اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان‌های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه‌های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن  بام‌های بادبادک‌های بازیگوش

آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلک‌های من

آوازهایم، چون حبابی از هوا لبریز، می‌جوشید

چشمم  به روی هرچه می‌لغزید

آن‌را چو شیر تازه می‌نوشد

گویی میان مردمک‌هایم

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت‌های ناشناس جستجو می‌رفت

شب‌ها به جنگل‌های تاریکی فرو می‌رفت

        

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون، خیره می‌گشتم

پاکیزه برف من، چو کرکی نرم،

آرام می‌بارید

بر نردبام کهنه‌ی چوبی

بر رشته‌ی سست طناب رخت

بر گیسوان کاج‌های پیر

و فکر می‌کردم به فردا، آه

فردا-

حجم سفید لیز.

          

با خش و خش چادر مادر بزرگ آغاز می‌شد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

- که ناگهان خود را رها می‌کرد در احساس سرد نور-

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جام‌های رنگی شیشه.

فردا ...

         

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی‌پروا

دور از نگاه مادرم خط‌های باطل را

از مشق‌های کهنه‌ی خود پاک می‌کردم

چون برف می‌خوابید

در باغچه می‌گشتم افسرده 

در پای گلدان‌های خشک یاس

گنجشک‌های مرده‌ام را خاک می‌کردم

        

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبه‌ی سر بسته گنجی را نهان می‌کرد

هر گوشه‌ی صندوق‌خانه، در سکوت ظهر،

گویی جهانی بود

هرکس ز تاریکی نمی‌ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

ان انتظار آفتاب و گل

آن رعشه‌های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس‌های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می‌کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه‌های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدم‌ها پهن می‌شد، کش می‌آمد، باتمام

لحظه‌های راه می‌آمیخت

و چرخ می‌زد، در ته چشم عروسک‌ها

بازار مادر بود که می‌رفت با سرعت به سوی حجم‌های رنگی سیال

و باز می‌آمد

با بسته‌های هدیه با زنبیل‌های پر

بازار باران بود که می‌ریخت، که می‌ریخت، که می‌ریخت

       

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای  جسم

آن روزهای آشنایی‌های محتاطانه، با زیبایی رگ‌های آبی رنگ

دستی که  با یک گل

از پشت دیواری صدا می‌زد

یک دست دیگر را

و لکه‌های کوچک جوهر، بر این دست مشوش، مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می‌کرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشق‌مان را در غبار کوچه می‌خواندیم

ما با زبان ساده‌ی گل‌های قاصد آشنا بودیم

ما قلب‌هامان را به باغ مهربانی‌های معصومانه می‌بردیم

و به درختان قرض می‌دادیم

و توپ، با پیغام‌های بوسه در دستان ما می‌گشت

و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می‌کرد

و جذب‌مان می‌کرد، در انبوه سوزان نفس‌ها و تپش‌ها و تبسم‌های دزدانه

        

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می‌پوسند

از تابش خورشید، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابان‌های بی‌برگشت

و دختری که گونه‌هایش را

با برگ‌های شمعدانی رنگ می‌زد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

فروغ فرخزاد

بهاریه

بگریست ابر تیره به دشت اندر

وز کوه خاست خنده‌ی کبک نر

خورشید زرد، چون کله دارا

ابر سیه چو رایت اسکندر

بر فرق یاسمین، کله خاقان

بر دوش نارون، سَلَبِ قیصر

قمری به کام کرده یکی بربط

بلبل به‌نای برده یکی مِزهَر

نسرین به سر به‌بسته ز نو دستار

لاله به کف نهاده ز نو ساغر

نوروز فر خجسته فراز آمد

در موکبش بهار خوش دلبر

آن یک طراز مجلس و کاخ بزم

این یک طراز گلشن و دشت و در

آن بزم را طرازد چون کشمیر

این باغ را بسازد چون کشمر

هر بامداد، باد برآید نرم

وز روی گل به لطف کشد معجر

خوی کرده گل ز شرم همی خندد

چون خوبرو عروس بر شوهر

بر خار بن بخندد و سیصد گل

چون آفتاب سر زند از خاور

مانند کودکان که فرو خندند

آنگه کشان پذیره شود مادر

قارون هر آنچه کرد نهان در خاک

اکنون همی ز خاک برآرد سر

زمرد همی برآید از هامون

لؤلؤ همی بغلتد در فرغر

پاسی ز شب چو درگذرد گردد

باغ از شکوفه چون فلک از اختر

غران همی برآید ابر از کوه

چون کوس برکشیده یکی لشگر

برف از ستیغ کوه فرو غلتد

هر صبح که آفتاب کشد خنجر

هر گه درختی از که بدرخشد

وز بیم خویش ناله کند تندر

گویی به روز رزم همی نالد

از بیم تیغ شاه، دل کافر

حیدر امیر بدر و شه صفین

دست خدا و بازوی پیغمبر

ملک الشعرای بهار

در مدح امیرمومنان

ای نگار روحانی، خیز و پرده بالا زن

در سرادق لاهوت کوس لا و الا زن

در ترانه‌ی معنی دم ز سر مولا زن

وان گه از غدیر خم باده‌ی تولا زن

    

تا ز خود شوی بیرون، زین شراب روحانی

     

در خم غدیر امروز باده‌ای به جوش آمد

کز صفای او روشن جان باده‌نوش آمد

وان مبشر رحمت باز در خروش آمد

کن صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

     

با هیولی توحید در لباس انسانی

        

حیدر احد منظر، احمد علی سیما

آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا

در جمال او ظاهر سر علم الاسما

بزم قرب را محرم، راز غیب را دانا

         

ملک قدس را سلطان، قصر صدق را بانی

      

خاتم وفا را لعل، لعل راستی را کان

قلزم صفا را فُلک، فُلک صدق را سکان

اوست قطبی از اقطاب، اوست رکنی از ارکان

ممکنی است بی‌ایجاب، واجبی است بی‌امکان

      

ثانی ایست بی‌اول، اولی است بی‌ثانی

      

در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را

کز پی کمال دین شو پذیره حیدر را

پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را

برد بر سر منبر حیدر فلک‌فر را

       

شد جهان دل روشن زان دو شمس نورانی

       

گفت: بشنوید ای قوم! قول حق تعالی را

هم به جان بیاویزید گوهر تولا را

پوزش آورید از جان، این ستوده مولی را

این وصی برحق را، این ولی والا را

      

با رضای او کوشید در رضای یزدانی

      

اوست کز خم لاهوت نشئه‌ی صفا دارد

در خریطه‌ی تجرید گوهر وفا دارد

در جبین و جان پاک نور کبریا دارد

در تجلی ادراک جلوه‌ی خدا دارد

      

در رخش بود روشن رازهای رحمانی

     

کی رسد به مدح او وهم مرد دانشمند

کی توان به وصف او دم زدن ز چون و چند

به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزند

حجت صمد مظهر، آیت احد پیوند

       

شبل حیدر کرار، خسرو خراسانی

       

پور موسی جعفر، آیت‌اله، اعظم

آن‌که هست از انفاسش زنده عیسی مریم

در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم

آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم

      

می‌کند به درگاهش صبح و شام دربانی

       

عقل و وهم کی سنجد اوج کبریایش را

جان و دل چسان گویند مدحت و ثنایش را

گز رضای حق‌جویی رو بجو رضایش را

هر که در دل افرازد رایت ولایش را

     

همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی

ملک الشعرای بهار

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

حافظ

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

مولوی

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی

از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازی ابد

برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو

مولوی

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

درد بی‌حد بنگر بهر خدا هیچ مگو

دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر

هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو

دی خیال تو بیامد به در خانه دل

در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو

دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو

گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو

تو چو سرنای منی بی‌لب من ناله مکن

تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو

گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی

گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو

گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری

آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو

همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی

همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو

همه آتش گل گویا شد و با ما می‌گفت

جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

مولوی

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولوی

2 سال گذشت

 

دو سال از انتشار وبلاگ گذشت 

 

با سلام و تشکر از کلیه‌ی دوستان عزیز، از همراهی و نظرات شما در این مدت تشکر می نمایم.

گوزلرینین قاره سینه!

سوگیلیم زولفون توکوبدور گینه اول شانه سینه 

قوربانام زولفونه هم زولفو گزه‌ن شانه سینه 

گئجه گوندوز گزرم دلبریمین کویینی من 

...چونکی یوخ منده لیاقت گئدم اول خانه سینه 

دالیسیجان دوشرم فیکر و خیال ایلیه‌رم 

دوشجکدیر پس هاچان سایه‌م اونون سایه سینه 

حوری جنت ده گرک دیر گورورم حوری‌نی من 

تا کی گوزلر ساتاشیر گوزلرینین قاره سینه 

دوزدی غمزه اوخونون یاره‌سی کار ائتدی منه 

لاکین آرزوم بو دی کی مرهم اولوم یاره سینه 

من گونش اولسام اگر سنده گرک مهپاره 

چونکی یئتمز اول گونش سئودیگی مهپاره سینه 

شاعیر: الهامی علمداری

آشنایی با حیران خانم دنبلی‏

حیران خانم دختر کریمخان کنگرلوی دنبلی آخرین حاکم نخجوان از خاندان کنگرلوی دنبلی، شاعره نامدار قرن سیزدهم هجرى قمرى از زنان نامدارِ طایفه دنبلی است. از تاریخ حیات و شرح حال وى اطلاع دقیقى در دست نیست و آنچه نویسندگان و محققین در خصوص زندگانى وى به نگارش در آورده‌اند متناقض می‌باشد. حیران ظاهراً تخلص او بوده و وى نام دیگرى داشته است.

محمّد على خان تربیت تولد وى را شهر تبریز درج کرده، و برخى از محققین او را متولد نخجوان دانسته‏اند و رشد و نماى وى را در شهر ارومیه روستاى«خانقاه سرخ» که به زبان ترکى«قزل خنیه» مشهور است در سه فرسخى ارومیه و پایین‏تر از کارخانه قند درج کرده‏اند.

نویسندگان کتاب «بزرگان و سخن سرایان آذربایجان غربى» این شاعره نامى را جزء شعراى ارومیّه و مؤلف کتاب «دانشمندان آذربایجان» و دکتر جواد هیئت در کتاب«آذربایجان ادبیات تاریخینه بیر باخیش» او را اهل تبریز معرّفى می‌نمایند در حالى که خود اعتراف دارد که از طایفه دنبلى است.

شهر خوى و خاندان دنبلی با هم رابطه ناگسستنی دارند و اقامت چند ساله حیران خانم در ارومیّه و تبریز را نمی‌توان دلیل بر این گرفت که او اهل آن دو شهر است، چنان که عبدالرّزاق دنبلى متخلص به مفتون، بهاءالدّین دنبلى و عدّه‌اى از بزرگان این خاندان را فقط به خاطر این که از خاندان دنبلى هستند جزء بزرگان خوی یاد کرده‌اند با این که می‌دانند محل زندگی آن دانشمندان خوی نیست، فقط چون دنبلى هستند و دنبلی‌ها با خوى پیوند جدا نشدنی دارند جزء بزرگان خوی محسوب نموده‌اند.

به هر صورت حیران خانم چون دنبلى است به خوى اختصاص دارد اگر چه زادگاه و محلّ نشو و نمایش در خوى نباشد.

مؤلفین بزرگان و سخن سرایان آذربایجان غربى می‏نویسند: خواننده عزیز توجّه دارد که طایفه دنبلى از قدیم الایّام در صفحات خوى و سلماس سکونت داشته‌اند و تاریخ عمومى و اجتماعى آذربایجان غربى از حادثاتى حکایت دارد که به دست بزرگان این طایفه به وقوع پیوسته است. با توجّه به این واقعیّت مسئله انتساب حیران به این خاندان از دو حال خارج نیست، یا باید تصوّر کرد که اجداد وى در زمان‏هاى قدیم از خوى به نخجوان نقل مکان کرده‏اند و یا لزوماً باید معتقد بود که تعدادى از این دنابله نیز در نخجوان اقامت داشته‏اند.

در تذکره زنان سخنور(ص181) حیران خانم خواهر کریمخان معرفی شده ولی با توجه به اشعار خود او، مشخص می‌گردد که وی دختر کریمخان بوده است. حیران خانم در یکى از اشعارش در مورد حسب و نسب خویش می‌گوید:

پرسى اگر ز نسبتِ «حیرانِ» دلفگار

از خادمانِ شیر خدا، شاه دین، على است

باشد ورا حسب، ز عزیزان نخجوان

او را ولى، نسب ز کریم خان دُنبُلى است

در جایى دیگر به تیره و طایفه خود اشاره کرده و چنین می‌سراید:

چو ابر گریه کند دنبلى و کنگرلو

الهى همچو من افشار و قجر سوزد پدر

خاندان کنگرلوی دنبلی از سال 1747 میلادی تا سال 1834 میلادی به مدت 87 سال در نخجوان و سایر مناطق تابع آن حکومت داشته‌اند از سال 1747 تا سال 1787 حیدر قلی‌خان سپس پسرش کلبعلی‌خان تا سال 1823 حکومت داشتند بعد از آن احسان‌خان تا سال 1828 و کریم‏خان به عنوان آخرین نفر از آن خاندان تا سال1834 میلادی که نخجوان توسط روس‌ها متصرف گردید در آن سرزمین حکومت داشت سپس به اردوی نایب السلطنه پیوسته و از سران سپاه عباس میرزا بود. در جنگ قرابابای نخجوان از طرف نایب السلطنه فرمانده سپاه بود که به شکست و فرار سپاه روس منجر گردید. اجدادش در روزگاران سابق از دنبلی‌‏هاى حوالى سکمن آباد، چورس و خوى جدا شده و در حوالى ارس استقرار یافته بودند. در منابع تاریخی قید گردیده که امیر احمدخان شهید بعد از دیدار با نادرشاه و اطمینان از حمایت وی، عده‌ای از خانواده‌های دنبلی را در اطراف رود ارس مسکن داد.

حیران خانم در نخستین دوره جنگ‏هاى ایران و روس در سال 1182 خورشیدی و انعقاد پیمان ننگین «ترکمنچاى» و الحاق قسمتى از سرزمین عزیز ایران به خاک روسیّه، به همراه پدر و اعضاى خانواده به ایران آمدند و مدتى در تبریز اقامت نمودند. سپس راهى ارومیّه شده و در روستاى «قِزِلْ خَنْیَه»، در 18 کیلومترى ارومیّه که از طرف عباس میرزا به عنوان تیول به کریم‏خان واگذار شده بود اقامت گزیدند. هم اکنون بازماندگان کریم خان در این روستا ساکن بوده و به نام خانوادگى «کریملو» اشتهار دارند و حیران خانم از اسلاف همین خاندان است .

در فراق یار:

با عزیمت حیران از نخجوان به ایران نامزدش که لحظه‏اى تحمل دورى او را نداشت به علت نامعلومى به ایران نیامد و در آنجا ماندگار شد. حیران آن دختر آشفته و پریشان، پس از استقرار در ایران، اشعار سوزناکى در فراق نامزدش سروده که این هجران در بیشتر اشعارش نمایان است.

حال ما را که کند عرض به جانانه ما

شود آگاه ز حال دل دیوانه ما

جرعه نوشیم ز خمخانه وصل رخ او

سر بر افلاک کشد ناله مستانه ما

لال شد از ستمش بلبل طبع حیران

سوخت در آتش شوقش پر پروانه ما

دورى راه و عدم امکان ارسال نامه و پیک‏هاى منظم باعث گردیده بود که رفته رفته از طرف دشمنان حیران خانم چنان شایع گردد که نامزدش دیگر علاقه‏اى به او ندارد. او در شعرهایش گاهى خطاب به نامزدش تمناى ارسال نامه می‌‏کند تا خاطر غمدیده خود را با آن شاد کند:

گاه با مکتوب ما را یاد ساز

خاطر غمدیدگان را شاد ساز

لااقل اى مه سپهر وفا

گاه با نامه یاد ساز مرا

نیست لایق ایا مه تابان

خلق گویند بى‌وفاست فلان

درباره ازدواج حیران و چگونگى آن اطلاع صحیحى در دست نیست و گویا او به یاد محبوب نخجوان، دل خوش داشته و از ازدواج سر باز زده است و شاید هم در همان روستاى قزل خنیه- به احتمال ضعیف- تن به ازدواج یکى از اقوام خود داده است. در هر حال اگر بتوانیم شعر زیر را خطاب به همسرش عنوان کنیم باید نتیجه بگیریم که از وصلت خود خرسند نبوده و در آرزوى آزادى است.

تا به کى می‌کشی تو در بندم‏ نیستى راستى خداوندم

من ندانم چه کرده‏ام به قضا که به دامت چنین برافکندم

به جفایى چنین به حال خودم‏ گاه می‌گریم و گهى خندم

گر برانى که تا خلاص شوم‏ به خدا نیز از تو خرسندم

از اشعار وى استنباط می‌شود که از عمرى طولانى برخوردار بوده و زمان سه پادشاه قاجار را درک کرده است. بنا به نوشته تربیت، موقع وفات هشتاد سال داشته است. وفات وى بین سال‏هاى 1222 تا 1232 خورشیدی در تبریز اتفاق افتاده است.

روزگارم نمود چون نومید

غیر ذکر حبیب نیست کلید

عمرم از دست شد چو تیر از شَست

برف پیرى مرا به سر بنشست

حیران خانم تا پایان عمر در انتظار نامزدش بود و این از نوع بیان غالب اشعارش پیداست. چنان چه او در تمام خطاب‏هاى خود به نامزدش، حتّى در پیرى و در بستر مرگ او را جوان خطاب می‌نماید.

پیرم اگر که بخت ما یار شود

این گردش افلاک مددکار شود

غم نیست ز پیرى‏ام جوان می‌گردم

دلدار به ما اگر که غمخوار شود

غم نیست اگر که غم نموده پیرم

در دست فراق دوست دستگیرم

آن یوسف دهر گر مرا بنوازد

خود گشته جوان عمر از سر می‌گیرم

آخرین شعر او که در بستر مرگ با عنوان «الوداع» سروده:

الوداع اى ماه تابان الوداع

الوداع اى شاه خوبان الوداع

می‌کنم آه و فغان با سوز دل

چون رسیده وقت هجران الوداع

از درت اى مونس قلب حزین

می‌روم با چشم گریان الوداع

از فراقت اى طبیب مهربان

درد ما را نیست درمان الوداع

چون که هجران شد نصیب جان ما

اى عزیزان و محبّان الوداع‏

با دل پر حسرت و با جان زار

دور می‏گردم ز جانان الوداع

چون وداع واپسین است اى جوان

رحم کن بر حال حیران الوداع

استقبال حیران از اشعار شاعران بزرگ:

حیران خانم ذهنى خلاق و ذوقى سرشار داشته و غالباً در سرودن شعر در انواع گوناگون قصیده، غزل، رباعى، مخمس، ترجیع بند توانا بوده است. به اعتقاد پژوهشگران حیران خانم تسلط عجیبى بر صناعات شعرى داشته و به استقبال شعراى مشهور ایران رفته و اشعار آنها را جواب گفته است. حیران خانم در استقبال از این شعر مشهور رودکى:

بوى جوى مولیان آید همى

یاد یار مهربان آید همى

با دو غزل به او جواب گفته که در زیر می‌آوریم:

از دو زلفت بوى جان آید همى

عنبر از زلفت عیان آید همى‏

عنبر است آن عطر یا گل یا گلاب

از دو زلفت روان آید همى

چون نقاب از روى ماهت وا کنى

مرحبا از انس و جان آید همى

احسن اللّه خیزد از اهل جهان

بارک اللّه ز آسمان آید همى

از دل زارم ز هجران رُخَت

صد هزار آه و فغان آید همى

آه من از سینه پر سوز من

گویى از آتش دخان آید همى

گر ببیند روى تو حیران زار

بر تن خسته روان آید همى

***

این مه است از آسمان آید همی

یا گل است از گلستان آید همی

بر سر بیمار عشقش ناگهان

آن طبیب مهربان آید همی

حلقه‌های زلف را بگشا ز هم

مرغ دل بر آشیان آید همی

از درم چون آن پری داخل شود

بر تن خسته روان آید همی

دوری او را چو دل یاد آورد

همچو بلبل بر فغان آید همی

بر سر و بر دل به تن حیران را

عقل و هوش و نقد جان آید همی

عشق آشناسی(شب عاشورا)

بحر بلانون بو گجه داشمیش بلاسی

کفاریدن مهلت آلوب زهرا بلاسی

صحرای عشقه خیره دور اهل سماوات

معبودیله عشاق حق ایلور مناجات

دشت بلادن عرشه چخمیش صوت آیات

گرم ایلیوب عشق اهلینی قرآن صداسی

چون فاش ایدوب سرّی ولی ذات خلّاق

شاد و خراماندور عموم هنگ عشاق

هر تک تکی اولموش اورکدن مرگه مشتاق

وصله بلی مایل اولور عشق آشناسی

اولموش پریشان و غمین حال اهل معنا

جنتده زهرا باش آچیب گریاندی طاها

سویلور ملک‌لر بیر بیره گر صبح آچیلسا

أوز قانینه غلطان اولور دین رهنماسی

راه حقیقت سالکی شمس امامت

یعنی حسین اول صاحب مجد و جلالت

بیر خیمه ده ایلور خانم زینبله صحبت

دورِ خیامی گوزلیور صاحب لواسی

پروانه مثلی زینب زار و مکدر

دور حسینه ذوق و شوقیله ورار پر

بو عشقیله بیلمم نه نوعی طاقت ایلر

گورسه باتوب قانه حسینِ مه لقاسی

سو یولّارینی باغلیوب‌دور اهل کینه

چخمش أنا العطشان سسی عرش برینه

سقایه جام الده دیور نازلی سکینه

ایله فراهم سو عمو الله رضاسی

زهرا گلستاننده گل‌لر سارالمیش

اوچ گوندی آلِ مصطفی لب تشنه قالمیش

شش ماهه ئوز طفلین رباب آغوشه آلمیش

چوخ یاندرور اول غمکشی اصغر نواسی

استاد کلامی زنجانی

حضرت علی اصغر(ع)

تقدیم دوست کردم، هفتاد ماهپاره

تنها به روی دستم، مانده است، یک ستاره

با دست‌های بسته، خوانَد قنوت ایثار

با چشم نیم بازش، بر من کند نظاره

شیران کارزارم، رفتند از کنارم

باشد همه سپاهم این طفل شیرخواره

نه اشک تا بگرید، نه شیر تا بنوشد

نه نور یک نگاهش، نه تاب یک اشاره

امروز در نهادم، شد تازه داغ محسن

کآورده‌ام به همراه، یک محسن دوباره

دوش از عطش نخفته، با دوست راز گفته

احیا گرفته تا صبح در بین گاهواره

ای حرمله ندیدی، وقتی که زه کشیدی

جوشید خون قلبم، از این گلوی پاره

تنها نه چند روزی تا صبح روز محشر

بر این شهید گریند، ارض و سما هماره

«میثم» ز خون اصغر تکمیل شد شهادت

باید بر او گرفتن هر روز یادواره

غلامرضا سازگار

خئیمه‌لر تالاندێ گره‌ک نئیلییه زینب

خئیمه‌لر تالاندێ گره‌ک نئیلییه زینب

قوشۇن خئیمییه دولدۇ گره‌ک نئیلییه زینب

قاچیر تلّیده دردین حسینه دییه زینب

    

گلیر آتلی پیاده خیام اوستونه بیر باش

آتین شئیهه‌سینده‌ن دۆشۆب لرزه‌یه داغ داش

غَرض تلّه یئتیشدی آیاق یالێن آچێق باش

حسین‌ین گره‌ک اوْردا دۇرۇب سسلییه زینب

   

یۆزۆن مقتله دۇتدۇ اوْ بانوی-ی-گرامی

هارایێنا چاغێردێ نئچه دفعه امامی

حسین هاردا قالێبسان داغێتدێلا خیامی

قَیید خئیمییه قوْیما گله لئشگه‌ر-ی-شامی

کیمی وار گئدیب اوْندان کؤمک ایستییه زینب

   

باجێ صوتینی قارداش چتین حالیده آلدێ

چێخێب یاره‌سی یاددان سراسیمه اۇجالدێ

ایکی اللری اۆسته خدایا نئجه قالدێ

یۆزۆ اۆسته سۆرۆندۆ اؤزۆن مقتله سالدێ

حسین‌ین اوْ زامانێن گؤرۆب اؤلمه‌یه زینب

  

یۆزۆن لئشگه‌ره دۇتدۇ الین قالخێزێب اوْل شاه

بۇیۇردۇ بۇ سؤزۆمده‌ن منیم سیز اوْلۇن آگاه

عرب رسمینه رفتار ائدین لئشگه‌ر-ی-گمراه

منی اؤلدۆرۆن اوّل، قالێر خئیمه‌-وْ-خرگاه

مگر درد ایله دردی دوام ائیلییه زینب

    

دۇرۇب تلّیده زینب باخێر گؤزلری یاشدێ

گؤرۆب بیرده‌ن اوْ خاتۇن هیاهو اۇجالاشدێ

حصار اوْلدۇ چۇخۇر یئر یاغان نئیزه دی داشدێ

اوْ تلّی نئجه اندی، نئجه مقتله قاشدێ

گلیب بی‌کس حسینه کؤمک ائیلییه زینب

   

دئدی لئشگه‌ره یوْخدۇر مگر سیزده مسلمان

نییه یاره وۇرۇرسۇز، گؤرۆرسۆز کی وئریر جان

هوا ایستی قۇم اۆستۆ همی آج همی عطشان

کؤمک یوْخ یارا سایسێز ائدیب غش آپارێب قان

قوْیۇن باری آپارسێن بۇنۇ خئیمییه زینب

   

حسین خئمییه گئتسین عجب قوْیدۇلار ایداد

گؤرۆب زینب-ی-عُلیا قوْلۇن چێمرادێ جللاد

یۆزۆن قاتله دۇتدۇ دئدی ای ائوی بر باد

اَوَل گل منی اؤلدۆر اوْلۇم غۆصصه‌ده‌ن آزاد

حسینی قێلێج آلتدا باخێب گؤرمییه زینب

    

بۇ یاره ایله ساغالماز اۇچۇب روحی هاچاندێر

نفَس تنگه دۆشۆبدۆ قالان بیر قۇرۇ جاندێر

یێخێبسان یۆزۆ اۆسته دالی اۆسته دوْلاندێر

بیر آز صبر ائله ظالم الون ساخلا اماندێر

دوْلاندێرسێن اقلاً یۆزۆن قبلییه زینب

    

ائدیب هلهَله اعراب، قیام ائتدی قیامت

چێخێب خئیمه‌سرادن بیر عدّه خانێم عورت

یانێندا بالا قێزلار اَنیب تلّی اوْ ساعت

گؤرۆبله‌ر قوْشۇن ائیله‌ر حسین قتلینه سرعت

ائدیب قاتیله حمله دفاع ائیلییه زینب

شاعر: استاد منزوی

قبر پاکین یاحسین مدّتدی کی ایسته‌ر کونول

 

قبر پاکین یاحسین مدّتدی کی ایسته‌ر کونول

زاره گلمیش بیر مقام آه و زار ایسته‌ر کونول

   

معصیت کــارم منـه تـوفیقیـن هــر گـه یـار اولور

نقطه‌ی مجرم گئده‌ر، دل محرم اسرار اولور

قبر اکبر عاشئق منصوره پای دار اولور

پایدار اولماقلیقا بیر پای دار ایسته‌ر کونول

  

کنج غمده بیر نفر یوخ منله هم آواز اولا

آز قالیبدیر مرغ روحیم جیسمده‌ن پرواز اولا

ایسته بو جانیم سر کویینده پای‌انداز اولا

دوت الیمده‌ن غم گونونده غمگسار ایسته‌ر کونول

 
هر طرف اسکندر دل آب حئیوان آختاریر

ظلمت غمده گذیر، لعل بدخشان آختاریر

جان وئره‌ن عاشق همیشه کوی جانان آختاریر

جان نثار ائتمه‌ک‌لیگه بیر جان نثار ایسته‌ر کونول

  

ائیله‌ییب شوق وصالین واله و حئیران منی

وادی حئیره‌تده قویما بئیله سرگردان منی

قورخورام سالسین آیاقدان محنت هئجران منی

هجر الینده‌ن جانه گلمیش، وصل یار ایسته‌ر کونول

     

پرتو نور خیالینله دولوب صحرای دل

گؤزیاشیم تک موجه گلمیش جوش ائده‌ر دریای دل

طور عشقینده مناجات ائتمه‌گه موسای دل

طاقت و تاب آختاریر، صبر و قرار ایسته‌ر کونول

   

حجله‌گاه قاسیمی هر لحظه کیم یاد ائیله‌ره‌م

نی کیمی گلله‌‌م نوایه، داد و فریاد ائیله‌ره‌م

عیش و عشره‌ت مُلکینی، آهیله بر باد ائیله‌ره‌م

چون تن تب‌دار، چشم اشکبار ایسته‌ر کونول

   

خاطریم اولموش پریشان سُنبل و سوسن کیمی

خلقیده‌ن کسمیش علایق رشته‌سین سوزن کیمی

چوخ سئوه‌ر قبرین چکه، آغوشه پیراهن کیمی

جان وئریب وصله یئته پروانه وار ایسته‌ر کونول

   

تُند باد هئجریله سولموش گولوستانیم منیم

غصصه‌ده‌ن اولموش خزان گلبرگ خندانیم منیم

نطق یوخ دیلده‌ن دوشوب مرغ خوش‌الحانیم منیم

بلبل شوریده‌تک فصل بهار ایسته‌ر کونول

   

سیل غمده‌ن آز قالیر بُنیاد جان اولسون خراب

زورق جسمیم او سیل‌ایچره قالیب مثل حُباب

محفل وصلین خیالیله اولوب باغریم کباب

اختیاریم یوخ نئدیم، بی‌اختیار ایسته‌ر کونول

  

شور عشقین شُهرتی از بس کی عالم‌گیر اولوب

بینوا(صرّاف) اودور مجنون کیمی ‌زنجیر اولوب

آب و خاک غمله گویا طینَتیم تخمیر اولوب

محنت و درد و مصیبت هر نه وار ایسته‌ر کونول

صراف