‌ به‌ تحصیل‌ علوم‌ قدیمه‌ و از جمله‌ ادبیات‌ فارسی‌ و عربی‌، طب‌، منطق‌ و حکمت‌ پرداخت‌ و گذشته‌ از علم‌ طب‌ که‌ در آن‌ تسلط داشت‌، به‌ یکی‌ از سرآمدان‌ زبان‌ عربی‌ مبدل‌ گشت‌ و اشعاری‌ به‌ زبان‌ عربی‌ سرود. هاتف‌ در جوانی‌ به‌ سرودن‌ شعر پرداخت‌ و در طول‌ زندگی‌ آرام‌ خود از مدح‌ شاهان‌ و روی‌ آوردن‌ به‌ دربار سلاطین‌ خودداری‌ کرد و بیشتر به‌ مطالعه‌ و حکمت‌ و عرفان مشغول‌ بود. وی‌ در سال‌ ۱۱۹۸ درگذشت.

هاتف‌ اصفهانی‌ شاعری‌ توانا و مسلط به‌ زبان‌ و ادب فارسی‌ بود. وی‌ از سبک‌ شعرای‌ متقدم‌ ایران‌ به‌ ویژه‌ حافظ و سعدی‌ پیروی‌ می‌ کرد و طبع‌ خود را در سرایش‌ تمامی‌ قالب‌های‌ شعری‌ اعم‌ از غزل‌، قصیده‌ و رباعی‌، ترجیع‌‌بند و ترکیب‌‌بند آزمود. شهرت‌ عمده‌ هاتف‌ به‌ سبب‌ شاهکار بزرگ‌ ادبی‌ او ترجیع‌‌بند عرفانی است‌ که‌ در آن‌ هم‌ از حیث حسن‌ ترکیب‌ الفاظ و هم‌ از حیث‌ توصیف‌ معانی‌ داد سخن‌ داده‌ است‌. وی‌ مرثیه‌های‌ زیبایی‌ نیز با استفاده‌ از ماده‌ تاریخ(حروف‌ ابجد) در مرگ‌ بزرگان‌ و دوستان‌ خود سرود که‌ این‌ اشعار از ارزش‌ بالایی‌ برخوردارند.

مهم‌ترین‌ اثر باقی‌ مانده‌ از هاتف‌ اصفهانی‌ دیوان‌ اشعار او و چند صد بیت‌ شعر به زبان‌ عربی‌ است.

بخشی از بند اول ترجیع‌بند معروف هاتف:

ای فـدای تـو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هـم این و هـم آن

دل فـدای تو چــون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانـان

دل رهـانـدن ز دست تو مشکـل

جـان فشانـدن به پـای تو آسان ...

ساقی آتش پرست و آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخــن می‌شنیـدم از اعضا

همـه حتـی الوریـد و الشـریان

که یکی هست و هیـچ نیست جـز او

وحـده لا اله الاّ هو

هاتف در قم درگذشت و به خاک سپرده شد. بعضى از تذکره‏ها فوتش را در کاشان و مدفنش را در قم مى‏دانند.

شراب اولا

شراب اولا، من اولام، بیرده نازلی دلبر اولا

بیر ئوزگه عالمی واردر، اگر میسر اولا

صفای مجلس می مین، بهشتدن آرتقدر

بیر الده گل توتا جانان، بیر الده ساغر اولا

اولاندا مست، آچا زلفین نگار، نشئه سی وار

عمومه ذوق ویره بزم می معطر اولا

بساط باده ده حال اهلینین فداسی، اولوم

شرابی قال ایله ایچمه، اگر پیمبر اولا

اسیر زلفنم، ای شوخ، گل آجیقلانما

اسیره حرمت ایدرلر، اگرچی کافر اولا

نه لیلی سن کیمی اولمش، نه من کیمی مجنون

نه کاره در گلوپ اونلار بیزه برابر اولا

گوره‌نده، واحد، اوزون یاریمین اسیر کونلوم

نه نوع ساکت اولار؛ اود اولا، سمندر اولا

علی آقا واحد

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

در "لا احب الافلین"، پاکی ز صورت‌ها یقین

در دیده‌های غیب بین، هر دم ز تو تمثال‌ها

افلاک از تو سرنگون، خاک از تو چون دریای خون

ماهت نخوانم،‌ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها

کوه از غمت بشکافته، وآن غم به دل درتافته

یک قطره خونی یافته، از فضلت این افضال‌ها

ای سروران را تو سند، بشمار ما را زان عدد

دانی سران را هم بود، اندر تبع دنبال‌ها

سازی ز خاکی سیدی، بر وی فرشته حاسدی

با نقد تو جان کاسدی، پامال گشته مال‌ها

آن کو تو باشی بال او،‌ای رفعت و اجلال او

آن کو چنین شد حال او، بر روی دارد خال‌ها

گیرم که خارم، خار بَد، خار از پی گـُل میزهد

صرافِ زر هم می‌نهد، جو بر سر مثقال‌ها

فکری بُدست افعال‌ها، خاکی بُدست این مال‌ها

قالی بُدست این حال‌ها، حالی بُدست این قال‌ها

آغاز عالم غلغله، پایان عالم زلزله

عشقی و شکری با گله، آرام با زلزال‌ها

توقیع شمس آمد شفق، طغرای دولت عشق حق

فال وصال آرد سبق، کان عشق زد این فال‌ها

از رحمة للعالمین، اقبال درویشان ببین

چون مه منور خرقه‌ها، چون گل معطر شال‌ها

عشق امر کل، ما رقعه‌ای، او قلزم و ما جرعه‌ای

او صد دلیل آورده و، ما کرده استدلال‌ها

از عشق گردون مؤتلف، بی‌عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف، بی‌عشق الف چون دال‌ها

آب حیات آمد سخن، کاید ز علم من لدُن

جان را از او خالی مکن، تا بردهد اعمال‌ها

بر اهل معنی شد سخن، اجمال‌ها، تفصیل‌ها

بر اهل صورت شد سخن، تفصیل‌ها، اجمال‌ها

گر شعرها گفتند پُر، پُر به بود دریا ز دُر

کز ذوق شعر آخر شتر، خوش می‌کشد ترحال‌ها

مولوی