اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر
اشعار ترکی آذری و فارسی

اشعار ترکی آذری و فارسی

مئی ساتانلار کوچه‌سی- تورکی و فارسیجا شعرلر

شعله

با او به شِکوه گفتم کو رسم دلنوازی؟

چو شعله تندخو شد کاین‌جا زبان درازی؟!

در آستان دلبر، سر باختن نکوتر

کان‌جا به پا درافتد آن سر که در نبازی

در بزم باده نوشان، از قهر، رخ مپوشان

با ناز خود فروشان، ماییم و بی‌نیازی

در پای دلستانی، دادیم نقد جانی

این مایه شد میسر: کردیم کارسازی

آه از حریف ناکس، ای دل، بیا کزین پس

گیریم اختران را، چون مهره‌ها، به بازی!

ننگ است، ننگ، سیمین! چون غنچه چشم تنگی؛

در باغ دهر باید، چون تک، دستبازی

سیمین بهبهانی

گل یخ

این چنین سخت که آشفته‌ات ای چشم کبودم

به خدا شیفته‌ی هیچ سیه چشم نبودم

زنگِ‌ بالای سیاهی‌ست کبودی، که من اینک

نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم

دیر در دامنت آویختم ای عشق! چه سازم؟

به زمستان تو همچون گل یخ دیده گشودم

بوسه‌ی گمشده‌ام بود به لب‌های تو پنهان

که به دلخواه، شبی بر لب کس چهره نسودم

جگرم چک شد از خنجر خونریز ملامت

تا چو گل راز دل خویش به بیگانه نمودم

سوختم، سوختم از عشق تو چون شاخه‌ی خشکی

به امیدی که براید ز سر کوی تو دودم

آهِ سرد است، نه شعر این که سراید لب سیمین

آتش مهر تو باید که شود گرم، سرودم

سیمین بهبهانی

نسیم

باز هم بیمار می‌بینم تو را...

ای دل سرکش که درمانت مباد!

برق چشمی آتشی افروخت باز

کاین چنین آتش به جانت اوفتاد

ای دل، ای دریای خون! آشفته‌ای

موج غم‌ها در تو غوغا می‌کند،

بی‌وفایی‌های یارت با تو کرد

آنچه توفان‌ها به دریا می‌کند...

او اگر با دیگران پیوست و رفت،

غیر ازین هم انتظاری داشتی؟

بی‌وفایی کرد، اما- خود بگو-

با وفا، تا حال، یاری داشتی؟

او نسیم است... او نسیم دلکش است:

دامن شادی به گلشن می‌کشد

خار و گل در دیده‌ی لطفش یکی‌ست:

بر سر این هر دو، دامن می‌کشد

او نسیم است و چو بر گل بگذرد،

عطر گل با او به یغما می‌رود،

با تن گل گر چه پیوندد، ولی

عاقبت آزاد و تنها می‌رود...

تو گلی و او نسیم دلکش است

از پیِ پیوند کوتاهش برو؛

پرفشان، یک شب ز دامانش بگیر،

چند گامی نیز همراهش برو...

سیمین بهبهانی

گل خشک

مگر، ‌ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی

که رخ تابیدی و در من به چشم دیگری دیدی؟

ز اشک من چه می‌دانی گرانی‌های دردم را؟

ز توفان شبنمی دیدی، ز دریا گوهری دیدی

به یاد آور که می‌خواهم در آغوشت سپارم جان

در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی

الا ای دیده‌ی جانان! ز افسون‌ها چه می‌نالی؟

نکردی خویشتن بینی، کجا افسونگری دیدی؟

مرا مانده‌ست عقلی خشک و دامانی تر از دنیا

بسوز، ‌ای آتش غم! هر کجا خشک و تری دیدی

تو را حق می‌دهم، ای غم که دست از من نمی‌داری

که با کمتر کسی این سان دل غم پروری دیدی

مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم

که در گلشن نهال خشک بی‌برگ و بری دیدی

تهیدستی، نصیب شاخه، از جور خزان آمد

میان باغ اگر گنجینه‌ی بادآوری دیدی

ز سیمین یاد کن، و ز نام او در دفتر گیتی

اگر برگ گل خشکی میان دفتری دیدی

سیمین بهبهانی

دیوانه پسند

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته‌ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیده‌ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه‌یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش

سیمین بهبهانی

غنچه‌ی راز

چهره‌ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز

نگهم غنچه‌ی نشکفته‌ی راز است هنوز

به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگیِ عشق!

که بسی نغمه درین پرده‌ی ساز است هنوز

از من و صحبت من زود چنین دست مدار

که مرا قصه‌ی جانسوز، دراز است هنوز

دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب

که به دامان توام دست نیاز است هنوز

سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید!

بوسه‌ام آتش پرهیز گداز است هنوز

نفسی در بر من باش، که عطر نفسم

چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز

من خداوند وفایم، ز برم روی متاب

ای بسا سر که به خاکم، به نماز است هنوز

به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند

ز آن‌که این سلسله دیوانه نواز است هنوز...

سیمین بهبهانی

آتش تمنّا

هوای وصل و غم هجر و شور مینا مُرد

برو! برو! که دگر هر چه بود در ما، مُرد

لب خموش مرا بین که نغمه ساز تو نیست

به نای من- چه کنم- نغمه‌ی‌های گویا مُرد

به چشم تیره‌ی من راز عاشقی گم شد

میان لاله‌ی او شمع شام فرسا مُرد

به دامن تو نگیرد شرار ما، ‌ای دوست!

درون سینه‌ی ما آتش تمنّا مُرد

ستاره‌ی سحری بود عشق بی‌ثمرم

میان جمع درخشید، لیک تنها مُرد

ندید جلوه‌ی او چشم آشنایی را

گلی دمید به صحرا و، هم به صحرا مُرد

دریغ و درد! مگر داستان عشقم بود

شکوفه‌یی که شبانگه شکفت و فردا مُرد؟

ز دیده‌ی کس و ناکس نهان نماند، دریغ!

چو آفتاب به گاه غروب، رسوا مُرد

سیمین بهبهانی

بگو کجاست؟

ای مرغ آفتاب!

زندانی دیار شب جاودانیم

یک روز، از دریچه زندان من بتاب

       

می‌خواستم به دامن این دشت، چون درخت

بی‌وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم

با دست‌های بر شده تا آسمان پاک

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک‌ها ره شانه‌ی من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم

     

ای مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشک‌ها دگر نگذاشتند از این دیار

وان برگ‌های رنگین، پژمرده در غبار

وین دشت خشک غمگین، افسرده بی‌بهار

      

ای مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد،

آزاد و شاد پای به هرجا توان نهاد،

گنجشک پر شکسته‌ی باغ محبتم

تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمن‌زارهای دور

شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم

من بی‌قرار و تشنه‌ی پروازم

تا خود کجا رسم به هر آوازم...

 

اما بگو کجاست؟

آنجا که -زیر بال تو- در عالم وجود

یک دم به کام دل

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود؟

فریدون مشیری

فال حافظ

درآمد از در، خندان لب و گشاده جبین،

کـنـار من بنشست و غـبـار غم بنشاند

فشرد حافظ محبوب را به سینه خویش

دلم به سینه فرو ریخت!

‌«تا چه خواهی خواند!»

به ناز، چشم فرو بست و صفحه‌ای بگشود،

ز فرط شادی کوبید و پای و دست فشاند!

مرا فشرد در آغوش و خنده‌ای زد و گفت:

«رسید مژده، که ایام غم نخواهد ماند!»

هزار بوسه زدم بر ترانه استاد

هزار بار بر آن روح پاک، رحمت باد!

فریدون مشیری

شب زنده‌دار

خاطر بی‌آرزو از رنج یار آسوده است

خار خشک از منت ابر بهار آسوده است

گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار

خاطرت از گریه بی‌اختیار آسوده است

هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته‌اند

گر نخیزد باد غوغاگر غبار آسوده است

پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است

گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است

کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق

غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است

هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار

از جفای مردمان در روزگار آسوده است

تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست

برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی

صبحگاهان اختر شب زنده‌دار آسوده است

رهی معیری

وفای شمع

مردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

عم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل بدامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

رهی معیری

گیسوی شب

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

نرگس که فریبد دل صاحبنظران را

این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف

این خرمن گیسوی ندارد که تو داری

پروانه که هر دم ز گلی بوسه رباید

این طبع هوس جوی ندارد که تو داری

غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیازرد

کس طاقت این خوی ندارد که تو داری

رهی معیری

خاک شیراز

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است

دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است

عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد

دل خالی ز محبت صدف بی‌گوهر است

جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر

مگذر از باده مستانه که شب در گذر است

لب فرو بسته‌ام از ناله و فریاد ولی

دل ماتم‌زده در سینه من نوحه‌گر است

گریه و خنده آهسته و پیوسته من

همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است

داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است

خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید

قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است

سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی

همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

رهی معیری

عطش اشک

 

شهادت امیرالمومنین امام علی(ع) را به خدمت تمامی دوستان عزیز تسلیت عرض می‌نمایم.

نه فقط مسجدیان سر به گریبان تواند

نخل و چاه و شب و صحرا همه گریان تواند

دامنت با چه گنه سرخ شد از خون سرت

ای که خلق دو جهان دست به دامان تواند

ای به خون خفته بگو کیسه‌ی خرمات کجاست

فقرا منتظر سفره‌ی احسان تواند

کودکانی که گرسنه همه رفتند به خواب

به عزیزان تو سوگند عزیزان تواند

نخل‌ها در عطش اشک تو بردند به سر

چاه‌ها منتظر ناله‌ی پنهان تواند

اختران شیفته‌ی حال نماز شب تو

کوه‌ها منتظر نغمه‌ی قرآن تواند

اشک مظلومی تو می‌چکد از دیده‌ی ما

پاره‌های دل ما برگ گلستان تواند

آسمان‌ها همه گریند به مظلومی تو

عرشیان سوخته‌ی سینه‌ی سوزان تواند

گیسوی حور پریشان شده در باغ بهشت

نه فقط زینب و کلثوم پریشان تواند

نه دل "میثم" دلسوخته ای جان جهان

هر چه دل هست همه زائر ایوان تواند

زخم پنهان

 

امشب چه سینه‌سوز است بانگ اذان مولا

خیزد صدای تکبیر از عمق جان مولا

از لحظه‌های افطار در شوق وصل دلدار

بر چهره می‌درخشید اشک روان مولا

مولا گشوده آغوش بهر وصال جانان

قاتل به مسجد آید بر قصد جان مولا

زهرا کنار محراب با ذکر واعلیّا

یا فاطمه است امشب ورد زبان مولا

زخم سر علی را دیدند اهل مسجد

دردا که نیست پیدا زخم نهان مولا

ای نخل‌ها بگریید ای چاه‌ها بنالید

دیگر علی ندارید ای دوستان مولا

حق علی ادا شد فرق علی دو تا شد

سرهایتان سلامت ای خاندان مولا

ای دوستان بیایید با من به شهر کوفه

تا سر نهیم امشب بر آستان مولا

ریزید ای یتیمان در سفره‌های خالی

خون جگر به جای خرما و نان مولا

«میثم» دگر امیدی در ماندن علی نیست

از دست رفته دیگر تاب و توان مولا